همنامی به داعیه سلطنت علم برافراشت، شاه به فکر گوشمال آن ابله نادان افتاده، رستم خان سپهسالار ایران را با سپاهی رستمتوان و فرامرزسنان دیوبند خونآشام به دفع آن اهرمن سلیمان نام مأمور کرد.
چون رستم خان به حوالی شهر زور رسید زباندانی سخنور را برگزید و به
سلیمان [بابان] پیغامی فرستاد و پندی داد که:
فریب همنامی نباید خورد و در عواقب کار اندیشه باید کرد، دنبال شیران خاریدن به بازیچه نباید شمرد و با چنگال پلنگ ملاعبه کردن آسان نباید گرفت، بسیار چون تو درین حضرت خادمند و محکوم و حاکم، از این ضلالت ندامتجوی و از این خیرهسری پای فروکش وگرنه سرت بر باد خواهد شد. اگر بساط خلاف درنوردی و عازم حضرت شاه گردی، تعهد میکنم که به تو زیانی نرسد و به دارالحکومۀ خود بازشوی.
سلیمان را از غایت غرور نصایح مشفقانه رستم خان طنین ذباب به گوش آمده سر رضا نجنبانید و سخنان درشت پاسخ داد.
رستم خان دانست که این دیو هنوز خنجر زابلی ندیده و این اشکبوس هنوز خدنگ تهمتنی نخورده، به متابعت اهریمنی چند خود را شایسته تخت سلیمانی داند و به مرافقت دد و دیوی چند خویش را سلیمان ثانی خواند و با کمند دیوبند و خدنگ جگردوز قدم همّت فرانهاد و با جماعتی از دلیران و پردلان به سنندج و اردلان رفت.
سلیمان بابان جنود خود را فراهم کرده با رایت افراخته و عدّت ساخته روی به سپاه رستم خان آورده، ابواب منازعه از دو روی باز و دست محاربه دراز شد، سواران بابان چون سیل شتابان حرکت نمودند و دست و بازو گشودند، زوبین اکراد چون شهاب ثاقب همیجست، و تیر قزلباش چون آتش همیتافت، آن همیدوخت و این همیسوخت و رزمی صعب پیوسته شد و معرکه عظیم گرم آمد، خون کردان از تیغ گردان صیقل برد و سر کشتگان بر رمح دلیران پرچم داد تا عاقبت الامر زره داودی بر سلیمان کفن گشت و پیوستهگان وی بگسیخته چون غول هریک به بیغوله گریخته، رستم خان مظفر و منصور به نزد شاه سلیمان بازآمد بعد از شرفیابی حضور اعلی به توجهات خاصه شهریار اختصاص یافت.
ذکر آمدن عبد العزیز خان پادشاه ماوراءالنهر و ترکستان به ایران و ملاقات او با شاه سلیمان و رفتن به مکه معظمه
عبد العزیز خان پادشاه ترکستان و ماوراءالنهر حکومت و سلطنت خود را به برادرش سبحانقلی خان اوزبک واگذاشته عازم زیارت مکه معظمه گردید و از ماوراءالنهر به جانب ایران عزیمت کرد. چون خبر آمدن آن میهمان عزیز به عرض شاه سلیمان رسید چنانکه ابا عن جد این سلسله علیه به مهربانی و همّت و سخاوت و حرمت سلاطین مجبول بودند به حکام خراسان حکم شاه سلیمان صادر شد که در همه منازل به تکریم و تعظیم پادشاه ماوراءالنهر پردازند و او را معزّز و مکرم به دار السّلطنة اصفهان وارد سازند. عبد العزیز خان در نهایت عزّت به اصفهان وارد و شاه او را استقبال کرد و در عمارت چهل ستون منزل داد.
و در آن ایام که زمان نوروز فیروز بود جشن نوروزی آراسته شد و مجلسی چنانکه درخور حضور پادشاه ذی جاه ترکستان عبد العزیز خان چنگیزی باشد پرداخته آمد، بعد از انقضای مجلس نوروزی و محافل فیروزی و نشاطهای ایام بهار و تفرجهای اوقات شکار، شاه سلیمان، خان جلیل الشّان ترکستان را با سروسامان شایسته و اساس و اسباب درخور روانه مقصد فرمود به حکام عرض راه ایران تا دریای عمان منشور ملاطفت ظهور در سپارش و حرمتداری خان والاشان به نگارش درآمده خان مرفه الحال روانه شد.
در ذکر مجملی از حال شیخ علی خان زنگنه وزیر شاه سلیمان صفوی و نسب او و اشارت به وفات او و منصوب شدن میرزا محمد طاهر قزوینی متخلص به وحید به وزارت شاه سلیمان جاه
در اوقاتی که شاه صفی به محاصرۀ قلعه چخورسعد ایروان اشتغال داشت و از دو روی منازعه و محاربه درپیوسته بود، غلامی از غلامان پادشاهی که به حسب ظاهر استعداد شجاعتی و آثار بسالتی در او دیده نمیشد همهروزه از رومیه سری بریده به حضور پادشاهی میآورد و مورد انعام و جایزه میگردید.
از آنجا که ارباب الدول ملهمون در دل شاه افتاد که تحقیق این کار کند، چون به وعد و وعید از غلام پرسش رفت حقیقت حال را عرضه کرد که مرا رفیقی و میهمانی علی نام است و او از من اسب و اسلحه میگیرد و به میدان رومیه رفته سر میآورد و من به نام خود جلوه داده به انعام و تحسین مفتخر میگردم. شاه، علی نام را بخواند و علی بیک شده در قورچیان پادشاهی ملازم شد.
و روزی کرهای چند آورده بودند و شاه به ملازمان میبخشید از آن جمله کره اسبی بود که در نظر شاه جلوه نداشت، علی بیک عرض کرد که این کره در اصطبل مبارکه نگاهداشته آید عنقریب اسبی نامی خواهد شد. و شاه قبول کرده عاقبت چنانکه او گفته بود اسبی نیکو شد. لهذا شاه، علی بیک زنگنه را به اصطبل خاصه امیرآخوری داد و استقلالی یافت از او پسری چند هنرمند قابل ملازمت شدند.
[وزارت شیخ علی خان زنگنه]
و یکی از آنها شیخ علی خان بود که بعد از امیرآخوری و حکومت کرمانشاهان به منصب وزارت خاصه رسید و سالها مستقلا وزارت کرد و انتظامی کامل در ممالک محروسه شاهی داد. صاحب اخلاق نیکو بود طبعی واهب و ذهنی صایب و همتی
بلند و عقیدتی سودمند داشت، در تقویت دین و دولت میکوشید و در تحریم و تکریم سادات و علما و فضلا مبالغت میکرد، شبها به جامه تبدیل در محلات گردش مینمود به فقرا و ضعفا و طلبه علوم و ایتام بذل و بخشش میفرمود، و حمامات نیکو و رباطات دلجو در شهر و عرض راه [۲۰۵]