التیام نپذیرفته بود که ایلچی خواجه علی مؤیّد رسید، معلّم به آنکه علی بیک جونی قربانی و امیر ولی با یکدیگر اتّفاق نموده عازم سبزوارند، امیدوار چنان است که بندۀ کمینه را به دست دشمنان نگذارند. و از غایت سآمت و ملالتی که حضرت صاحبقرانی از رحلت فرزند ارجمند داشت اصلا ملتفت به آن سخن نشد. و بعضی گفتهاند که: این خبر به امرا رسیده یارای عرضه داشت نداشتند. و بر هر تقدیر قتلق ترکان آغا که خواهر بزرگ حضرت صاحبقرانی بود به استصواب ارکان دولت زنگ کدورت از آئینه ضمیر آن حضرت زدوده گفت که:
دفع فتنه و فساد از دیار مسلمانان بر ذمّۀ همّت پادشاهان دیندار از قبیل واجبات است و خویشتنداری در امثال این امور در مذهب خسروان ذوی الاقتدار از مقوله منهیات و ممنوعات است.
و چون این سخن از محض شفقت و نیکخواهی بود پسندیده عقل سلیم و طبع مستقیم او آمد.
حضرت صاحبقرانی چنانچه شیمه و عادت او بود در آن مصیب عظمی سر از گریبان رضا و تسلیم برآورده و پرتو التفات بر احوال مملکت انداخته به احضار عساکر فرمان داد؛ و در اواخر زمستان از جیحون عبور نموده آوازۀ عزیمت مازندران درانداخت. ناگاه با عساکر گردون مآثر به حوالی قلعۀ کلات تاخت و دواب و چهارپایان ایل جونی قربانی را که به حصار درنیاورده بودند عرضۀ نهب و تاراج ساخت.
و امیرزاده میران شاه از حرکت رایات نصرت آیات آگاه شده از سرخس بیرون آمده به اردوی همایون پیوسته شرف دستبوس حاصل کرد؛ و ملک غیاث الدّین نیز با لشکرهای هرات به عزّ تقبیل بساط جلالت مناط مستسعد گشته در سلک سایر ملازمان انخراط یافت. و پیش از وصول حضرت صاحبقرانی، علی بیک جونی قربانی متعلّقان و منتسبان خود را به قلعۀ کلات آورده پشت پندار به دیوار حصار بازنهاده بود.
حضرت صاحبقرانی رعایت پیوندی که با او در نظر داشت ملاحظه کرده نخواست که از دستبرد ایام علی بیک و ولایت او پایمال حوادث و نوائب گردد، لاجرم ایلچی چربزبانی پیش او فرستاده بر زبان عطوفت پیغام داد که:
سبب این همه خوف و هراس چیست؟ وظیفه آنکه بیدغدغه و اندیشه بدین جانب شتابد تا قواعد الفت و استیناس خللپذیر نشود، و مهم به مخالفت و معادات سرایت نکند، و سیلاب بلایا [بر] او و اتباعش محیط نگردد.
و علی بیک از این کلمات مشفقانه [مطلقا] متنبه نگشته، پنبه غفلت از گوش بیرون نکرد و به حصانت حصار و متانت قلعه مغرور گشته از جادۀ صواب انحراف جست و به قدم متابعت پیش نیامد [و به احراز سعادت زمین بوس سرافراز نشد].
حضرت پادشاه صاحب تدبیر یعنی امیر تیمور گورکان جهانگیر از صوب کلات به جانب ابیورد در حرکت آمده به موضع کرت نزول فرموده، و سپاه منصوره را جار رسانیدند که عنان عزیمت به جانب مازندران به دفع امیر ولی منعطف خواهد شد.
علی بیک جونی قربانی از حرکت و مراجعت حضرت صاحبقرانی خبر یافت و آوازۀ نهضت اردوی معلی به طرف مازندران شنید، با آنکه پیشتر بنا بر عدم حزم و احتیاط هم از این ممر آسیبی به اموال و چهارپایان او رسیده بود این نوبت نیز از حوادث زمان غافل شده مجموع اسب و گوسفند و شتر که به حصار برده بود بیرون فرستاده و در علفخوارها رها کرده، خود مطمئن خاطر بنشست.
حضرت صاحبقرانی بار دیگر عطفۀ عنان کرده بر ظاهر کلات نزول فرمود و لشکریان دست به غارت و تاراج چهارپایان دراز کرده اکثر یساقیان که اهل فقر و فاقه بودند، صاحب جمل و ناقه شدند، و بعضی از ایشان که بر بهای نعلی قدرت نداشتند خداوند [قطارهای] اسب و استر گشتند. و لشکریان نصرت شعار اطراف و جوانب کلات را مانند نوائب روزگار در میان گرفتند و کورکه زده سورن انداختند، و فراشان چابک دست سراپردۀ خاص در مقابل دروازۀ حصار که به دروازۀ چهارده اشتهار داشت برافراختند؛ و دیگر دروازهها بین شاهزادگان و امرا تقسیم یافت.
علی بیک در این عالم هول [روز] رستاخیز مشاهده کرده خوف و رعب بر ضمیرش چنان استیلا یافته که لیل از نهار و روز روشن از شب تار پیش او متمیّز نمیشد. لاجرم دست در دامن خضوع و خشوع زده سر از گریبان تضرّع و زاری برآورده به زبان مسکنت و نیاز معروض رأی عقدهگشای گردانید که:
من از اعمال نکوهیده و افعال ناپسندیدۀ خود شرمسارم و از حرکت و جرأت و جسارتی که در این مدّت واقع شده خجالت دارم و قوّت آنکه برفور به خدمت شتابم ندارم. و اگر آن حضرت باکرم بسیار و نفر اندک قدمرنجه فرموده قریب به دوازده آیند تا من، بعد از اعتذار و استغفار چنگ در عروۀ وثقای عفو و اغماض ایشان زده، سعادت زمین بوس حاصل نمایم دور نمینماید.
خسرو جرمبخش پوزشپذیر ملتمس او را به اسعاف و انجاح مقرون داشته از برای آن کار روزی تعیین فرمود؛ و در آن روز با پنج (۵) سوار تا در حصار براند. و آن حصار راهی داشت به غایت تنگ و تاریک در درهای هولناک، مانند سراچۀ خاطر دشمنان سیاه و تاریک. و چون علی بیک را معلوم شد که آن حضرت با معدودی چند تشریف آورده، خبث طینت و شرارت طبیعت، او را بر آن داشت که جمعی را در کمینگاه نشاند تا فرصت غنیمت دانسته مکری و غدری اندیشند و به ذات کاملالصفاتی که در حفظ و حمایت و عنایت ملک منّان باشد آسیبی رسانند. حضرت صاحبقران دولتیار زمانی دور و دراز در وعدهگاه توقف فرمود و آن بیعقل بیمروّت به قول خود وفا ننمود و بیرون نیامد. و آن حضرت مراجعت فرموده مهیمن کارساز پردۀ ظلمت در پیش دیدۀ بداندیشان فروهشت تا در ضمان سلامت و عافیت به منزل خجسته فرودآمد.
و چون حضرت صاحبقرانی بر اندیشۀ بد و نقض عهد علی بیک جونی قربانی وقوف یافت آتش خشم و غضب او ملتهب گشت؛ و فرمان قضا جریان شرف نفاذ یافت که لشکر قیامت اثر روی به آن کوه و کمر نهند؛ و اشارت علیه صادر شد که جمعی از مردم تکریت و فوجی از اهل بدخشان که در رفتن کوه کبک دری از مرافقت ایشان به ستوه میآمد به بالا برآیند. سواره و پیاده دل بر تسخیر قلعه نهاده از محال خویش در حرکت آمدند و پیادگان تکریت و بدخشان هم در آن شب آثار جرأت و جلادت ظاهر ساخته به کوه برآمدند.
و مقارن وصول ایشان به صفح جبل طایفهای از بهادران سپاه نصرتنشان برغو زده و نفیر کشیده به دروازه رسیدند و آقتیمور بهادر و آیکو تیمور و دیگر سرداران، دشمنان از مقابل خود رانده به بالای کوه برآمدند، و مبشّر و عمر پسر عباس با فوجی پیش رفته در کمری ایستاده بودند که دشمنان متوجه [ایشان] شدند. حضرت صاحبقرانی طایفهای از پردلان را به مدد عمر پسر عباس و مبشّر فرستاده از جانبین حمله کردند و بعد از کشش و کوشش اعدا مقهور و منکوب گشته فریاد الامان برآوردند.
و علی بیک را کار به جان و کارد به استخوان رسیده، کس پیش حضرت صاحبقرانی فرستاده معروض داشت که: لشکر فیروز اثر دست از جنگ بازدارند، من فردا به پای انقیاد و اطاعت پیش آمده عتبۀ همایون را متقبل لب عبودیت سازم و پیشانی ضراعت و مسکنت بر زمین خدمت نهم. و بر این معنی عهد بسته این پیمان را به ایمان مغلظه مؤکد گردانید؛ و نیکروز و محمد شیخ حاجی را از امرای جونی قربانی با دخترش که نامزد شاهزاده محمد سلطان بهادر بود بیرون فرستاد و ایشان به زبان عجز، بیچارگی علی بیک را به عرض رسانید [ه تضرّع و تشفع نمود] ند.
[و به مقتضی کلمۀ المؤمن عزّ کریم] بار دیگر حضرت صاحبقرانی عهد و میثاق علی بیک را اعتبار نموده فرمان داد تا سپاه از جنگگاه بازگشته و آن حضرت به نفس همایون نیز مراجعت نموده در وثاق خجسته فرودآمد. و نیکروز و شیخ محمد جونی قربانی در رکاب فرخنده پادشاه کامیاب به معسکر همایون آمدند.
و روز دیگر حضرت صاحبقرانی در حفظ و حمایت یزدانی سوار شده تا در دروازۀ کلات راند و علی بیک طوعا اوکرها از حصار بیرون آمده پیشانی ضراعت بر خاک مسکنت نهاده امان طلبید. و چون ملتمس او به انجاح مقرون گشت درخواست نمود که امروز دیگر از رکاب نصرت انتساب معاف باشد و فردا به خدمت شتابد. حضرت صاحبقرانی بر صفحۀ این مطلوب نیز رقم اسعاف کشیده از در حصار بازگشت و محفوظ به نصرت پروردگار در وثاق همایون نزول فرمود.
و چون روز دولت علی بیک به شب محنت تبدیل یافته بود و آفتاب اقبال او به سرحدّ زوال رسیده در جوف لیل به راهی که لشکر نصرت شعار از آن جانب بالا رفته بودند استوار گردانیده و بار دیگر پشت اعتماد و استظهار به دیوار پندار نهاده یاغی شده و کشفوار در حصار سنگین خزیده دم درکشید.
حضرت صاحبقران سعادتقرین بعد از چهارده (۱۴) روز از آن موضع معاودت نمود و قریب به قلعۀ قهقهه که در آن زمان خراب بود نزول کرده، و آن قلعه میان کلات و ابیورد است؛ برحسب فرمان واجب الاذعان لشکریان در تعمیر آن سعی و اهتمام نموده بعد از دو شبانهروز از کار بازپرداختند و حاجی خواجه به کوتوالی آن قلعه مقرّر شده و جمعی از مردان کارزار و دلاوران روزگار به مصاحبت او