پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۳۳۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

معروض داشت که همراه بودن علی خان بهتر است و شاه رخصت داده او را با خویش برد.

چون سردار قزلباشیه با سپاه مأموره قریب به گیلان شدند، گیلانیان مستحضر آمدند بو سعید طالشه‌کولی را با منصور میکال که از طاغیان باغی و باغیان یاغی بودند به محاربۀ قزلباشیه مأمور نمودند، آن ابلهان بی‌مایه که جز گیلان به عالمی و دیاری و جز خود به دلیری و سپهداری قایل نبودند، به سر راه لاهیجان آمده از چوب و درخت راه را مسدود کرده جوی و جرها کندند و آب در آنها افکندند و سیبه و محکمه به جهت تفنگچی خود آماده و مهیا ساخته و با استعداد بسیار و سپاه بی‌شمار به محاربۀ قزلباشیه پرداختند. اما همۀ تدابیر ایشان ورق الخیال بود و خیال محال. قورچیان شاهی چون رعد سوران انداختند و چون برق بر فرق ایشان تاختند از غبار ابر برانگیختند و از سهام باران بر آنان ریختند، از آن باران جویهای خون و از آن جویها دریای سیحون به تموّج درآمد، وقتی آگاه شدند که جای اقامت نبود و زمانی فرار خواستند که امید سلامت نه.

منصور مکائیل مقهور عزرائیل شد و طالش چون گاوبانان گالش به جنگل سرزد، خسته‌گان گیل در ویله و عویل می‌نالیدند؛ و اسرای رشت در جنگل و دشت می‌دویدند تا در رکاب سردار و قورچیان قاجار به لاهیجان نرسیده، لاهیجان مفتوح شد، گفتی همه اهل لاهیجان، لاهیجان بودند، بلکه نقشهای بی‌جان. علی الجمله علی خان به مرکز حکومت خود رسید و امیر شاه ملک کشته گردید و فرهاد خان سردار به نظم و نسق امورات آن دیار اهتمام تمام کرد تا آن مردمان وحشی را با خود رام نمود.

[آمدن نور محمد خان به دربار شاه ایران]

و از احوال خوانین خوارزم اشارتی رفت که عبد اللّه خان، مرو را از نور محمّد خان گرفته و نسا را نیز به او نداد و فی‌مابین نور محمّد والی خوارزم و حاجی محمّد خان مذکور که بنی اعمام و از سلسلۀ اوزبکیه بودند محاربه‌ها رفت و بالاخره نور محمد خان روی به دولت ایران کرده، شاه عباس شاهزاده محمد باقر میرزا را به استقبال نور محمّد خان فرستاد؛ و نور محمّد خان از اسب پیاده گشته با شاهزاده معانقه به جای آورده به اتفاق وارد شدند و در عمارت چهل‌ستون منزل کرده، شاه با وی کمال مردمی و التفات و یک‌جهتی به ظهور رسانید.

[محاصرۀ نیشابور و صلح با اوزبکان]

از آن طرف عبد المؤمن خان اوزبک مرو و نسا و ابیورد و درون و چهچه و باغباد را به تصرف خود درآورده از مشغولی شاه عباس به امور مازندران و گیلان مطلع گردیده، و عطف عنان به جانب نیشابور کرده با سپاهی بی‌کران به محاصره آن شهر پرداخت. چون چند روز برآمد و از طرفین جمعی کثیر مقتول و مجروح شدند نقابان چابک‌دست زیر برجی از بروج را خالی نموده به باروت بینباشته در شبی تیره یورش بردند و آتش به باروت برزده آن برج را شکسته بفکندند و قریب به چهارصد (۴۰۰) کس از دلیران و متهوران اوزبکیه داخل برج گردیدند.

درویش محمّد خان حاکم نیشابور که دلیری بود مشهور با جماعتی از روملو و میر فتاح سرکردۀ تفنگچیان اصفهانی و عراقی مشاعل فروزان برافروخته خود را به معبر و ممرّ آن برج خراب رسانیدند، گلوله تفنگ مانند تگرگ بر اوزبکیه ریختند تا دنبالۀ ایشان را از یکدیگر گسیختند، مانند سدّ سدید در رخنه‌های برج ستاده به تیراندازی و آتش‌بازی و رجوم شیاطین بیشتر از نجوم هجوم کردند، احدی قدرت دخول در حصار شهر نیافت و آنها که داخل شده بودند راه مراجعت و خروج نیز نداشتند، تمامی به دست دلیران نامی اسیر و قتیل آمدند و جمعی از معتبران اوزبکیه به دست قزلباشیه درافتادند.

و هم در آن شب برج شکسته را تعمیر درست کرده راه بر اعادی مسدود گردید و عبد المؤمن خان که بعد از چهار ماه کار را به این غایت رسانیده و آن نیز فایده‌ای نداد زیاده از حدّ در غضب و تغیّر بود. و بهادران اوزبک بر مردانگی درویش محمّد آفرینها می‌کردند و از ثبات قدم قزلباشیه حیرتها می‌نمودند و عبرتها می‌گرفتند و بالکلیه از فتح نیشابور قرین یأس و نومیدی شدند و به اشاره خان فریاد برکشیدند که سلاطین و بهادرانی که در قلعه آمده‌اند اگر نگاه دارید و کشته نشده باشند ممکن است که به مصالحه و متارکه بگذرد.

و وقع این امورات در وقتی بود که شاه عباس به گوشمال شاه‌ویردی خان عباسی رفته بود و در حدود بروجرد خبر رسید و هنگام آن نبود که از بروجرد با مفسده‌های شاه‌ویردی و کشتن اغرلو سلطان بیات و ناتمامی این کار شاه مراجعت کند یا لشکرها را به خراسان مأمور فرماید، لهذا شاه، شاه‌قلی خلیفه برادر درویش محمّد خان را خواسته دو کلمه به خط مبارک مرقوم داشت که:

ما نمی‌توانیم به خراسان آمد به هر نحوی که ممکن است عبد المؤمن خان را ساکن کرده خود را نجات ده، نیشابور به جائی نخواهد رفت.

اما شاه‌قلی خلیفه در ارسال این خط اغماض و اعراض داشت و می‌گفت: کشته شدن در راه دین و دولت افتخار است و گریختن از دشمن عار. تا به اصرار تمام شاه او را راضی کرده دستخط مبارک را فرستاد و مجهولی به تدبیر به درویش محمّد خان رسانید. چون دانست که رضای شاه در این است گفتگوی صلح در میان آورده از طرفین رضا دادند و شروط و مواثیق محکم در میان آورده اسرا را اطلاق نمودند.

درویش محمد خان با خانه کوچ و اهل و عیال قلعه‌گیان قزلباش عزم خروج از نیشابور نمودند؛ و عبد المؤمن با تمام سپاهیان اوزبکیه به مشاهدۀ لشکر قزلباش سوار شده در حوالی شهر بایستاد و گمان غالب مردم آن بود که به عهد خود وفا نخواهد کرد. چون قزلباشیه چنان دیدند نخست سیصد (۳۰۰) نفر تفنگچی عراقی فتیله‌های تفنگ رومی را برافراخته سوار کرده تفنگها را بر سر دست گرفته از شهر به اجتماع و اتفاق به درآمدند، آنگاه درویش محمّد خان