لشکر خونآشام به شماره آمد، مکتوبی به عبد المؤمن نگاشتن فرمود که:
چند بار است که آن شاهزاده عالیتبار به تسخیر خراسان قدم رنجه میفرمایند و چون ملاقات قریب میگردد روی برمیتابند، اکنون استماع افتاد که در اسفراین به محاصرۀ رعایای فقیر اشتغال دارند، ما مقیّد به اجتماع جنود نگردیدیم با قلیلی از عساکر راه درنوردیدیم، اکنون در بسطامیم و از آنجا به عزم ملاقات حرکت خواهد شد. توقع اینکه این بار چون هربار روی برنتابند تا آنچه در مشیت الهی مکنون است به عرصۀ ظهور آید و رعیّت خراسان از این دوروئی و زحمت بیاساید.
و به محمد سلطان نیز نگارش شد که: خودداری نموده که ما هفت روزه به پای قلعۀ اسفراین خواهیم رسید.
قطب الدین نامی چگنی به بردن نوشته مأمور شد و به نزد عبد المؤمن خان شتافت؛ و اردوی همیون به حرکت درآمده که به موعد مقرّره به مقصد رسند. بعد از وصول نوشته، عبد المؤمن خان گفت که:
این مکتوب ساخته فرهاد سردار است و پادشاه قزلباشیه را از آشفتگی کار ایران قدرت سفر خراسان نیست.
و بدین بهانه رسول را به قتل آورده اما هراس و وسواس بر مزاج خانزادۀ ترکستان مستولی شد به کنکاش پرداخته هریک از امرا و اتالیقان رائی زدند بعضی به رفتن اصرار نمودند. آخر الامر امرا و اتالیقان خاصه شاه محمّد که مؤتمن الدّولۀ عبد اللّه خان بود گفت:
به توقف راضی نیستم که مبادا پادشاه قزلباش آمده باشد و چشمزخمی روی دهد، فردا در نزد خان بزرگ منفعل گردیم، اولی آنکه چند کس از امرا فرستاده که قریب به اردوی قزلباشیه رفته و از حقیقت حال خبر گرفته به ما اخبار کنند، اگر شاه قزلباشیه آمده است مقابلۀ ما با او میمون نیست و اگر فرهاد سردار دروغی برساخته بر جای خود ساکن شهر را محاصره کنیم، اگر پیش آید با او نیز برزنیم.
قرار کار بر این جمله برنهادند، چند نفر از اعاظم امرا مانند محمد قلی دورمش و جان محمد قراول حاکم بدخشان و سونج محمد بی مشهور به سونج ترکمان حاکم نسا و ابیورد با سیصد (۳۰۰) سوار بهادر کارآزموده رزمآزمای مردمربای به خیرگیری به جانب بسطام روانه کردند و به اصرار و ابرام و تشدّد تمام به محاصره و تسخیر اسفراین پرداختند.
چون محمّد سلطان حاکم شهر از وصول موکب پادشاهی آگاهی داشت یک هفته مهلت خواسته که پس از هفتهای کارسازی خود کرده قلعه را تسلیم و خود روانۀ اردوی فرهاد خان شود، اوزبکیه قبول نمودند و مهلت دادند و روز به روز میشمردند تا چه بروز کند.
اما از آن سوی اردوی کیهانپوی شاهی به سرعت تمام همیآمدند و فرهاد خان و ذو الفقار خان همیشه به رسم طلیعه لشکر فیروزی مطالع نیم فرسنگ چون فتح و نصرت پیشاپیش همیشدند، روز سیم پیشخانۀ همیون به قصبۀ جاجرم رسید، سواران اوزبکیه شب در سرآب جاجرم فرودآمدند و صبحگاه به راه افتادند ولی جادۀ معروف و شایع را گذاشته احتیاطا از دامان کوه دو فرسنگ پیش آمدند، گرد سیاه سپاه بسیار از دور دیدند که از راه مقرّره گرماگرم به سوی جاجرم همیآیند، از آنجا بازگشته خیام و سرادق چند که نصب شده بود دیدند.
قوم اوزبکیه به ناگاه از دامن کوه بیرون تاخته هفت (۷) کس از فراشان را گرفتند و اراده مراجعت کردند، برحسب اتفاق چند سوار از ملازمان امرای چرخچی بر دیگران تقدم جسته بودند وقتی از پناه دیوار قلعه و باغ بیرون آمدند جمعی سوار اوزبکیه دیدند از کثرت آن گروه اندیشه نکرده بر سر ایشان بتاختند و چون قزلباشیه اندکی بودند اوزبکیه دلیروار ایستاده مدافعه مینمودند، سواران قزلباش و مقدمه چرخچیان هراول دررسیدند جنگی گرم در حوالی جاجرم دیده:
شعر رخش برانگیختند تیغ برافراختند همچو قدر دوختند همچو قضا تاختند اوزبکیه دیگر صلاح در درنگ نمیدیدند ولی راه فرار بسته بود بدان رضا دادند که اسیران اردو را رها کنند تا رها شوند، چنین کردند؛ ولی چنان نشد، لاعلاج به دامان کوه فرار نمودند، مبارزان قزلباش دست بازنداشته از قفای ایشان شتاب گرفتند. حاصل آنکه از سرداران نامدار محمّد قلی دورمیش و سونج ترکمان زنده به دست آمدند و جان محمد قراول حاکم بدخشان به دست الغخان کشته شد؛ و دیگران نیز در سلک مقتولین نوشته شدند، گرفتاران را به دولت و اقبال به استقبال موکب همایونفال بردند و خواستند گوسفندوار در وقت ورود قربانی کنند، شاه والاجاه رخصت نداد و یکی از گرفتاران را فرمود رها کردند، کس همراه کرده از قراولان گذرانیده تا حدود اسفراین بردند و بدو پیغام کرده بودند که به عبد المؤمن بگو اینک رسیدیم و مستعد ملاقاتیم:
لمولفه بمان تا به ببینی یکی رستخیز همه ناچخ و گرز و شمشیر تیز چو صحرای محشر یکی رزمگاه زمین تفته از تاب تیغ و کلاه همان شب اردوی شاهی کوچ کرده، هشت (۸) فرسنگ بر سبیل ایلغار براندند و مقرر شد که از آنجا تا فریمان چهار (۴) فرسنگی اسفراین رفته و صباح روز سیم به عزم رزم اوزبکیه سوار شده به ظاهر اسفراین رسند و شب در ابره و فریمان به تهیۀ جنگ مشغولی فرموده جبّه و سلاح و اسب و یراق به ملتزمین رکاب عطیه همیرفت .
اما از آن جانب فراریان اوزبکیه به عبد المؤمن خان رسیدند و رسیدن شاه و گرفتاری سپاه شرح دادند. اعیان اوزبکیه به هم برآمدند و دمدمه و همهمه در میان طوایف درافتاد و همانا شش (۶) روز از موعد سپردن قلعه گذشته بود، محمد ایلهچیان که رئیس امرا بود به پای قلعه آمده، میرزا محمّد سلطان بیات را بخواند و به ملایمت لختی با او سخنان نرم براند که: اگرچه یک روز دیگر به وعدۀ سپردن قلعه مانده است، طریقه اخلاص و مودّت چنان اقتضا کند که روزی قبل از مواعد قلعه سپرده شود و مورد التفات