تاریخ گرفتن حصار وان را گر پرسندت بگو که «کیوان بگرفت» حضرت صاحبقرانی فرمان داد که حاکم روم ملک ناصر الدّین را یکنیمۀ سر و یکنیمۀ ابرو و یکنیمۀ ریش تراشیده گرد اردو برآوردند. و روز دیگر کوچ نموده فرموده تا گردنش زدند و در تنگنائی افکندند تا مجموع لشکر بر وی بگذشتند.
[سفیر طهرتن حاکم ارزنجان در اردوی امیر تیمور گورکان]
و در اثنای این حالات ایلچی طهرتن از ارزنجان به اردوی همایون آمده انواع تحف و هدایا و جواهر و اجناس و تنسوقات و تبرّکات از نفایس اقمشه و لطایف امتعه و اسبان راهوار و اشتران قطار به عرض رسانیدند. خلاصۀ پیغام آنکه طهرتن معروض میدارد که: مدت الحیات در خدمتکاری و جانسپاری ثابتقدم خواهم بود و هرگز از جادۀ مستقیم اطاعت و متابعت انحراف نخواهم جست. و حضرت صاحبقران دریانوال ایلچی را تشریفات گرانمایه داده فرمود تا منشور ولایت طهرتن را هم به نام او نوشتند، و از آنجا به سعادت معاودت نمود.
و چون به سلماس رسید ملک عزّ الدّین را به عنایات خسروانه مخصوص گردانیده حکومت ولایت کردستان را به او مفوّض داشت.
و در این ولا حاکم ارومی بیرکه نام به راهنمائی طالع مسعود احرام ملازمت بسته به درگاه پادشاه اسلام آمد و بیلاکات گذرانیده مشمول رأفت و احسان گشت و حضرت صاحبقران بیهمال کنیزکی در غایت حسن و جمال به او بخشید؛ و ارومی را به وی مقرر داشت.
و چون جلال الدین شاه شجاع به هنگام وفات عرضه داشتی مشتمل بر مسکنت و ضراعت و محتوی بر سفارش فرزندان - در مجلد رابع گذشت - نوشته و آن حضرت در آن زمان که [رایت سپهر ارتفاعش] به عراق رسید، ایلچی پیش سلطان زین العابدین فرستاده پیغام داد که:
پدر تو شاه شجاع تو را به جانب ما سفارش نموده وظیفه آنکه در این اوان که رایت همایون [بدین جا رسیده و مسافت] نزدیک است بیتوقّف به این صوب شتابی که پیشنهاد خاطر آن است که چنان تربیت یابی که محسود ملوک نامدار و حکام رفیع مقدار گردی و در غایت عظمت و جلال به مستقر اقبال خویش بازگردی.
ذکر توجه حضرت صاحبقران به جانب اصفهان و تسخیر آنجا و رفتن آن حضرت به دار العلم شیراز و مسخر شدن ولایت فارس به عون ملک کارساز
چون آفتاب دولت سلطان زین العابدین به حد افول و غروب رسیده بود به معاذیر نامقبول توسل جسته در آمدن تغافل و تکاهل نمود و ایلچی حضرت صاحبقرانی را موقوف داشته خیال فاسد در دماغ جای داد، و رأی شهریار آفاق بر این معنی اطلاع یافته بر تسخیر دیار عراق و فارس جازم گشت. و در پائیز سنۀ تسع و ثمانین و سبع مائه (۷۸۹ ه/ ۱۳۸۷ م) مانند بحر مواج در حرکت آمد و آغروق را به امیر حاجی سیف الدّین و امیرزاده میران شاه و امیر شیخ علی بهادر به ری فرستاد تا در سارق قمش قشلاق کنند و به نفس همایون با بقیه سپاه عازم اصفهان گشت.
و چون ظاهر شهر محل نزول سپاه بهرام انتقام گردید و خال سلطان زین العابدین، سید مظفر کاشی و اکابر و اعیان اشراف آن دیار از سادات و مشایخ و علما به خدمت مبادرت نموده شرف دستبوس دریافتند و به نوازش و دلجوئی امیدوار و مستظهر شدند. چون حضرت صاحبقران قلعه طبرک را به فرّ قدوم خویش تزیین داده بود به اردوی همایون بازگشت، و امیر آیدکو را به ضبط و حفظ آن موضع تعیین فرمود، و حکم شد که در اصفهان از اسب و اسلحه آنچه باشد به ملازمان درگاه سپارند و جمعی از [رؤسای] سپاه نصرتپناه را به محافظت دروازهها نامزد کرد و رؤسای اصفهان به اردوی همایون آمده مال و امان قبول نمودند و به جهت تحصیل آن محصلان طلب داشتند.
و حضرت صاحبقران ایشان را در اردو بازداشته نور ملک برلاس و امیر محمد سلطان شاه و ملک تیمور پسر امیر آقبوقا را جهت ضبط مال به شهر فرستاد، ملازمان امرا نیز به شهر درآمدند، تا زری که کلانتران در محلات اصفهان توجیه کرده
بودند وصول نمایند.
و چون محصلان با رعایا تشدّد میکردند و متعرّض اهل و عیال ایشان میشدند، اصفهانیان به اتّفاق علیکچهپا که از جهّال و متهوّران آن دیار بود در مقام معارضه و دفع آمدند و دست به تعرّض محصّلان و نوکران امرا دراز کردند و جمعی کثیر را به قتل آوردند و اهل چند محله که از [عقل و] خرد بهرهای داشتند، بعضی از لشکریان را که از ایشان مال امان طلبید مینمودند، در شب فتنه و خروج از آسیب آن مفسدان صیانت کردند. و در آن شب بسیاری از متجنّده که جهت مهمّات به شهر رفته بودند کشته شدند و عدد مقتولان به سه هزار (۳۰۰۰) رسید و محمّد پسر ختای بهادر در آن یورش کشته شد و جمله اراذل النّاس به دروازه شتافته محافظان را از آن عمل معزول ساختند و به استحکام و ضبط شهر مشغول شدند و خاطر بر یاغیگری و جدال و قتال دادند و آواز دهل و بوق به اوج عیوق رسانیدند.
و روز دیگر منهیان صورت واقعه را معروض حضرت صاحبقران گردانیدند، آتش خشم جهانسوزش زبانه به فلک اثیر کشید و فرمان قضا جریان نفاذ یافت که لشکر جلادت آثار روی به رزم و پیکار آورند.
و ایشان از ترس جان و محافظت فرزندان حرکة المذبوحی میکردند و بیان تیمور و آقبوقا در آن معرکه به قتل آمدند و عثمان پسر عباس را تیری رسید اما صحّت یافت.
و چون شهر مسخّر شد حضرت صاحبقران دینپرور فرمود که: محلاّت ارباب عمایم را حمایت کنند، و خانههای جماعتی که از کمال خرد محصّلان خود را از تعرّض آن بیباکان و بیدینان نگاهداشته بودند محفوظ دارند، و بقیه سپاه را فرمان داد که تیغ انتقام از نیام بیرون کشند و بر قتل عام اهتمام نمایند:
بیت سیاست در آمد به گردن زنی ز چشم جهان دور شد روشنی از موقف جلال حکم صادر شد که تومانات و هزارجات و صدجات به حصّه خویش و رسد خود سر کشتگان بیاورند و تواچیان برای ضبط این معامله، دیوانی علی حدّه نهاده به روایت اقلّ هفتاد هزار (۷۰۰۰۰) سر جمع آمده، در ظاهر اصفهان از رئوس کشتگان منارها برآوردند.
و از غرایب اتّفاقات آنکه جمعی از اهل فتنه شب از اصفهان بیرون رفته پناه به زوایا بردند، مقارن رفتن ایشان برفی بارید و اقدام آن جماعت بر آن برف بماند و روز دیگر لشکر قیامت اثر پی بدر برده و همه را از کنجها بیرون آورده بر طشت خون نشاندند. و به حسب اتفاق در آن نزدیکی قران علویّین در جوزا واقع شده بود، بعد از آن قران نحسین در سرطان روی نمود.
[توجه امیر تیمور به دار الملک شیراز]
و چون خاطر حضرت صاحبقران از قضیۀ اصفهان فراغت یافت حاجی بیک پسر امیر