خان ترکستان شوی. میرزا محمّد سلطان که از آمدن شاه ایران مطلع بود و پشت بر کوه البرز داشت پاسخ داد که: فردا رایت شهریار قزلباش در حوالی قلعه آشکار آید خوشتر آن است که در حضور پادشاه ایران و شهریار توران قلعه سپرده شود که از دو جانب مورد تحسین و آفرین شده باشم.
محمد ایله دانست که میرزا محمّد سلطان از قرب جوار پادشاه ایران مستحضر است و کار از کار گذشته مراتب را به عبد المؤمن اظهار کرده و در حرکت از پای قلعه و عدم مقابله با شاه قزلباش اصرار تمام نموده اسب او را به زین کرده بیاوردند و او را سوار نموده بدر بردند. از اهالی اردوی اوزبکیه تنی باقی نماند:
آن سبو بشکست و آن ساقی نماند گوشاگوش و دوشادوش و زودازود و تیزاتیز راه گریز گرفتند، از راه رادکان رفته تا ارض اقدس سر جائی توقف مصلحت ندانستند. میرزا محمّد سلطان از قلعه برآمده در منزل مذکور به حضور سلطان ایران رسیده و حقیقت حال معروض داشت.
روز دیگر به پای قلعۀ اسفراین نزول اجلال واقع شد در ایلغامیشی از دنبال اوزبکیه و ترک آن امرا و وزرا مشاورت کردند و با یکدیگر محاوره نمودند، هریک وجه رجحانی بیان کرده بالاخره به ملاحظۀ حال ساکنین ارض اقدس رفتن را ترک کردند، چه که در هر دو حال یعنی ماندن عبد المؤمن و قلعهداری مشهد مقدس یا رفتن از ارض اقدس بیم زیان و خسران و اسر و نهب اهالی آن شهر بود، لهذا پادشاه ترک تعاقب کرده در این سال به همینقدر اکتفا نمود و انتظام استراباد را اولی دید؛ زیرا که اطراف خانه را ایمنی باید که دشمن خانگی تصرّفی ننماید.
ذکر عزیمت شاه عباس به جانب استراباد و انتظام امور آن صفحات و بازآمدن عبد المؤمن خان به تسخیر سبزوار و قتل و غارت در آن دیار و مراجعت شاه عباس به سبزوار و فرار عبد المؤمن خان به جانب بلخ و قندهار
شاه عباس حکومت اسفراین را به بوداق خان چگنی داده در استحکام قلعه و حفر خندق عمیق و سایر لوازم قلعهداری سپارش تمام فرموده به جانب دیار استراباد کوچ فرمود.
حاجی محمّد خان مشهور به حاجیم خان پادشاه خوارزم که در موکب پادشاه بود اراده نمود که به میان تراکمه ایل صاینخانی که به او منصوب و در حدود استراباد اقامت داشتند رفته از ایشان استمداد و استعداد یافته بر بلاد خوارزم دیگرباره استیلا یابد و به مقر حکمرانی سابقه خود شتابد. اگرچه شاه عباس را یقین بود که با وجود تسلط و اقتدار عبد اللّه خان اوزبک پادشاه ماوراءالنهر این خیال صورت نبندد ولی او را با اسباب و یراق پادشاهانه که شایستۀ شأن او بود روانه نمود. او با عرب محمّد سلطان پسرش و بابا خان برادرزادهاش روانه شد.
چون علی قلی خان کرایلی از این یورش تقاعد و تخالف جسته بود شاه قصد کرد که اگر عاصی است او را متنبه کند و اگر خادم است او را با خود به استراباد برد و استراباد را از تراکمه صاینخانی و طایفه سیاهپوشان استرداد و انتزاع فرماید. چون دشت بحرمان مضرب سرادق پادشاهی شد مقرّر فرمود که امرای عظام بنه و آغروق و احمال و اثقال خود را با کسانی که اسب لاغر و زبون دارند به عراق فرستند و جمعی زبده و نخبۀ سپاه به همراه باشند. و در این منزل ریشسفیدان کرایلی به تشفّع و عذرخواهی علی قلی خان آمدند و عرضه داشتند که: او در قلعه پایحصار است و جرأت آمدن نمیکند. حسن خان شاملو به تسخیر قلعۀ او مأمور شد و قلعه مفتوح آمد و او به قلعه روعد گریخت و ارادۀ شاه آن بود که بدان جانب توجه فرماید و از آنجا به استراباد رود.
در این حال خبر رسید که عبد المؤمن خان که فرار کرده بود از بلخ و ماوراءالنهر لشکر فراهم آورده بازگشته و سبزوار را محاصره کرده؛ و امرای قزلباشیه به واسطه رخصت جمعی لشکریان به عراق مقابلۀ با عبد المؤمن خان را خلاف حزم میدانستند، حضرت پادشاه حکومت کرایلی را دو قسمت نموده هریک را به منصور خان و توکل خان داده آنها را به گرفتن علی قلی خان شاملو مأمور و خود متوکلا علی اللّه به جهت استخلاص شیعیان سبزوار ایلغار نمود.
و عبد المؤمن خان اوزبک قلعۀ سبزوار را مفتوح کرده به واسطه سابقه عداوت و غلبه شقاوت صلای قتل عام درداد، چندان خون بریخت که جویهای خون روان شد، حتی اینکه اطفال رضیع را بر سینه مادران با شمشیر پاره پاره میکردند و ابقا بر احدی نمینمودند. و فیالواقع روح خان بزرگ چنگیز خان را از خود شاد نمود و در عالم دیگر در همسایگی او خانههای عالی بنیاد و آباد کرد، چه که علمای راسخون فی العلم ماوراءالنهر و مفتیان مصاب ترکستان فتوی داده بودند که اهالی ایران را که شیعه و قزلباشند باید چنین کشت و اجر جزیل و ثواب جمیل در قتل آنها است نعوذ باللّه من شرور انفسنا.
علیایّحال مردان را بکشت و زنان را اسیر کرد، چندانکه بقیّة السّیف عجزولابه کردند و اظهار اطاعه و انابه، بر حال کسی نبخشود و دل وی بر کسی نسوخت، خندان خندان به قتل آن بیچارگان و مستمندان حکم همیکرد تا کردند آنچه کردند.
چون از کار شهریان پرداخت فتح ارک را وجهۀ همّت ساخت. میرزا محمّد سلطان ارک را نگاهداشته به مدافعه و منازعه میپرداخته و عبد المؤمن یکی از سرداران اشرار و اشراران سردار را با چهار هزار (۴۰۰۰) اوزبک و ترکمان بر سر قلعه صدخرد فرستاد.
خواجه محمد صدخردی که مردی دلیر و از اخلاصکیشان پادشاه بود به مدافعه درآمد و از طرفین جنگ گرم بود و دیدهها بیآزرم، همانا تیر دعای قلعهگیان به هدف اجابت آمده به ناگاه سطح هوا از گرد تیره شد و چشم سما از مرد خیره، غبار ثعبان آثار کاینات