سعادتقرین چون به منزل جنت آئین رسید، فرمان داد تا شاه قطب الدّین را بند کرده و لشکر مرتب نموده، خواست که به نفس همایون به عزم دفع مخالفان در میدان رود، امرا دست در عنان موکب همایوننورد زده، عرضه داشتند که: سالهای سال است که چمن آمال ما بندگان از رشحات سحاب انعام حضرت صاحبقران تازه و ریّان است و تا یکی از ما بندگان زندهایم عقل چگونه رخصت دهد که پادشاه هفت کشور قدم مبارک در محل خطر نهد.
آن حضرت درخواست بندگان مخلص شنیده امرا و بهادران را از یمین و یسار به پیکار امر فرمود و به زخم شمشیر و تیر و نیزه اکثر آن بادپیمایان را بر خاک مذلّت و هوان انداختند، و اندکی از ایشان خسته و مجروح از معرکه جسته به شهر در رفتند و دروازه را بسته تصوّر کردند که سیلاب حوادث را به یکمشت گل باز توان داشت و لشکر منصور به فصیل برآمده از صدمات ایشان رخنهها به سور پدید آمد و شهر را مسخّر ساخته دیوارها بینداختند و منازل و مساکن شهر سیستان را مأوای زاغ و زغن گردانیده، هرکس از سپاهیان که در آن بلده یافتند به یاسا رسانیدند.
حضرت صاحبقران کامکار به نقل اموال شاهان آن دیار امر فرمود و حکومت سیستان را با توابع به شاه شاهان ارزانی داشته شاه قطب الدین و رؤسای آن دیار را به سمرقند فرستاد و فرمود تا علما و صلحای سیستان را کوچانیده به فراه بردند.
[عزیمت امیر تیمور گورکان به سمت بست]
و چون خاطر همایون حضرت صاحبقرانی از این امور فراغت یافت متوجه
بست شد و در راه ملازمان رکاب شهریار آفاق حصار طاق را مسخر ساختند و چون بر کنار آب هیرمن نزول فرمود از طنطنۀ لشکریان نصرت شعار زلزله دربند رستم و اسفندیار افتاده و مفاصلش از هم ریخته خراب شد، و رایت نصرت آیت از کوکه قلعه در حرکت آمده، و در این اثنا به مسامع علیه رسانیدند که تومن نکودری به جانب کیج و مکران رفته است. حضرت صاحبقران که بر دقایق امور مملکت آگاه بود امیرزاده میران شاه را به دفع تومن نامزد فرمود و امیر که پسر شیر بهرام که به عزّ مصابرت آن حضرت فایز شده بود با امیر حاجی سیف الدّین و دیگر امرای نامدار را در ملازمت شاهزاده روان داشت.
و ایشان روز و شب از حرکت نیاسودند و در جلکای قرن به تومن و حشم او رسیدند، و تومن سوار شده و صف آراسته در مقابل لشکر منصور آمد. [امیر] حاجی سیف الدّین بنا بر حقّ صحبت قدیم و ملاحظه کبر سن تومن به زبان حرمت آواز برکشیده از او پرسش گرم نمود و از راه خیراندیشی گفت که: بیدغدغه و تحاشی به بارگاه فلک اشتباه میباید رفت که خیر و خوبی شامل حال تو خواهد شد. و چون پیک اجل به طلب او رسیده بود سخن ناصح مشفق به سمع رضا اصغا ننمود و در حمله نخست سرش از تن جدا کرده به بارگاه فلک انتباه فرستاد و صاحبقران نصرت قرین به بالای آب هیرمن روان شد.
و در این اوان ملک ممقتو که در حین مصاف امیر حسین و آن حضرت تیری بر دست مبارک آن حضرت زده بود با تحف و هدایا شرف بساطبوس دریافت. و حضرت صاحبقران همینکه چشم بر وی انداخت او را بشناخت و چون از مجلس اشرف اعلا بیرون رفت از موقف جلال فرمان واجب الامتثال صدور یافت که او را تیرباران نمودند.
آن گنه را این عقوبت آنچنان بسیار نیست و در اثنای یورش، قلعۀ ممقتو و قلعۀ سرخ نیز به تصرف بندگان حضرت صاحبقران آمد.
و در خلال این احوال خبر رسید که اراذل تومن سه هزار (۳۰۰۰) کس که نه خدای عزّ و علا میشناسند و نه به نبوّت ختمیپناه صلّی اللّه علیه و آله ایمان دارند در قلعۀ هزار بز جمع شده مسلمانان را ضرر میرسانند. صاحبقران پاک اعتقاد دفع شرّ اهل فتنه و فساد را بر ذمۀ همّت پادشاهانه واجب و لازم دانسته لشکر به آن صوب کشید. و سپاه منصور جنگ درانداخته کوششهای مردانه نمودند و حصار را مسخر ساخته، بعضی از متمردان و ارباب عصیان را از کوه به زیر انداخته و برخی را گردن زده آن سرزمین را از لوث وجود ایشان پاک ساختند. و بعد از این فتح عنان عزیمت به جانب قلعۀ دهنه سر تافته شده و در آنجا مردم تقاچی تحصن نموده بودند و رایت شور و شرّ برافراخته، بهادران سپاه نصرتپناه در محاصرۀ آن حصار نیز غایت جدّ و جهد مبذول داشته به نیروی دولت صاحبقرانی قلعه را بگشادند و تیغ در مخالفان نهاده از سرهای کشتگان منارها برآوردند.
[طغیان اوغانیان و سرکوب ایشان]
و پیش از این اوغانیان از تخت سلیمان ایلچی به پایۀ سریر اعلا فرستاده اظهار انقیاد کرده بودند و داروغهای طلب داشته، در این ولا خبر رسید که آن جماعت قدم از طریق مطاوعت بیرون نهاده یاغی شدهاند. حضرت صاحبقرانی عنان عزیمت به آن طرف انعطاف داده در همان روز که بر ظاهر قلعه نزول فرمود، اشارت کرد که رزمآزمایان پیلافکن شیرشکار مرتکب رزم و پیکار شدند و قتالی صعب روی نموده، امیرزاده علی و آیکو تیمور بهادر و طایفهای دیگر از بهادران نامدار مجروح گشتند، و نیکپی شاه پسر مبارکشاه بوردالیغی در آن روز به قتل آمد. و چون آقتیمور بهادر بیتحاشی و دغدغه در امثال این معارک قدم مینهاد و رعایت حزم نمیکرد حضرت صاحبقرانی خدمتش را در آن روز در پیش خود بازداشته بود تا آسیبی [در آن روز] به او نرسد.
و چون خبر زخم [یافتن] امرا به او رسید آتش غیرت او اشتعال یافته آب در چشم آورده و زانو زده رخصت جنگ طلبید، مفید نیفتاد. و آتش حرب و جدال به نوعی افروخته گشت که از باد حملۀ مخالفان بسیاری از قوشونها مرکز خود خالی گذاشته مگر رمضان خواجه اختاجی که پای او متزلزل نشده و مانند کوه برجای
خود [ثابت قدم] ایستاد، و حضرت صاحبقران فلک شکوه فرمان داد تا جمعی از امرا حمله کرده آن گروه انبوه را به جای خود بازداشتند.
و عید خواجه که در صغر سن بود در پس سنگی کمین کرده، چون دشمنان را بر وی گذر افتاد یکی را از آن جمله موی گرفته از اسب فروکشید و سرش از تن جدا ساخته پیش حضرت صاحبقران آورد. چون در آن اوان کودکی چنان جسارتی به ظهور رسانیده، از آن حضرت احسان و تحسین یافت. و سپاه ظفرمآل از اطراف و جوانب روی به اعدا نهاده داد مردی و مردانگی و قتال دادند و ایشان را منکوب و مقهور گردانیده قلعه را در تحت تصرف درآوردند و هرکه را در آن حصار یافتند بر هزارجات قوشون تقسیم نمودند و به یاسا رسانیدند.
[مراجعت امیر تیمور گورکان به دار السّلطنۀ سمرقند]
و چون خاطر همایون صاحبقرانی به فرّ دولت روزافزون از مهمّ اوغانیان بیدین فراغت یافت عنان توجه به صوب قندهار تافت. و پیش از آن امیر جهانشاه و اسکندر شیخی و مبشّر بهادر برحسب فرمان به آن طرف رفته بودند و [قندهار را محاصره کرده گرفته بودند و] سردار آن موضع را مقیّد و مغلول به اردوی اعلا فرستاد.
و چون در این ولا قندهار مضرب خیام لشکر نصرت شعار گشت حضرت صاحبقران گردون اقتدار امیر جهانشاه جاکو را به صنوف نوازش و عطا اختصاص داده و خدمتش با سپاهی به تسخیر قلعۀ کلات که از امّهات قلاع