شاه از صورت حال استحضار یافت با سپاه قلب از مقام خود حرکت کرده رخصت جنگ داد و جمعی را با علیقلی خان شاملو به میانه پاشایان منقلای و اردوی سردار به کارزار فرستاد که قوت سپاه رومیه همگی به یکسوی منجر نگردد. و اللّه قلی بیک قاجار قورچیباشی را به معاونت او مأمور کرد و ساعت به ساعت سوار و سپاه و کرنا و کوس دو جانب امرا را مدد و معاون تازهبهتازه میفرستاد. سپاهیان رومیه که بر حوالی تل با قرچغای بیک برابر شده بودند، فغان کرنا و هیاهو و گرد و غبار از طرف اردوی سردار به نظر درآوردند متوهم شدند که مبادا سپاه قزلباشیه از قفای آنها درآیند و فیمابین ایشان و اردوی سردار حایل شوند، و مدد ایشان را مانع آیند عزیمت کردند که آهسته آهسته خود را به اردو اقرب سازند و از دو جانب احتیاط ورزند تا به جانب دنبال و قرب اردو میل کردند.
قرچغای بیک و همراهان او از حوالی پشته مانند سیلاب مرگ به یکباره اللّهاللهگویان جلوریز خود را بر صف سواران رومیه زدند.
اللّهویردی خان سردار نیز از آن سوی حمله کرده، سپاهیان برانغار و جوانغار و قول و منقلای با سپاه رومیه درآویختند کار از ناوک و نیزه درگذشت و به شمشیر و خنجر رسید، تلهای کشته در دشت صاف ظاهر آمد و جویهای خون در فرغر خشک روان شد، خروش توپ و تفنگ از اطراف اردوی چغالاغلی بر افلاک میرسید و نفیر کوس و نای از سپاه قزلباش در کوهسار چون رعد میپیچید، گرد و خاک پرده انظار و مانع ابصار بود به جز برق شمشیر و بارش خون چیزی بر دیده جلوه نمیکرد:
بیت ز بس گریه چشم فلک نم گرفت ز بس کشته پشت زمین خم گرفت به هر گام بیتن سر ترک دار برافتاده چون مجمر زرنگار فکنده سر نیزه جانستان یکی را نگون دیگری راستان سپاه رومیه متوحش گشته پای قرار ایشان بیثبات گشت و راه فرار ایشان بینجات مانده، راه به بازگشت اردو نیافتند ناچار سراسیمه به وادی و روستا شتافتند، مردمان گمنام چندان کشته شدند که رومیه نیز ندانستندی و نشناختندی؛ اما معارف پاشایان و حکام جلیل الشأن و سرداران و بیگلربیگیان بسیار بودند که برخی در کارزار طعمۀ شمشیر آبدار شدند و بعضی منهزم گردیده گرفتار آمدند.
کوسه صفر بیگلربیگی ارض روم که از مشاهیر و شجعان زمان بود در آن مصاف مقتول گردید؛ همچنین علی پاشای زنجیر قرن و عثمان پاشا بیگلربیگی شام و قریب به هفتاد تن از پاشایان و سنجقبیگیان و میران نامی کشته و گرفتار شدند؛ و مصطفی پاشا وزیر دویم دولت عثمانی و شیر احمد پاشا حاکم قارص و قورچی خان کرد
برادر غازی خان و محمد بیک پسر خندان آقای متفرقهباشی زنده به دست آمدند؛ و تا هنگام غروب معرکه نبرد از رونق نیفتاده بود، شیران مردخای و نهنگان شیر ربای از دنبال هزیمتیان همیرفتند و سر و اسیر همیگرفتند تا کار به جائی رسید که در آن شب تار جمعی از اهل فرار به روستا و قرای تسوج و سایر مواضع درافتاده ایشان را اسیر کرده به حضور میآوردند.
مع القصه چون شب درآمده بود شاه در آن حوالی نزول فرموده به مشاعل زرّین و سیمین سرادق پادشاهی را چون عرصۀ افلاک از ثواقب کواکب رنگین ساختند و از سرهای بریده پیشگاه شاه را باغی پرنار شکافته و شکسته کردند و امرا هریک از رزمگاه بازگشته بر بساط محفل ارم مشاکل آرمیده به الطاف و اعطاف شاهانه اختصاص مییافتند. شاه پیمانهای چند از راح به سر درکشیده عرصه رزم را به مجلس تبدیل کرده؛ و از کوهۀ زین به گوشۀ مسند تحویل فرموده.
و مقارن این حال که هرکس اسیر و سر میآورد یکی از قورچیان استاجلو که حقیر الجثه بود اسیری قویهیکل با دست گشاده به حضور آورد، شاه به او انعامی فرمود، از حال اسیر استفسار کرده؟ آن مرد عظیمالجثه پاسخ داد که: از طایفه مکریم. شاه فرمود که: او را به رستم بیک مکری بسپار که هرچه خواهد کند و به صحبت دیگران توجه فرمود. آن مرد مکری چنان دانست که حکم به قتل او شده، دل از جان برگرفته بغتة خنجر برکشیده بر شاه حمله کرد. شاه وقتی متوجه شد که نیش خنجر قریب به پیکر شاه شده بود تجلد فرموده بیاضطراب دست آن مکری را بگرفته، مکری خود را به قوت تمام بر روی شاه افکنده در تلاش درآمدند، حاضران از غایت دهشت مبهوت مانده چراغ فرونشسته.
امرا برخواسته بر گرد شاه ستاده شمشیرها کشیده، ولی چون خفتان مکری و شاه به یک گونه بود و در یکدیگر پیچیده زیر و زبر میشدند. امرا میترسیدند که شمشیر بر شاه آید و دست فرودنمیآوردند تا بخت مدد کرده شاه بر آن دیوسار غلبه کرده زانو بر سینهاش نهاد و خنجر از دستش بیرون آورد، چاکران او را گرفته قدری واپس بردند، شمشیر در او نهادند تن پیلوارش ریزهریزه کردند. و شاه به همان متانت که نشسته بود به تجرع اقداح از دست ساقیان ملاح اشتغال فرمود. و
در اواسط شب به اردوی خوابگاه که یک فرسنگ مسافت داشت مراجعت فرموده تا علی الصباح بغنود.
ذکر متفرق شدن اردوی سرعسکر رومیه و غارت کردن آنها و رفتن چغالاغلی و از غصه جان دادن او
دیگر روز معلوم شد که توقف سنان پاشا با عراده و توپ به انتظار آمدن جان فولاد اغلی سردار عساکر حلب است که از دنبال با پنج هزار (۵۰۰۰) سوار به اعانت سردار خواهد آمد. شاه عباس دانست که اگر مددی به سردار رومیه برسد به قوت جنگ عراده و توپ و تفنگ مایه مزاحمت دلیران قزلباشیه خواهد بود، جمعی بر سر جان فولاد اغلی که قریب