دیوان شاهی شد.
و ملک جهانگیر حاکم کجور در قلعۀ مارانکوه محصور گردید توپچی شاهی به پای قلعه رفته توپ بزرگ ریخته و تمام کرده و بر قلعۀ ماران زدند تا ماران او همچو موران شدند، مدت چهار ماه این محاصره امتداد یافته بود. ملک جهانگیر از جان و جهان سیر شده به قلعۀ دیگر رفته قلعه مفتوح شد و او را نیز در بیشههای بگرفتند و به حضور شاه بردند، دولت این طبقه ملوک رستمدار نیز انقراض یافت.
و شاه عباس از شاهویردی خان حاکم لرستان سابقا رنجیدهخاطر بود، در این اوقات بیفزود چه که سید بدر ولد سیّد مبارک والی عربستان که به رسم نوا در حضرت پادشاهی بود بیمرخصی فرار کرده روانه عربستان شد و در حدود لرستان به دست گماشتگان شاهویردی خان افتاد، شاه عباس، ابو القاسم بیک ایواوغلی را به احضار سیّد بدر فرستاده شاهویردی خان او را نداده و در میانه او و فرستاده شاه سخنان سخیف و قبیح ردوبدل شده بود، و شاه از آن گفتار آگاه گردید.
در این ایام که شاهویردی در خرمآباد میزیست شاه عباس به رفتن اصفهان آوازه درافکند و از قزوین حرکت کرد و تا بلدۀ ساوه و آوه رفته عنان یکران صرصررفتار را به جانب بروجرد معطوف فرمود و در یک شبانهروز بیست و پنج (۲۵) فرسنگ قطع شده بود زیاده از پانصد (۵۰۰) کس از ملتزمین رکاب قدرت همراهی نیافتند، در راه و نیم راه بماندند. شاه لختی آسایش فرمود، شبانه تا صباح هشت (۸) فرسنگ دیگر پیمود. چون به لرستان و خرمآباد رسید معلوم شد که شاهویردی از تشویش و دغدغه وقتی که حرکت سفر اصفهان شاه را شنیده از خرمآباد رمیده زنان و اسباب گرانبهای خود را برداشته فرار نموده، قورچیان پادشاهی به تعاقب او مأمور شدند و او را در قلعه جنگله از توابع سرحدات بغداد به چنگ درآوردند و به حضور شاه کشانیدند و به سیاست و یاسا از پای درافکندند. حکومت لرستان به حسین خان ولد منصور بیک مفوّض شد. و شاه مظفر و منصور به دار السّلطنة مراجعت فرمود.
علی قلی خان کرایلی نیز به دست دولتخواهان پادشاهی درافتاده به سیاست برسید و دیدۀ جهانبین از جهان پوشید، و هم در آن حالت درگذشت.
[فتح قلعۀ اولاد]
و برحسب امر شاه دیگرباره فرهاد خان سردار به مازندران رفته که قلعه اولاد دیو که در دست الوند دیو از اهالی سواته کوه مشهور به سوادکوه بود تسخیر کند، و الوند را در کمند اطاعت درکشد؛ اما الوند چندی در قلعه مانده قلعه را به کسان خود سپرده به بیشه و کوه گریخته، بالاخره قلعه مسخر شد و فی الحقیقة دار المرز مازندران و نور و کجور و گیلان و لرستان در این سال صافی مستخلص گردید.
[پایتختی اصفهانی]
و چون دار السّلطنة قزوین به علت قلّت آب توقف شاه و سپاه را برنمیتافت شاه عباس به اصفهان رفته مقرّر کرد که عمارات عالیه و بساتین باصفا طرح انداخته و باغ و عمارت و محله و شهر و پل و مسجد متعدد ساختند و در این سال که یکهزار و شش هجری (۱۰۰۶ ه/ ۱۵۹۷-۱۵۹۸ م) بود اصفهان مستقر و مقر تخت حشمت و دار الملک خسرو فریدون شوکت گشت؛ و ذکر عمارات و ابنیه آن اجمالا در مقام خود مرقوم خواهد شد.
و الکسندر خان و سمیون خان سلاطین گرجستان تحف و هدایا با چند تن از جوانان موزون الخلقة یوسف جمال و دختران صبیحه شیرین تمثال به جهت خدمات بیرون و درون مجلس پادشاه پرویز خصال فرستاد و هر دو در مقام خود مستحسن افتاد.
[عزیمت شاه عباس به سوی خراسان]
و چون در بلاد ایران انتظامی حاصل شده بود، شاه تصمیم عزم به تسخیر ارض اقدس و استخلاص خراسان و تهیه یورش و یاساق هرات و بلخ فرمود و از ماوراءالنهر اخبار مختلفه میآمد که عبد اللّه خان و عبد المؤمن خان به یکدیگر افتاده بودند و شاه منتظر فتوحات غیبی بود که چه صورت نماید، که مغلوب و که غالب شود؟ تا سروکار با یکی افتد. در این میانه خبر منازعه پدر با پسر رسید، و از دنبال، فرار عبد اللّه خان مشخص شد. در قفای این اخبار خجسته خبر بیماری عبد اللّه خان اوزبک انتشار یافت و صاحب طبعان قزلباشیه به مضمون این بیت مترنّم بودند:
بیت قاصدی مژده بیماری اغیار آورد جان فدایش که رساند خبری بهتر از این مقارن این حال خبری بهتر از این رسید که عبد اللّه خان درگذشت و عبد المؤمن خان پادشاه ماوراءالنهر گشت. و شاه بر یورش خراسان و رزم عبد المؤمن عزم جزم کرده همیرفتند و به حوالی مشهد مقدس بودند که تازهتر از تازهتری رسید، خبر آمد که عبد المؤمن خان هدف تیر اجل گردیده و به شمشیر تقدیر در خون خود غلطیده و در میانه سر و تنش بعد المشرقین واقع گردیده است، چنانکه مجمل این
اشارات در قید عبارات خواهد آمد.
ذکر مجملی از حالات عبد اللّه خان و عبد المؤمن خان اوزبک و کیفیت مرگ این و قتل آن و اختلافات اهالی و اعالی ترکستان
تبیین این مقال آنکه چون عبد اللّه خان بن اسکندر خان اوزبک را به جز عبد المؤمن خان پسری نبود در تقویت و تربیت او به اقصی الغایة اهتمام مینمود؛ و اگرچه قانون اوزبکیه چنگیزینژاد آن است که پادشاه را خان مینامند و اطلاق این لقب منحصر به فرد است و شاهزادگان را سلطان یا توره میخوانند، از غایت محبتی که با پسرش داشت او را «باباسی» خطاب میکرد. و خلایق عبد اللّه خان را «خان کلان» و عبد المؤمن را «خان خرد» میخواندند.
و عبد اللّه خان خود مضایقه نداشت و حکومت بلخ و طخارستان را به وی داده بود و او به حمایت پدر بدخشان را نیز از سلطانزادگان جغتای انتزاع کرده بود و مشهد مقدس و نیشابور و بعضی بلاد خراسان را به تصرف درآورده [۱۲۵]