و به خدمت شاه عباس آمده مراغه به او سپرده شد و چنانکه بدان اشارتی رفت در پای قلعۀ ایروان به قتل رسید، و شاه ولایت و طوایف او را به پسرش قباد خان داده است او را تربیت فرموده؛ و عمّ قباد خان، امیر خان بیک نام که در امور قباد خان اخلال مینمود، شاه در الکای گرمرود مقام داد. و عم دیگر قباد خان، ابدال نام که با قباد خان برادرزادۀ خود مخالفت میکرد بعد از صدمات به امیر خان برادوست حاکم ارومی که شرح حالش مرقوم شد پیوسته بود.
و چون قباد خان از صغر سن به سن شباب و کبر رسید و استعداد و استقلالی در خود دید با پیوستگان قزلباشیه به مخالفت پرداخت و مراغه را به تغلّب و تسلّط ضبط کرد و پای از دایرۀ انقیاد بیرون نهاد. و چون در این ایام شاه به مراغه آمد قباد خان به مکر و حیله آمد و شدی مینمود و شیعیان مراغه بنا بر مخالفت مذهب از او شاکی شدند، در حینی که موکب همایون به حوالی گاودولی قلعۀ قباد خان رسید قباد ناچار با صد و پنجاه (۱۵۰) سوار به در سراپردۀ پادشاهی آمده پیاده شده با سه چهار کس از اقربای خود به سراپرده آمده در وقت موزه برآوردن از پای به اشاره شاه عباس غلامان خرگاه و حافظان درگاه او را به قتل آوردند.
همراهان او مطلع شده دست به منازعه برگشادند و سراسر در دست قزلباشیه مقتول شدند و قلعۀ او به تصرف درآمد و کل طوایف مکری دسته دسته و فوج فوج در دست سپاه شاه کشته شدند. و آخر الامر بقیه آن طایفه را به شیر بیک مکری سپرده، مقرر شد که اکراد مطیع او باشند، بقایای آن طایفه محکوم او شدند و ایلخی منهوبه موروثه پادشاهی دیگرباره به تصرف امنای دولت درآمد و الکای مراغه به آقا سلطان میر مقدم تفویض یافت و او به آن ولایت شتافت.
و اسکندر سلطان بانهای از توابع مراغه که او نیز از دور گردان آستان پادشاهی شده بود از غایت هراس با تیغ و کفن به حضور شاه عباس آمده معفو گشت و لختی آسودهخاطر بماند و عاقبت خطا کرد و فنا شد.
[وقایع دیگر]
و ولی محمد خان اوزبک حاکم ماوراءالنهر و ترکستان ایلچی فرستاده اظهار مراودت و مودّت کرد، شاه نیز به نظر اغماض در قصور سوابق ایام نگریسته اظهار التفات فرمود.
و در این ایام لوارصاب خان ولد سمیون خان والی گرجستان کارتیل شرف عتبهبوسی یافت و به انواع اصطناع مشمول و به حکومت تفلیس نیز مفتخر و موصول گردید.
محمد پاشای جلالی نیز در این سال درگذشت و جلالیان متفرق شده بعضی به روم رفتند و برخی در ایران بماندند و خدمتی همیکردند تا انقراض یافتند.
[سفارت روم]
و محمد بیک ولد [کور] خلفای روملو از جانب شاه ایران به مرافقت چاووش خیر الدّین فرستاده روم بدان بلاد مأمور شد و جواب نوشته سردار روم در عرض راه دیاربکر به سردار رسید و چون سردار با سپاه بیشمار به جانب سرحدات مأمور شده بود محمد بیک روملو به مرافقت سردار بازگشت نمود، و بریدان سبک سیررفتار از طیر اقتباس کرده آمدن مراد پاشای سردار رومیه را به مسامع مجامع کارکنان دولت پادشاه ایران رسانیدند. شاه به حیرت درافتاد که نامهنگارند و فرسته فرستند و ابواب مصالحه گشایند و از قفا به منازعه آیند، لهذا به اجتماع عساکر نصرتمآثر مناشیر و فرامین شرف صدور یافت و یاساول و تواچی به جهت اخبار این اخبار به هر سوی شتافت.
ذکر آمدن سپاه رومیه به جانب ایروان و ایران و مأمور شدن امیر گونه خان قاجار و محمد خان زیاد اغلی به جانب دیاربکر و محاربۀ امیر گونه خان با سپاه رومیه
به امرای عظام عالیمقدار امیر گونه خان و محمد خان زیاد اغلی که حاکم چخورسعد و قراباغ و از سلسله قاجاریه بودند احکام قضا نظام صادر شد که بالاتفاق با طوایف قاجاریه و سایر اجناد از اتراک و اکراد تا ده (۱۰) روز راه ایروان را چنان کنند که برگ کاهی جز در کاهکشان افلاک و دانهای جز در سنبلۀ سپهر به نظر سپاه رومیه درنیاید.
امیر گونه خان قاجار که در دلیری ثانی اسفندیار بود به ورود فرمان شاهی بیانتظار معاون و سپاهی عزم کار جزم کرده با یک هزار (۱۰۰۰) سوار جرار چون برق فروزنده و آتش سوزنده به سوختن و افروختن دیار دیاربکر ایلغار کرد، و چون به حوالی ارض روم رسید رومیه خبر یافتند، حسن پاشا حاکم آن دیار عثمان پاشا و ترکجهبیلمز و جمعی امرای جنگی دلیر با ده هزار (۱۰۰۰۰) سوار روانۀ کارزار نمود.
همانا محمد خان زیاد اغلی با سپاه قراباغ به امیر گونه خان الحاق نیافته بود عمدا و سهوا از قفا همیآمد، امیر گونه خان از کثرت غیرت و ناموس تعطیل و تعویق در مقابله و جنگ را مایه عار و ننگ دانسته و انتظار آیندگان را احتیاج شمرده مترنم به امثال این مقال بود:
بیت گر شیر شود عدو چه پیدا چه نهفت با شیر به شمشیر سخن باید گفتبا یکهزار (۱۰۰۰) سوار شیرانۀ دلیرانه به مقابله عساکر رومیه درآمد و مصاف رزم برآراست، پاشایان از آن شوکت بدانستند که امیر در این سپاه است که چون سد سکندر استوار و مستعد کارزارند، آخر الامر حسن پاشا در سپاه قول پای ثبات افشرده و عثمان پاشا