در صحیفه شریفه اعتراف نمودند که فعل [حضرت] پیغمبر نیز وحی است [و] الواقع کذلک [هیچکس را در آن شک نیست]، پس گوئیم اخراج حضرت رسول، مروان را از مدینه وحی بوده و آوردن عثمان او را به مدینه و تفویض امور عطیه به او
نمودن ردّ سخن حضرت رسول است و کفر است به دو دلیل:
دلیل اول آنکه: حضرت فرمودهاند.
دوم آنکه قوله تعالی لاٰ تَجِدُ قَوْماً یُؤْمِنُونَ بِاللّٰهِ وَ اَلْیَوْمِ اَلْآخِرِ یُوٰادُّونَ مَنْ حَادَّ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ [وَ لَوْ کٰانُوا آبٰاءَهُمْ أَوْ أَبْنٰاءَهُمْ أَوْ إِخْوٰانَهُمْ أَوْ عَشِیرَتَهُمْ] و دلایل متین برای تحقیق حق و تزهیق باطل، در مسئله امامت برهانا و جدلا بسیار است؛ و لیکن در خراسان مثل مشهور است که «بوسه به پیغام نمیشود» اگر شرف ملازمت میسّر شود معروض خواهد داشت.
بیت بهر جمعیتی وصل تو جویم لعلّ اللّه یجمعنی و ایاک اما به شرطی که مناظره به مقدمات علمی باشد و به شمشیر و به گده نباشد.
و نیز مدح خلفای ثلث از این معنی متفق علیه فریقین نیست، چه در کتب شیعه اثری از آن ظاهر نیست و آنچه دلالت بر ذمّ ایشان کند، مثل روایتین مذکورتین و غیرهما در کتب فریقین مسطور و مذکور است.
و نیز بعضی از اهل سنّت تجویز وضع حدیث برای مصلحت کردهاند، پس اعتماد بر حدیث غیر متفق علیه نیست، خصوصا وقتی که ناقل آن تجویز وضع حدیث کند یا عادل نباشد و خبر متّفق علیه دلالت برخلاف آن کند و مخالفت خبر واحد سیّما با خصوصیات مذکور لا نسلّم که کفر باشد و الاّ:
پس در همه دهر یک مسلمان نبود
چه مخالفت اخبار آحاد از مجتهدین واقع شده و تعظیم و توقیر پیغمبر (ص) نسبت به خلفای ثلث قبل از صدور مخالفت از ایشان دلالت بر سلامت و حسن عاقبت نمیکند، چه عقوبت قبل از صدور عصیان با آنکه معلوم الصّدور باشد لایق نیست. لهذا حضرت علی علیه السّلام از عمل ابن ملجم علیهاللعنه خبر داد و عقوبت نفرموده [و] روایتی که دلالت بر حسن فعل مخصوص کند مفید [مطلوب] نیست، چنانکه در آیه کریمه لَقَدْ رَضِیَ اَللّٰهُ مذکور میشود.
دلیل دوم آنکه: به مقتضای لَقَدْ رَضِیَ اَللّٰهُ عَنِ اَلْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبٰایِعُونَکَ تَحْتَ اَلشَّجَرَةِ خلفای ثلث به رضوان ملک منّان مشرّف شدند، پس سبّ ایشان کفر باشد.
جواب آنکه: مدلول آیه عند التدقیق رضاء اللّه است از آن فعل مخصوص که بیعت است و کسی دغدغه ندارد که بعضی از افعال حسنۀ مرضیّه از ایشان واقع شده [است]، سخن در آن است که بعضی از افعال قبیحه از ایشان صادر شده که خلاف آن عهد و بیعت است، چنانکه در امر خلافت مخالفت نصّ حضرت پیغمبر که در کتب فریقین مسطور است نمودند و غصب خلافت کردند؛ و حضرت فاطمه علیها السّلام را آزرده ساختند؛ و چنانچه در صحیح بخاری مسطور است. و این عبارت در صحیح مذکور تتمه این روایت است فغضبت فاطمة فخرجت عنه و لم یتکلّم معه حتی ماتت و فقیر [خود] در صحیح مذکور مشاهده کردهام. و هم در صحیح بخاری در مناقب حضرت فاطمه علیها السّلام مذکور است که و من اغضبها فقد اغضبنی. و در مشکات در مناقب آن حضرت منقول است که من آذاها فقد آذانی و من
آذانی فقد آذی اللّه و کلام مخبر صادق به این مضمون که إِنَّ اَلَّذِینَ یُؤْذُونَ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّٰهُ فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ ناطق است.
حاصل که به واسطه این افعال ذمیمه و منع وصیّت حضرت و تخلف از جیش اسامه و غیرها که به احصاء در نمیآید مورد مذمّت شدند، چه سلامت عاقبت به حسن خاتمت اعمال و وفا کردن به عهد و بیعت حضرت رسول متعال است و هرکس به سعادت سلامت عاقبت مستسعد نشود به واسطۀ نقض بیعت و مخالفت حضرت رسول مستوجب عقوبت میشود، چنانکه آیۀ کریمۀ فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّمٰا یَنْکُثُ عَلیٰ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفیٰ بِمٰا عٰاهَدَ عَلَیْهُ اَللّٰهَ (الآیة) به این شاهد است.
دلیل سیم آنکه: حضرت اللّه تعالی ابو بکر را صاحب پیغمبر خوانده و صاحب [پیغمبر] قابل ذمّ [و لعن] نیست. جواب آنکه: آیه کریمه فَقٰالَ لِصٰاحِبِهِ وَ هُوَ یُحٰاوِرُهُ دال است بر آنکه مصاحبت میان مسلم و کافر واقع است و مصاحبت در نسبت متوافق الطرفین است همچون اخوت، پس همچنانکه هریک از برادران نسبت به دیگری برادر است، خواه مسلمانان و خواه کافران هریک از همراهان نسبت به دیگری مصاحب و همراه است خواه مسلم خواه کافر. و آیه کریمه یٰا صٰاحِبَیِ اَلسِّجْنِ أَ أَرْبٰابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اَللّٰهُ اَلْوٰاحِدُ اَلْقَهّٰارُ مؤیّد مقصود است، چنانکه صاحب کشاف و بیضاوی تفسیر آن به صاحبی فی السّجن کردهاند. یعنی ای دو صاحب من در زندان. پس یوسف علیه السّلام که پیغمبر است دو کس را صاحب خوانده که بتپرست بودهاند، چنانکه تتمۀ آیۀ مذکوره دلالت صریح دارد بر این، پس ظاهر شد که
مجرد صاحب پیغمبر بودن دلیل خوبی نیست و نیک جاری شده به قلم خجسته رقم حضرات که:
بیت هرکه او روی به بهبود نداشت دیدن روی نبی سود نداشت اما از حضراتی که [به ابلغ وجوه] دعوی ادراک دقایق قرآنی نمودهاند به غایت مستبعد نمودهاند که در بیت مذکور بجای «هرکرا»، «هرکه او» نوشتهاند و رابط مصرعهای مذکور را برداشتهاند و هر مصرع را فی نفسه ناتمام گذاشتهاند و به این دقیق متفطن نشده روح [حضرت] ملا جامی را آزرده ساختهاند؛ و لیکن چون غارت و تالان بر کافۀ اهل خراسان واقع شده خانهها خراب گشت و حضرت مولوی نیز از این جماعت است، اگر یک بیت او [نیز] خراب شده باشد باکی نیست البلیة اذا عمت طابت و از اشعار عرب نیز استشهاد هست [و لیکن] صلاح در ذکر آن نیست. اما التماس از حضرات آن است که به مجرد ایهام لفظ بلاتأمّل در معنی استدلال نفرمایند.
دلیل چهارم آنکه: حضرت شاه ولایتپناه علی (ع) با وجود کمال شجاعت در وقت مبایعت مردم با خلفای ثلث بوده [و] منع نفرمودهاند، این دلیل حقیقت بیعت است و اگرنه قدح آن حضرت لازم میآید. جواب آنکه: قبل از آنکه حضرت امیر از تکفین و تجهیز حضرت رسول فارغ شود خلفای ثلث در سقیفۀ بنی ساعده [اکثر] اصحاب را جمع کرده برای ابی بکر بن ابی قحافه علیه ما یستحق بیعت گرفتند به وجوهی که ذکر آن در این صحیفه نمیگنجد. و آن حضرت بعد از اطلاع بنا بر قلّت اتباع و بیم هلاک اهل حقّ یا باعث دیگر مباشر حرب نشدند