پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۴۳۶

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

خالی از مقابله باشد مأمور شدند که در حوالی کرمان یا شهر بابک با سپاه کینه‌خواه افاغنه در ساعتی سعد محاربه نمایند.

مقارن این حال حسین خان زنگنه درآمده عرضه کردند که اینک افاغنه رسیدند و در سگزی وارد شدند، آه از نهاد وزیر و امیر برآمد همه را حالتی عجیب روی داد:

نظم نفسها سرد و بر لبها سرانگشت جبینها زرد و بر دیوارها پشت به ناگاه فرستادۀ شاه آمده تأکید به حرکت کرد، تواچیان و نسقچیان زرین طبرزین در میان اردو افکنده سواران اصفهانی و دلیران خوراسگانی و تفنگچیان قمشه‌ای و بهادران بختیاری و سایر ملازمان حضرت شهریاری را به ضرب تبرزین بر زین زرین نشاندند و نفیر نای و کوس و سرغین بر فلک و علمها را به جلوه درآوردند، و توپها را پیشاپیش همی‌کشیدند.

محمد قلی خان وزیر اعظم و عبد اللّه خان والی عربستان و شیخ علی خان قورچی‌باشی و علی‌مردان خان والی فیلی و سایر امرا صفها برآراسته با تیغهای افراخته و رنگهای باخته همی‌رفتند و قعقعۀ سلاح و شعشعۀ رماح گوش فلک را کر و چشم اختر را کور می‌کرد، جوانان نازک میان کمرهای مرصّع بسته و از سرینهای سیمین خانه زین را مملو ساخته، زلفهای چین در چین بر عارض رنگین شکسته از شمیم عطر و عنبر هوا را معنبر و معطر می‌کردند به گردش چشم مست و مژگان خمیده صفهای قلوب عاشقان را درهم می‌شکستند، صاحب‌منصبان نجیب از تابش آفتاب رنجه بودند و چترهای دیبا سایبان رخسار زیبا می‌کردند و نازک‌پیکران کافور گردن دستارچه‌های نازک بر گردن سیمین بسته که از تابش آفتاب تغییر لون نیابد.

مع القصه بعد از استعجال در استقبال لشکر محمودی در گلون‌آباد تلاقی فریقین روی داده، گروهی دیدند شاره‌ها بر سر و جبه‌ها در بر، اغلب تن‌ها بی‌خفتان و غالب سرها بی‌مغفر، رویها از حدت آفتاب روز و سرمای شب سوخته و مویها از عدم امتشاط و فرط اختلاط به یکدیگر اندر آشفته، نیزه‌های رنگ رفته بر دست و شمشیرهای نیام سوده بر کمر، قبضه‌ها شکسته و غلافها به زه بربسته، اسبها لاغر و ضعیف و سواران، سیاه‌روی و نحیف.

نظم سرشته تنشان از حرب و طبعشان شده راست به حمله بردن و خو کرده چشمشان بسهر ز بیم ایشان از مغزها شمیده خرد ز هول ایشان از دیده‌ها رمیده بصر چو دود تیره درو آتش زبانه زنان تو گفتیا که پراکنده شد به دشت سقر بدین صفت سپهی چون شب سیاه بزرگ به دست ایشان شمشیرهای همچو سحر سوار ایشان بر پشت اسب بود چنان که می‌بروید از تیغ کوهسار شجر چون چشم امرا بر روی آن سپاه افتاد نه ایشان را جمعیتی زیاده دیدند نه اسباب حشمت و جهانگیری آن گروه را آماده، حیرت کردند که این قوم به چه استعداد از دار القرار قندهار به گلون‌آباد اصفهان آمده‌اند، مگر عالم بر ایشان تنگ بوده و جای درنگ نداشته‌اند که این همه راه مرکب رانده‌اند.

مع القصه به انبوهی و بسیاری خویش مغرور و از کمی ایشان مسرور، و وزیر اعظم محمد قلی خان در قلب سپاه آرام گرفته و به امرا میسره و میمنه را برآراسته، رستم خان قوللرآقاسی را با غلامان و قورچیان منقلا و مقدمة الجیش قرار داده به تسویه صفوف پرداختند، محمود افغان و همراهان او نیز صف کشیدند و از جانب سپهسالار ایران خروش طبل و کرنای و نواختن کوس رزمی و نای حربی بلند گردید، اسبهای توسن شموس و سواران چابک‌سوار ملیح به جولان بازی و اسب تازی درآمدند.

به ناگاهان آن دیوان پرقهر و ماران پرزهر، شارها کج نهادند و بارها راست راندند، تیغهای هندی کشیدند و بر سر مقدمة الجیش دویدند، حمله‌های زابلی و حربه‌های کابلی ایشان صفوف سپاه شاه را از هم بگسیخت. و نخست علی‌مردان خان فیلی از پیش افاغنه بگریخت، وزیر اعظم نیز هزیمت نموده که خود را برهاند و به شهر برساند، رستم خان قوللرآقاسی بخت را خفته دید و همراهان را رفته با پانصد (۵۰۰) غلام خود را به کشتن داد، و نام مردی در گیتی نهاده. سه روز و سه شب افاغنه به جمع اسباب و اثاثه سپاهیان گریخته مشغول بودند و معادل یک‌صد هزار (۱۰۰۰۰۰) تومان عاید محمود شد، و محمود در حیرت بود که این اسباب را چرا به همراه آورده‌اند بالش نرم و دواج گرم و سامان بزم را با میدان رزم چه مناسبت است.

روز چهارم محمود و افاغنه بی‌مدافعتی به عمارات فرح‌آباد نزول و توپی چند که در جلو او گذاشته و گریخته بودند بی‌منازعتی به دست محمود درافتاد و شاه و امرا در شهر حصاری شدند. محمود همان توپهای تنین‌تن حصارفکن باره‌شکن را بر باره و حصار شهر بربسته بنیاد محاصره کرده. امنای دولت پادشاهی در شب بیست و سیم ماه رمضان سال یک‌هزار و صد و بیست و چهار (۱۱۲۴ ه‍/ ۱۷۱۲ م) طهماسب میرزا ولد شاه را به ولیعهدی منصوب کرده، در همان شب با میرزا حسین اشتهاردی از شهر بیرون و روانه قزوین نمودند که مددی و معاونی به شاه برساند.

و بعد از رفتن شاهزاده طهماسب، افاغنه در محاصره انسداد و اشتداد تمام به ظهور آوردند و سر راه‌ها را بگرفتند که از طرفی امدادی نشود، هرکه از اطراف و خارج و داخل آمدوشد می‌نمود به دست افاغنه می‌افتاد. و کار بر محصورین تنگ گردید.

و محمود نامحمود در هنگام محاصرۀ اصفهان چنان تصور می‌کرد که شاه طهماسب بیرون رفته امرای قزلباش بر گرد او اجتماع خواهند کرد و بلوای عام و ازدحام تمام خواهد شد، لهذا به امنای دولت پیام کرد که: از سلسله صفویه دختری به من دهید و قندهار را به من واگذارید من مراجعت می‌کنم. امنای دولت هنوز مأیوس نگردیده بودند دست رد بر سینه مسئول [۲۱۰]