زکی خان چنان در قلوب اهالی شیراز سرایت داشت که به محض حکم خروج، احدی از رعایا و برایا و ارباب سیف و اصحاب قلم به تهیه تدارک سفر در شهر توقف نتوانستند، پیاده و سواره با کفش و جوراب و شال و کلاه و ساقشور از شهر به خارج آمده جرأت مهلت و رجعت نکردند، مانند سپاهیان شاه سلطان حسین صفوی مغفور که مدت سی (۳۰) سال تارک محاربه شده بودند سپاه وکیل نیز زیاده از شانزده (۱۶) سال از مسافرت بازمانده آلات و ادوات سفر خاصه ادات رزم و اسلحۀ جنگ ایشان در کمال اختلال بود.
مستوفیان عظام شارهای زندی بر کلههای فتیلهکش افغانی پیچیده ساقشورهای سقرلات سرخ در کفشهای ساغری سبز کرده در کمال وقار و نهایت استکبار پیاده همیرفتند و غلیانهای نیپیچ و کرنائی در دست قهوهچیان پیاده و قبل منقل بر گردن نهاده همیکشیدند. غالب آن سواران را چکمه در پا نبود و بیشلوار از شهر بیرون آمده بودند و خیمه و خرگاه و آب و آذوقه نداشتند، لابد و ناچار چنانکه بودند راه اصفهان برگرفتند و کس را قدرت فرار و رجوع نبود. گفتی زکی خان حجاج است و آن سپاه قافله حاج، یا شبان و قصّاب است و آن قوم اغنام و دواب.
آن خان چنگیز سطوت حجاج هیبت مردم بیچارۀ سرگشته را چنین همیبرد تا به قریۀ ایزد خواست که آغاز خاک عراق است دررسید و در آن قریه نازل شد.
مقارن این حال عرضه کردند که خزینه به جانب فارس میآورده به محض ورود در این قریه کسان علی مراد خان رسیده آن را به تصرف گرفته بازگردانیدند. زکی خان اهالی قلعه را به مصادره و مؤاخذه گرفت که چرا او را در حصار نیاورده محارست ننمودند، و بدین جریمه در سلسلۀ کریمۀ سادات رضویۀ علویه که در آن قریه متوطن بودند شور و شغب درافکند و بسیاری از اهالی آن قریه به قتل و غارت رفتند، چندانکه سادات عجز و الحاح کردند سودی نداد. لاجرم از خلق نومید شده به خالق ملتجی گردیدند.
بزرگ آن سادات که نامش را ندانم و اولاد امجادش اکنون در شیراز معروفند و جناب حاجی سید محمد و حاجی آقا میر مؤمن رضوی از اولاد اویند، بعد از ملاحظه اهانت و خواری از زکی خان به خانۀ خود بازگشته در حضرت پروردگار و جد امجد بزرگوار از آن شریر بدنهاد مجوسینژاد شکوهای تمام کرد [ند] و سر بر زمین زد [ند]. غیرت ایزدی این ظلم برنتافت و بحر جلال متموج گردید. چون امضای قضای مسبب الاسباب بیچون و چند در پردۀ چند و چون و سببهای گوناگون ظهور کند و قبل از هر اجل اسباب امراض و علل استعداد دهد تا اهل صورت و معنی هریک در خور مقام خویش ظهورات او را در امورات مشاهده کنند.
در آن شب به حکم تقدیر خلایق اسباب قتل آن مدبر منافق تدبیر کردند، و خان -
علی خان مافی مصدر آن امر خطیر گشته، زکی خان را که از شدّت غرور و خودپسندی برخلاف طریقه حزم و خردمندی حارس و سایس نداشت و در بستر غفلت خفته بود بر فراش خود بکشت؛ و ابو الفتح خان نیز از این امر شاکر بود و به شیراز رجوع نمود. اکبر خان ولد زکی خان که در شیراز نیابت همیراند نیز از نیابت و اصالت فروماند، صادق خان برادر کریم خان که در کرمان مترصد فرصت بود به شیراز آمد و برادرزاده ابو الفتح خان به قدوم آن عم که مایۀ غم بود اظهار استبشار کرد و وی در وکالت و جلالت استقلال و استقرار یافت، لهذا کارکنان قضا که درنوردیدن این بساط اسباب انبساط میشمردند به چندین مرحله به منزل مقصود اقرب شدند و علیمراد خان که از خبر قرب زکی خان به اصفهان روح در تن نداشت دگرباره حیاتی تازه یافت.
در نومیدی بسی امید است سَیَجْعَلُ اَللّٰهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً.
در ذکر اطمینان علی مراد خان و تتمیم کار ذو الفقار خان افشار خمسهای و هدایت اللّه خان گیلانی و بعضی سوانح اتفاقیه بر وفق حکمت یزدانی
بعد از واقعه زکی خان و مراجعت ابو الفتح خان به شیراز و کفالت محمد صادق خان، علی مراد خان نیز با ابو الفتح خان مدارا و مواسا پیشه کرد و در انتظام امر سروری و برتری خویش اندیشه و در این میانه از کار ذو الفقار خان افشار و هدایت اللّه خان حاکم گیلان استحضار یافت.
اجمال این تفصیل آنکه سبق ذکر یافت که ذو الفقار خان افشار خمسهای به واسطه علوّ همت با زندیه پستفطرت نساخت و هر وقتی به اقتضای فرصت سر از گریبان بزرگمنشی برآورد، گهی غالب و گاهی مغلوب شد و کریم خان بر کار وی
اغماض کرد و همچنان در خمسه و زنجان مردی مستبد و مستعد بود و جمعی فراهم کرده به تسخیر گیلان رفت و گیلان را متصرّف شد و در قلمرو علیشکر بهارلوی ترکمان نیز استیلا یافت و هدایت اللّه خان بن حاجی جمال فومنی از اولاد امیره دباج گیلانی را گرفته به خمسه محبوس داشت.
چون علی مراد خان از این واقعه مستحضر گشت به مدافعه ذو الفقار خان عزیمت کرد و در توابع شراه تلاقی آن دو سپاه روی داد، ذو الفقار خان با