کردندی و بر صدر مقام خود خواندندی، پیشینیان را گمان آن بود که خان در پس است و پسینیان چون بدان مقام رسیدند تنی بیسر کشته دیدند حیرت کردند که خان در عرض راه که را کشته و به خون درآغشته؟ تنی فرودآمد آن امرد پاره پاره را بشناخت، دیگری بر سر خان آمد از لباس و هیئت دانست که اوست، دیگران را خبر کرد بیامدند و به عینه او را بدیدند و اردو به هم برآمد، هریک از راهی به بخارا و سمرقند بازگشتند؛ و غالب مردم در آن روز وی را ندیدند، گمان بردند که خان به شکار شده و ندانسته که خود شکار چنگ اجل گشته، اهل اردو پس از اطلاع گروه گروه شدند و هر گروهی به شهری آمدند.
[مسألۀ جانشینی خان بخارا]
امرای عبد اللّه خانی در بخارا به خانی پیر محمد خان کوکناری که جز او نمانده بود رأی کردند و ملازمان عبد المؤمن به کودک دو سالۀ وی رغبت نمودند، بالاخره بر سلطنت جانی بیک سلطان خواهرزاده عبد اللّه خان که پدر دین محمد خان و باقی خان بود و به حکم عبد اللّه خان به حبس گرفتار اتفاق کردند؛ ولی زوجه عبد اللّه سلطان با برادر عبد اللّه خان مدعی شد که مرا فرزندی است بیپدر و برادرزاده بر خواهرزاده رجحان دارد. گفتند: ما نشنیدهایم که عباد اللّه سلطان را پسری باشد.
گفت: از بیم اعدا وی را پنهان کردم و گفتم دختر است و بر مردم روی پوشیده ماند، اینک حاضر است.
چون بیامد دختروار گیسوی دراز داشت و به لباس نسوان ملبس بود، سرش به استره بستردند و معجرش به کلاه بدل کردند و امرا تجسس و تفحص در این باب را مصلحت وقت ندانستند و مبهم اولی شمردند، وی را خان خواندند و بانوی مذکور به رتق و فتق امورات پرداخت و بیاجازت وی امرا را مجال و قدرت دخل نبودی و به سرانگشت رحمت و رأفت خود گرهها و عقدهها بگشودی.
مع القصه از جانب خدمتش که عبد الامین خان نام بود به پیر محمّد خان نامه نوشتند و او را به خانی بخارا و سمرقند تهنیت گفتند و ضمنا خواهش کردند که عبد الامین خان را بهمنزلۀ فرزند خود بشمارد و طخارستان را به وی واگذارد، امرای بخارا در نهان و آشکارا چندانکه از خاتونان اوزبکیه پرسش کردند کسی تصدیق نکرد که عباد اللّه را عبد الامین نام پسری بوده باشد، معهذا به جهت حفظ دولت تمکین کردند و پیر محمّد خان در ملاطفه او را به فرزندی خطاب کرد و بلخ و ممالک عبد المؤمن خان را بدو مخصوص داشت مشروط بر اینکه در بلخ سکه نزند و در خطبه نام خود را تقدیم ندهد.
[جانی بیک سلطان]
اما مجملی از حال جانی بیک سلطان اینکه وی پدر یتیم سلطان و خواهرزادۀ عبد اللّه خان، و او را محبوس کرده بود، پسر وی یتیم سلطان که با عبد المؤمن خان صفائی نداشت و اظهار اخلاصی به شاه عباس مینمود جمعیتی کرده بر سر هرات آمده بود و در آن وقت خبر رسید که عبد المؤمن مقتول شده، حاجیبی که از جانب عبد المؤمن به حکومت هرات آمده بود ناچار او را به هرات آورده لقب خانی داد؛ و به دین محمّد خان ملقب گردید.
و چون پدر کلان وی یارمحمد خان از مکه بازگشته بود، اسم خانی بر وی که اکبر بود نهاد و امرای خراسان تمکین کردند؛ و دین محمد خان برادر کهتر خود ولی محمد خان را به مرو فرستاد و ابوالمحمدبی که حاکم مشهد مقدس بود فرار نموده و به جانب سرخس رفت.
و در وقتی که فرهاد خان از جانب شاه عباس به خراسان مأمور بود و نزدیک آمده بود، از این امر مطلع شده به مشهد مقدس آمده تصرف کرد؛ و تفصیل آن در ضمن سفر شاه عباس مفصلا مرقوم خواهد شد.
در ذکر نهضت رایات نصرت آیات شاه عباس صفوی ماضی به جانب خراسان و رفتن حاجیم خان به خوارزم و خبر قتل عبد المؤمن به شاه عباس رسیدن
حضرت پادشاه آسمان کریاس شاه عباس در آغاز شهر صیام به کاشان آمده از آنجا به مازندران و از راه چارده به بسطام، و قشون از هرجا در چمن بسطام جمع آمده، به غیر سپاه فارس و کرمان که مقرّر شده بود از راه یزد و بیابانک به خراسان آیند سی هزار (۳۰۰۰۰) کس در روز سان عرضه کردند، و اخبار ماوراءالنهر چنانکه گذشت تدریجا همیرسید که عبد المؤمن خان بر جای پدر تکیه کرده، کوکلتاش را بکشته و جمعی مخالفین را از میان برداشته و با غلبه و استقلال و سپاه بسیار متوجه خراسان خواهد بود. و امرای شاهی از اخبار حشمت و شوکت او خالی از دهشتی نبودند، و در پرده از این یورش شاه را منع مینمودند.
شاه عباس از همّت بلند به سخنان پست ایشان التفاتی نمیکرد و به تسخیر ارض اقدس عزم جزم داشت و نظمی در امورات استراباد داده، در این اثنا از جانب یتیم سلطان که هنوز مرتبه خانی نیافته بود و از عبد المؤمن اندیشناک بود پیغام مخلصانه همیآمد و شکوه از عبد المؤمن خان همیکرد و خود را دولتخواه ملتجی به دولت صفویه جلوه همیکرد. شاه نیز بدو مراسله دوستانه نگاشته و چند رأس اسب تازی بدو انعام داشته؛ و شاه در بین راه حاجی محمّد خان والی خوارزم را با اسباب حشمت و سپاه و تقویت از جانب استراباد به خوارزم روانه فرمود و به قبایل ترکمانیه گرگان در خدمتگزاری او رقیمجات متّحدانه مرقوم شد.
برندق سلطان و الغ میرزا نبیرههای حاجیم خان در خدمت شاه بماندند و خود با عزّت محمّد سلطان و سایر فرزندان از راه جاجرم به جانب خوارزم شدند و فرهاد خان قرامانلوی سردار و ذو الفقار خان برادر او با ده هزار (۱۰۰۰۰) سپاه کینهخواه مقدمة الجیش و چرخچی سپاه شاه شده یک منزل پیشاپیش همیرفتند، و شاهنامه به عبد المؤمن نگاشت و روح اللّه بیک ذو القدر که یساول صحبت بود مأمور شد.
حاصل مطلب: مقابله و مقاتله و خبر آمدن و مستعد اقتتال