یکی چاره باید از این پتک ترک که از در درآید به ناگه چو مرگ یکی انجمن کرد و ترکان خویش پی چاره خواند آن بداندیش پیش بگفت ای گزیده جهانخوردگان فراوان ستاره به سر بردگان به ما تنگ شد روزگار فراخ کنون باید آراست بدرود کاخ به کین آخته یال آن تندخوی که دریده از چنگ پولاد و روی یکی ناگهان مر گمان در پی است که زهر آب مرگ آب تیغ وی است اکرکای را پست با خاک کرد جگرگاه سالار ما چاک کرد به یک سر شبستان آن در شکست زن و دخت دادش به ترکان مست به خون پدر خشم و کین آورد یلک ترک و اورنگ زین آورد فروزد ز خاور چو خور بام سر زند شام بر لشکر باختر بود گرچه کوه درنگی به جنگ ولی چون درخشش نباشد درنگ به بینندۀ بخت بدخواه خواب بداندیش برف است و او آفتاب درین باید اندیشهای کرد ژرف که افتادمان سخت کاری شگرف اگر دز بمانیم و رانیم بور به ترکان پناهنده زی مرز تور رساند بپوشیده رویان گزند چه کافور موی و چه مشکینکمند شکست آورد بر شبستانمان به پای آورد زیردستانمان مگر اندرین دز درنگ آوریم به تن تا بود توش جنگ آوریم بهبینیم تا چون نبشت آمده است نبشت که بر خوب و زشت آمده است وز آن سو بهادر جهانسوز شاه گزیننده زین به زرینه گاه به بند آور بال افراسیاب کمندافکن گردن آفتاب به پای آور هر گراینده سر به خام افکن یال هر تاجور گشاینده با اژدها جنگ و کین رباینده مردان جنگی ز زین به گاز آور بال کندآوران به سازآور مویۀ مادران چو راند سپه هور و دریای قیر چو گیرد کمان هوش و آهنگ تیر ز تیرش دد و بیم رنج دهان ز گرزش همای و غم استخوان از آن تن همه خنجک زهرناک ازین استخوان سربهسر سوده خاک به آهنگ محمود لشکر کشید به مهر اختر کاویان برکشید تو گفتی زمین درهم آورد چرم درشتی به پشت اندرش گشت نرم ز فرسنگ او مایه و سنگ شد فراخای هر پهنهای تنگ شد همه سنگ او پرنیان و حریر درشتیش نرمی، بلندیش زیر نه آگاه لشکر ز دریای ژرف نه دانا تکاور ز کوه شگرف به خاور اگر گردشان شد فراز همان گرد ننشسته بر خاک باز که در باخترشان ز سم سمند شدی گرد دیگر به گردون بلند بهم کوه و هامون و دریای و رود چه سنگ سیاه و چه آب کبود پی کین آن بدگهر دیو زشت بهم درنوردید و درهم نوشت ز خاور چو افراخت چهر آفتاب ز پس ماند دریا و شخ و تکاب چو شیران به صحرای گرگان رسید به آوردگاه سترگان رسید همیگفت کای سنگ این کوه و در درآمد ز ره مهر بیجادهگر همه سنگ خارا چو یاقوت ناب ز خون آورد این بلندآفتاب ز خون گوانتان کند چوب خشک به تیری کواژه زن بیدمشک درو دشت بتخانه چین کند ز خون دلیران نگارین کند ز تنهای گردان گو زین پرند بتی بایدت هرکو داور کند دوانت کند سالیان دراز خوران و چران در نشیب و فراز ازاینگونه با کوه و هامون بگفت همیگفت و آراست راز نهفت که محمود دز آمدش آشکار چو روئینهدز بر به اسفندیار تو گفتی همه زندهپیل آمدند و یا آتشین موج نیل آمدند جهانسوز شه چون دژآگه درخش به آهنگ آن دز برآهیخت رخش بدان دز زمین چو درآورد تنگ بپرید از کندهاش بیدرنگ ز دنبال او پنج گرد دلیر ز پل برگذشتند چون نرهشیر سه تن زان دلیران به در بازماند ابا آن دو تن سوی محمود راند در آن دم که شأن انجمنساز بود ازو بر زبان همه راز بود ز کریاس دز آن گو پهلوان بغرید ناگه چو شیر ژیان که ای مانده مهمان بدر کوفته ز رنج تکاپو برآشوفته خود آراسته کاخ را ز انجمن به بکماز و رامش در آن تکیهزن برآسوده از بیم پروردگار تن کشتهاش مانده در خاک خوار خورشهای شیرین و چرب سره بسی ساز داده فره در فره نه بیچاره درویش در بسته باز خوران و چران با همالان به راز کنون یاد ناخوانده مهمان نو همایون بدان شیر مردان گو ز خوردن یکی دست دارید باز که ناخوانده مهمانی آمد فراز خورش یافته پارههای جگر به پی کوفته سنگ هر کوه و در تن از آهنین جوشن او را به رنج از آن رنج ره یافته سوی گنج چه گنج آهنین بند از آن رها گسسته پی از پاس آن اژدها که محمود با شصت گرد دلیر ز درگه شنیدند هرای شیر همه رنگشان کرد بدرود چهر بریدند از هستی خویش مهر چو گوری که در تنگنا با هژبر درآید بدراند از جفته ابر ز ایوان همه تیغها آختند به کین جهانسوز شه تاختند که خسرو برانگیخت تیغ از نیام بغرید چون پوردستان سام سرآغاز بر ترک محمود راند چنان کش پدر بر به بهبود راند
برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۵۱۲
ظاهر