هرات برگرفت.
و معلوم شد که دین محمّد خان اراده دارد که هرات را به باقی خان برادر خود بسپارد و به ماوراءالنهر رفته، احتشاد حشم کرده، به مقابلۀ سپاه شاه آید. شاه جنگ قلعه و شهر را مایۀ تعطیل دانسته تدبیری اندیشید که به فرهاد خان حکم رود که یک منزل مراجعت کند تا دین محمد خان دلیر شده، از شهر برآید و به صحرا درآید، آنگاه غازیان منصور بر وی بتازند و کار او را بر وجه اسهل بسازند. و چنین فرمود.
چون خبر آمدن سردار به دین محمد خان رسید و یک منزل واپس نشستن لشکر قزلباش را شنید شهرت دادند که خبر موحش از عساکر رومیه رسیده و شاه قزلباش برگردیده، دین محمد به تعاقب قزلباش عزم جزم کرده شاه نیز از دنبال فرهاد خان به چهار فرسخی هرات رسیده و در رباط پریان به قصد محاربه اهریمنان آماده شد.
دین محمد خان از جانب هرات به مقابله آمد، جوانغار و برانغار و قول و هراول و چنداول ترتیب داده باقی سلطان را در دست راست و حاجیبی را در دست چپ و هزار (۱۰۰۰) سوار را مخصوص خود کرده، قرار داد که اگر لشکر اوزبک غالب و اگر مغلوب شوند، این هزار (۱۰۰۰) سوار از او جدا نگردند. و چون شاه و سپاه به ایلغار تکامیشی کرده بودند، غالب سپاهیان نرسیده و اسبهاشان وامانده، شاه و سپاه، فرهاد خان سردار زیاده از ده هزار (۱۰۰۰۰) نبودند چه که بعضی به اطراف مأمور شدند و برخی بازگشتند و جمعی در آغروق و بنه بماندند. علیایّحال شاه عباس، فرهاد خان و برادرش ذو الفقار را با پنج هزار (۵۰۰۰) کس چرخچی کرده پیشتر فرستادند، امرا و قورچیان در میمنه و میسره جابجا بایستادند و شاه در قول بماند.
و در آن روز که روز ششم محرم بود و هوا در غایت حرارت عطش بر سپاهیان مستولی و گرمی آفتاب به نهایت رسیده، زمین چون آهن تفته و هوا چون کوره تافته، زبانها از تشنگی خشک و بدنها از عرق تر، جوشنها تن را همیگداخت و مغفرها مغزها را همیسوخت، در عین گرمگاه روز، خورشید بر فراز سر همیتافت و گرد و غبار راه نفس بربسته بود، دلیران دو جانب به رزم اندر آمدند، اوزبکیه پای فراپیش نهادند و بهادران دست به تیراندازی گشادند.
بیت یکی تیرباران بکردند سخت چو باد خزان برزند بر درخت نخست آمد و شد تیر پیام آجال را سفیر شد، از آن سپس نیزههای دراز به گوش سرکشان راز گفتن گرفت، حسامها از نیامها برآمد و چرخچیان قزلباشیه به هیئت اجتماعی به هراول اوزبکیه حملهور شدند؛ و آن گروه را برهم زدند، پای درنگ و قدرت جنگ نداشتند، روی برکاشتند، سواران میمنه و میسره یکسره از اطراف فرهاد خان حرکت کردند و به کشتن و گرفتن و سرآوردن پرداختند. باقی سلطان چون انهزام اوزبکیه بدید با لشکر جوانغار به یکبار بر سر چرخچیان قزلباشیه تاختن کرد و غالب شد، چرخچیان قزلباشیه هزیمت یافتند، و چون سردار علم نداشت مقام او را نایافته از او درگذشتند، چنانکه هزیمت قزلباشیه به قول همیون شاهی آسیب زد، بیم آن بود که قول نیز متزلزل و متلاشی شود، فرهاد خان نیز زخمدار شده بگریخت و رشته انتظام سپاه از فرار سردار بگسیخت.
شاه دید که لشکر آذربایجان که با سردار و برادرش ذو الفقار خان بودند شکست یافته فرار نمودند، اللّه وردی خان و قورچیان دست راست و چپ را رخصت مصاف داد و برانغار قزلباشیه با اوزبکه مخلوط شدند و به رزم درآمدند، گرد و غبار راه انظار بسته داشت و گرمی هوا و تشنگی سپاه کمر ثبات را شکسته جنگی صعب درپیوستند که سنابک ستور به خون قتیلگونه شاخ بقم گرفت و سنان رماح از دم ابطال شاخه ارغوان نمود، شمشیرها شکسته ماند و مرکبها خسته، زمین لالهزار شد و هوا لالهبار، خارهها گونۀ لعل بدخشی و یاقوت رمانی گرفت، خارها رنگ گلناری و لون مرجانی پذیرفت:
نظم زمین تو گفتی ز آهن همیبرآرد بال هوا تو گفتی ز آتش همیبرآرد پر غبار تیره چو ابر و خدنگ چون باران سنان نیزه چو برق و تبیره چون تندر مجملا سپاه اوزبکیه جنگی دلیرانه کردند و حملههای بهادرانه آوردند؛ ولی بسیاری قتیل و اسیر شده شکست دریافتند، اما دین محمّد خان شکست اوزبکیه را دیده و سپاه قزلباشیه را پریشان و سرگرم یافته، با هزار (۱۰۰۰) سوار جرار که به یکسوی ایستاده بود از طرف دست چپ که مقابل دست راست قول همیون شاهی بود، چون غولی سیاه و دیوی آشفته از میان بیشه و آجام و نیزار بیرون تاخته که بعد از هزیمت عزیمت فتحی نماید.
[شکست سپاه اوزبک و کشته شدن دین محمد خان]
چون گرد و غبار ابصار را تیره و خیره کرده بود شاه او را ندیده و به طرفی دیگر متوجه بوده، سلطان علی ولد بوداق سلطان چگنی که با جمعی پیشرو موکب پادشاهی بود، دید که از میان نیزار برق کلاهخود و جوشن تابش گرفت و طلیعه لشکر مخالف پدیدار آمد و همانا زیاده از دویست سیصد (۲۰۰-۳۰۰) کس با شاه عباس نمانده بود. ملتزمین رکاب شاه را از آمدن سپاه آگهی دادند، شاه به یقین دانست که دین محمد خان اوزبک است که فرصت نگاه داشته به مبارزت شاه مبادرت جسته با قلّت اعوان و کثرت اعدا نیندیشیده به سواران رکابی نهیب جنگ داد. اول سواری که مرکب برانگیخته بر سر اوزبکان تاخت علی بیگ استاجلو میرشکار بود که به بهادری رسیده شمشیری بر او افراخت و او را بدو نیم زده از اسب به زیر انداخت.
سواران دیگر حمله بردند و هریک