پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۳۴۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

جو هوا را به کام یک لقمه کرد و اعلام عقاب کردار نسرین چرخ را به منقار یک صعوه شمرده، غریو طبل و کوس و نفیر کرنا و شندف صماخ افلاکیان را پرده درگسست و عکس و قاب کله‌های سرخ در تابش آفتاب چرخ نیلی را حمرا نمود، سلاحها از کثرت برق چون آئینه‌ها در تابش مهر همی‌درخشیدی و دیده‌ها را دیدارش آب درافکندی.

اوزبکیه که اصلا خبر از ورود شاه و سپاه نداشتند، از این حال سراسیمه و مضطرب شدند و خود را در دریای بلاغریق و در کام اژدهای فنای حریق دیدند؛ و در فرار و هزیمت بر یکدیگر سبقت گرفتند اسب بر اسب خوردی و سوار درافتادی و اسبی دیگر بر وی گام نهادی، کله‌های اوزبکی چندان افتاده بود که صحرا پرگوسفند خفته نمودی و شارهای بخاری چندان بریخته که زمین دکۀ شعرباف کشمیری بود، و فی‌الواقع عبد المؤمن خان را در شجاعت و وقار و سپاه‌کشی و فرار دستور تازه‌ای بود که همیشه چون آب بازگشتی و چون باد بدر رفتی، از غایت سرکشی اسب توسن تا بلخ بامی عنان نکشید و از کمال ثقل و وقار تا مروشاهیجان واپس ننگریست. الحاصل شاه و سپاه در ظاهر سبزوار رسیدند، سبزواری چون لاله‌زار دیدند:

لمؤلفه ز بس که کاسۀ سر بود و کمچۀ ساعد دکان کله‌پزان بود و بنگه قصاب شاه عباس در کمال حرمان و یاس به تفقد بازماندگان مجروح و کشتگان بی‌روح پرداخت، حکم به کفن و دفن قتلی فرمود با چشمی اشک‌بار و خشمی آتش‌وار انتقام آن کافر ظالم را به عدل خدای عادل و منتقم حقیقی حوالت کرد و عن‌قریب آن دعا مستجاب شد.

و شاه حکومت و تعمیر آن بلاد را به بداق‌سلطان قاجار که مردی کاردان و مردم‌دار بود محول فرمود و از آنجا به جانب نیشابور حرکت نمود، در بحرآباد محقق شد که عبد المؤمن به ایلغار به بلخ فرار نموده چون تعاقب او را فایده‌ای نمی‌نمود و زمستان فراز آمده و آذوقه در اردو نمانده بود عزم مراجعت کرده به عراق بازگشت و در راه به علّت سرما و قلّت علیق دواب بسیار از سپاهیان تلف و سقط شد و اختیار سواران از برف و باران ساقط و شاه در نهایت عزّ و جاه به قزوین رسید.

[ذکر وقایع متنوعه]

و معلوم شد که در ایام سفر پادشاهی ملک جهانگیر حاکم کجور که از خدمت شاه بی‌رخصت گریخته به رستمدار رفته بود بر سر تنکابن آمده تاخت‌وتاز کرده بود و درویش محمد خان به دفع فتنۀ او رفته حمزه نامی در گیلان فتنه تازه ساخته جمعی را غارت کرده جمعی را کشته و بر سر خانۀ درویش محمّد خان آمده، بالاخره قزلباشیه گیلان او را به دست آورده سرش را به درگاه شاه فرستادند. شاه فرمود که مردم لشته‌نشا را گوشمالی بلیغ دادند و بسیاری به قتل رسیدند و بقیّة السّیف آرام و رعیّتی گزیدند؛ و لشته‌نشا به اغرلو سلطان چگنی مرحمت شد و الکای بیه‌پس گیلان به فرهاد خان سیورغال داده شد و حکومت فارس به اللّه‌ویردی خان قوللرآقاسی تفویض یافت.

و در این سال قلعه‌ای که رومیه در سعد وقاص ساخته بودند اجامره و اجلاف همدان اجتماع کرده خراب نمودند. چون به شاه عرض شد مفسدین و اجامره را بکشت و حسنعلی خان که مایۀ این فتنه بود از حکومت همدان معزول شد تا خلاف عهد با رومیه در مصالحه به عمل نیامده باشد.

و در این سال در قزوین در هنگام بهار که مردم به عیش اشتغال داشتند در میانۀ اوباش و رنود قزوین مخالفت شده، اهالی محلات دو دسته شدند و با یکدیگر منازعه کردند. و همانا از ایشان به بلاد دیگر نشر کرده بعضی را حیدری و بعضی را نعمتی خواندند یا سابقا بوده.

باری میر قلبابای کوکلتاش حاکم هرات ایلچیان معتمد با تحف و هدایا به خدمت شاه فرستاده استدعا کرد که: بعضی از اهالی خراسان و ترکستان اراده زیارت مکّه دارند و از عبور به ایران خوفنا کند، هرگاه پادشاه رخصت فرماید که بی‌دغدغه آمد و شد نمایند حکمی صادر شود. شاه عباس رخصت داد و مثالی نوشتند و به مصحوب اسلام بیک یوزباشی شاملو و فرستادگان میر قلبابا کوکلتاش روانه کردند.

و اهالی ماوراءالنهر به ایران آمده معزّز و مکرم به مکّه رفته مراجعت کردند و بر ایشان معلوم شد که مایه تفریق و تبعیض این دو فرقه اهل اسلام غالبا علمای جاهل طرفین بوده‌اند؛ و الاّ خدای و رسول صلّی اللّه علیه و آله و کتاب و مکّه و قبله و اصول و عقاید را چندان تفاوتی نبوده و نخواهد بود که العلم نقطة و کثرها الجاهلون و چه نیکو گفته محمد بن ادریس الشافعی المطلبی.

نظم لو کان رفضا حبّ آل محمّد فلیشهد الثقلان انّی رافض

در ذکر بعضی وقایع اتّفاقیّۀ متفرّقه و صحبت شاه عباس با شعرای عهد و ذکر فوت شاه سلطان محمد صفوی (ره)

پوشیده نماناد که شاهان صفویه خاصّه شاه طهماسب و شاه عباس در مقام تربیت علما و فضلا و امرا و شعرا بودند، چنانکه احوال هریک در خاتمۀ این دفتر بعد از صفویه مرقوم خواهد افتاد. و شعرا را امر می‌فرمودند که مدایح و مناقب گویند و غالب شعرا به مناقب حضرت علی ابن ابی طالب علیه السّلام قصاید می‌گفتند و جایزه‌های بسیار می‌گرفتند، از جمله در این ایام مولانا شأنی تکلّو مثنوی در مدح حضرت شاه ولایت علیه السّلام گفته در مجلس خاص شاهی حاضر شده به انشاد آن می‌پرداخت تا بدین بیت رسید که گفته:

بیت اگر دشمن کشد ساغر و گر دوست به طاق ابروی مردانۀ اوست مفاد مضمون این بیت قلندرانه در شاه کیفیتی بدیع بخشیده گفت: ما را بهای اشعار مناقب حضرت شاه اولیا نیست؛ ولی در ازای جایزه وصلۀ این یک بیت به تو انعامی کنیم. و مقرّر فرمود که زر مسکوک و ترازوئی بزرگ بیاوردند. مولانا شأنی را