اولی از همه طوایف بیشتر و حملهجوتر بودهاند، لهذا در چنین ایام فترت از اهتمام آن امیر والافطرت پای در دامن ادب کشیده بودند.
چون کیفیت شجاعت و بسالت خان معظم الیه و رنجیده بازگشتن از اصفهان به سمع نواب شاه طهماسب رسید و از امرای اطراف قریب الیأس شده بود احمد خان را با نامه و پیام اشفاقآمیز معذرتانگیز روانه استراباد کرده خواهش اعانت و امداد از فتحعلی خان قاجار نمود. خان والاشان شرحی از زمان گذشته مذکور و تأسّفی بر حال شاه شهید مغفور خورده و تفنگچی آقاسی به عذوبت بیان عذرخواهی ایام ماضی [نمود] و خان والاشان به قبول خدمت شاه طهماسب راضی گردیده، قرار داد که بیشتر از پیشتر در انتظام امور تراکمه گرگان اهتمام و بعد از اطمینان از حفظ ولایت با سواران جرار شیراوژن و بهادران دلیر صفشکن به حمایت و رعایت و تقویت و تربیت شاه طهماسب اقدام نماید. احمد خان تفنگچی آقاسی را روانه کرده خود به تهیه کار مشغول گردید.
و مقارن این حال به اشرف افغان خبر رسید که شاه طهماسب از آذربایجان بازگشته و از مازندران و استراباد امداد خواسته و در ری انتظار اجتماع عساکر میبرد که به جانب اصفهان آید، به محض استماع این اخبار سپاه افاغنه و هزاره را برداشته به جانب قم و ری عزیمت کرد. محمد علی خان قوللرآقاسی که از جانب شاه سرکرده جمعی و به حفظ قم و انتظار عساکر مازندران و قاجار مأمور بود به مدافعه پرداخت، اشرف شنیده بود که سپاه مستعد همین است که با محمد علی خان است، صلاح کار چنان دید که جمعی از افاغنه را به محاربۀ قوللرآقاسی مأمور و خود بر سر شاه طهماسب آید؛ زیرا که پس از اضمحلال عساکر پادشاهی قوللرآقاسی - خود مضمحل خواهد شد. و شاه طهماسب روزی پیشتر به لاریجان رفته بود و اشرف به تصرف و تسخیر طهران مشغول شد، محمد علی خان قوللرآقاسی نیز پای ثبات نیفشرده از قم به مازندران آمده به حضور شاه رسید و شاه طهماسب به بارفروش و اشرف رفت.
ذکر محاربه خان جلادتبنیان نواب فتحعلی خان قاجار قوانلو در قریۀ ابراهیمآباد ری با اشرف افغان
نواب خان جلیل الشأن فتح علی خان قاجار با جمعی از سواران دلیر و مردان هژیر از طایفه قاجار و تراکمه و اهالی استراباد و کتول و فندرسک و کرایلی به قصد خدمت شاه طهماسب که در طهران بود از راه دامغان و سمنان ایلغار کرده به حوالی طهران آمد که به اردوی شاهی پیوندد و کمر همّت به انتظام امور ملکی بندد. چون به قریه ابراهیمآباد از توابع طهران رسید معلوم شد که شاه از لاریجان به مازندران رفته و اشرف افغان به محاصرۀ طهران مشغول است با آن سپاه قلیل به مقابلۀ اشرف پرداخت، اشرف نیز مطلع گردیده در برابر آمد. از دوسوی به تسویه صنوف صفوف مشغول شدند.
اشرف که پادشاه ایران بود سپاهی بیاندازه داشت و پای در میدان رزم گذاشت، خروش طبل و کرنای گردونگرای شد و سواران معرکۀ مصاف گرم کردند؛ و چرخچیان به جولان درآمدند، غبار هوا گرفت و آفتاب تیره شد، مرغان تیزپر تیر پر گشادند و در خفتان و جوشن آشیان گرفتند، رمحهای خطی به جلوهگری درآمد و اسبهای ختلی به جولانوری گرم گردید، چرخچیان افاغنه اسبهای قندهاری و تخماق حصاری به میدان درافکندند و سواری از پیشروان سپاه خان جلالتنشان را به ضرب شمشیر از زین بر زمین افکندند، خان غیرت توأمان تازیانه بر سرین اسب کوهپیکر زده به پیش صف آمد و به دلیران قاجار رخصت پیکار داد:
نظم برون تاخت سردار چون تند شیر یکی رخش چون کوه آورده زیر کمر چون دل عاشقان کرده تنگ چو ابروی خوبان کمانی به چنگ چنان تیر بارید گرد دلیر که هر جوشنی ترکشی شد ز تیر تو گفتی تنش کوه آهنکش است مگر اسبش از آب و از آتش است ز بس کشته کافکند از پیش و پس خروش سروش آمد از برکه بس دلیران قاجار نیز دست به تیر و کمان بردند و رنگ از روی آفتاب ستردند، افاغنه را فرصت اسبتازی و شمشیربازی نمیدادند و به شبه تیر از زین به زیر میافکندند، اشرف متزلزل شده به هزاره و بلوچ و افغان نهیب داده که اگر با یک سردار قزلباش به این سستی پرخاش خواهید کرد با پادشاه ایشان چگونه برمیآئید.
سواران افاغنه سپر بر سر کشیده دستها بر قبضه شمشیر حمله بر سواران قاجار آوردند، خان جلالتنشان نیز با سواران خود ایشان را استقبال کرده چکاچاک شمشیر بر کرۀ اثیر رسید، قبضهها در کفها از خون خشک بسته شد و دم شمشیرها از قبههای سپر شکسته از برق تیغها دیدهها خیره میشد، و از عکس خون آئینه سپهر خضرا حمرا مینمود، جویهای خون جاری شد و سرها در آن رودها ساری، جوشنها دریده و مغفرها بریده ماند، سر و دست و پای در میدان ریخته و بازوها از کتفها گسیخته میشد:
بیت ز خون دلیران و گرد سپاه زمین گشت سرخ و هوا شد سیاه ببارید چندان دم خون ز تیغ که باران به سالی نبارد ز میغ ز گرد سپه دیده تاریک شد همانا به شب روز نزدیک شد و در تواریخ نوشتهاند که در حملۀ اول که قاجار بر افاغنه بردند یکصد (۱۰۰) سوار نامی از ایشان بر خاک هلاک افکندند، ولی چون شب نزدیک بود و از شاه طهماسب نیز خبری نداشتند و بیاستعداد جنگ سلطانی آمده بودند شباهنگام عزم مراجعت کردند؛ و قزلباشیه راه برگرفتند. چون خان جلیل الشان چنان دید او نیز با سواران قاجار و تراکمه که هزار (۱۰۰۰) سوار جرّار بودند [۲۱۳]