به سمرقند رسانیده اهالی آنجا را به اندکان کوچانیدند.
و قمر الدّین لشکرها جمع کرده در سنکز یغاج به اتفاق ساربوغا و عادل شاه جلایر رحل اقامت انداختند و حضرت صاحبقران سپهر احتشام به عزم رزم ایشان روان شد، بعد از تلاقی فریقین و انهزام اهل عناد و شقاق فوج اوچقرابهادر گریختگان را تعاقب نموده تنها به قمر الدّین رسید. و نوکران قمر الدّین متفرّق شده خدمتش نیز تنها در آن بیابان پویان بود. و اوچقرابهادر با آنکه چند زخم بر اعضا داشت میخواست که پنجه در پنجۀ قمر الدّین که در بیشۀ هیجا شیر غران بود اندازد، قمر الدّین از شصت قدرت تیری گشاد داده بر اسب اوچقرابهادر زد و از اسب افتاده خدمتش سپر در سر کشیده با تیغی در دست قدم در راه نهاد و از عقب او بازنمیگشت .
قمر الدین بر کمال بهادری او آفرین کرده گفت: وظیفۀ حلال نمکی بجای آوردی، اکنون از من به همینقدر راضی باش و بازگرد و الاّ ضرب دست و زخم شست من ببین؛ و تیری [دگر] افکنده بر سنگ خارا [چنان] زد که قرب یک دست در آن نشست. و اوچقرابهادر زبان به تحسین قمر الدین گشاده پیاده و مجروح بازگشت و ساربوغا و عادل شاه بجانب دیگر گریخته فولاد خزانچی در عقب ایشان شتافت و بعد از ملاقات جنگ بسیار واقع شده دست فولاد به زخم تیری از حرکت بازایستاد و ایشان پای فرار در راه نهاده از چنگ او خلاص شدند و فولاد بعد از چند روز به همان زخم درگذشت.
ذکر غروب کوکب حیات امیرزاده جهانگیر و طلوع نیّر اقبال شاهرخ بهادر بن سلطان گردون سریر
حضرت صاحبقران قرة العین خود امیرزاده جهانگیر را بیمار و ناتوان در سمرقند گذاشته متوجه مغولستان شده بود، و چون از آن یورش مظفر و منصور مراجعت نمود، در اثنای طریق در واقعهای شیخ برهان الدّین قلیج را مشاهده نمود و بدیدۀ معنی و قدم جرئت و ادب پیش رفته به زبان نیاز گفت: ای شیخ صحّت پسر مرا از خدای تعالی درخواه. شیخ در جواب همینقدر بیش نفرمود که: با خدا باش.
و چون از خواب درآمد دانست که کار دیگر است و روشنائی دیدۀ سلطنت و همای آشیانۀ مملکت بر جناح سفر است، از غایت پریشانی دبیر خاص خود بول قتلغ را از سنگگول به تعجیل بفرستاد تا خبری به تحقیق بیاورد. و بعد از رفتن او باز در شأن فرزند ارجمند خوابی آشفته دید، ملالت خاطر انورش که مطرح اشعه الهامات الهی بود زیاده شد و با خواص و مقرّبان خطاب کرد که: تصوّر من آن است که دیگر روی فرزند خود نخواهم دید، اگر شما از وی خبر دارید پوشیده و پنهان مدارید. مجموع ایشان زانو زده سوگندان عظیم بر زبان آوردند که: ما را برحال شاهزاده هیچ اطلاعی نیست. و پیش از وصول حضرت صاحبقرانی به سمرقند واقعۀ ناگزیر امیرزاده جهانگیر دست داده بود.
و چون آن حضرت به حوالی آن بلدۀ فردوس مانند رسید، عامه شهر سرها برهنه کرده و پلاسها و نمدهای سیاه در گردن افکنده نعرهزنان و مویهکنان با دیدۀ پرخون به موکب همایون رسیدند. حضرت صاحبقران پاک اعتقاد از مشاهدۀ این حال به غایت ملول و متأثر و آزرده خاطر گشت، اما چون بر ضمیر منیرش این معنی روشن بود که در این جهان گذران هیچکس را از کهان و مهان بقاء و خلود ممکن نیست شیوۀ تحمل و اصطبار را شعار خود ساخته زبان به کلمۀ إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ بگشاد و چند روز پیاپی جهت روح پرفتوح او الوان طعام و اصناف آش به فقرا و مساکین داد و صلات و صدقات به ارباب احتیاج و اصحاب استحقاق رسانید. و نعش امیرزادۀ مرحوم را به موجب فرموده به شهر سبز نقل کرده در آن خاک عنبر سرشت مدفون گردانیدند.
زمان حیات شاهزاده بیست (۲۰) سال بود و از وی دو پسر یادگار بماند: یکی امیرزاده پیر محمد که بعد از چهل (۴۰) روز از فوت شاهزاده مغفور متولد شد. و مادر امیرزاده پیر محمد بخت ملک آغا و پدر آن دختر الیاس خواجه ییسوری بود؛ و یکی امیرزاده محمد سلطان از خانزاده برادرزادۀ یوسف صوفی حاکم خوارزم بود.
و امیرزاده جهانگیر به حسن صورت و صفای سریرت اتّصاف داشت.
[تولد شاهرخ میرزا]
و مقارن این حال امیر سیف الدّین رخصت زیارت بیت اللّه حاصل کرده متوجه مکه معظمه شد و چندگاه حضرت صاحبقرانی در فراق فرزند نیکوخصال پسندیده فعال خود ملول و محزون بود تأسف و تحسر مینمود تا باری سبحانه و تعالی در عوض آن جهانداری ارزانی فرمود. یعنی به تاریخ چهاردهم ربیع الآخر سنه ثمان و سبعین و سبع مائه (۷۷۸ ه/ ۳۱ اوت ۱۳۷۶ م) آفتاب طلعت سلطان سعادتنشان درّ درج سلطنت و کامکاری درّی برج خلافت و شهریاری، جانشین حضرت صاحبقرانی، وارث ملک سلیمان، سزاوار تاج و دیهیم، منظور نظر عنایت رحمن و رحیم معین السّلطنة و الدّنیا و الدّین شاهرخ بهادر از افق دولت و سعادت بر سپهر حشمت و ابهت طالع گشت. چشم همایون شهریار با دین و داد به جمال آن مولود عاقبت محمود پاک اعتقاد روشنائی پذیرفت و خاطر خطیر پادشاه برّ و بحر از ناصیۀ آن نورسیدۀ بوستان سلطنت حسابها برگرفت.
و در حین ولادت آن مهمان خجسته مقدم برج قوس که به سعد اکبر منسوب است بر افق شرقی منطبق بود و سعد اکبر یعنی مشتری که صاحب طالع آن حضرت است در یازدهم خانه که خانۀ مقاصد و آمال است با سعد اصغر دست در آغوش کرده و متضمن آن شده که جمیع مقاصد و مرامات را به اسهل وجهی فیصل دهد؛ و همچنین سایر کواکب در محال مناسب و درجات لایق قرار گرفته به امر خالق متصدّی سروری و فرمانروائی حضرت خلافت پناهی و کشورگشائی بر جمیع خلایق شده بودند، چنانچه به تفصیل این حالات هم در این اوراق کلک بیان خواهد پرداخت انشاءالله تعالی وحده العزیز.
ذکر بعضی از وقایع و نهضت رایات نصرت آیات به تأیید خالق افلاک و انجم به جانب ستاره عدد جته نوبت پنجم
بعد از فوت امیرزاده جهانگیر خاطر خطیر حضرت صاحبقرانی از وفور حزن و ملالی که داشت به تنسیق امور مملکت نمیپرداخت، و عاقبت به شفاعت و درخواست خوانین و امرا روی توجه به تدبیر مصالح مملکت آورده به احضار عساکر منصوره فرمان داد.
و در این اثنا به مسامع علیه پیوست که عادل شاه جلایر در کوهستان قراجق با معدودی چند به تعب روزی به شب میرسانند. آن حضرت ایلچی بوغا [و برات خواجه کوکلتاش] را با پانزده هزار (۱۵۰۰۰) سوار به طلب او نامزد فرمود.
و ایشان برحسب فرمان از سمرقند بیرون آمده روان شدند و بعد از طی منازل به اترار رسیده جمعی از لشکریان را جهت مدد با خود همراه ساختند و در آن کوهها به طلب او مشغول شده، خدمتش [را] در حوالی آقسوما که میلی است جهت احتیاط راه دشت قبچاق بر آن ولایت میروند به دست آوردند، و شامت کفران نعمت خسرو آفاق شامل حال عادل شاه شده معروض تیغ یاسا گردید. و ساربوغا که در مخالفت حضرت صاحبقران اتفاق نمود بود، بعد از دو سال جریمۀ او را به زلال مرحمت و احسان و عفو و امتنان شسته و ایالت ولایت ایل والوس قدیمش را به وی ارزانی داشت:
بیت ز ابتدای دور آدم تا به عهد پادشاه از بزرگان عفو بود است از فرودستان گناه و چون قمر الدّین هرگاه که فرصت مییافت دست [تعدّی] به اذیال ممالک محروسه دراز [میکرد]، حضرت صاحبقران، امیرزاده عمر شیخ را با امیر آقبوقا و ختای بهادر و غیرهم از [اعیان و] امرا را فرمود تا بر استیصال قمر الدّین اقبال نمایند و در باب قلع و قمع او غایت جهد مبذول دارند. و ایشان از سمرقند بیرون آمده به تعجیل هرچه تمامتر روان گشتند و در بیابان قوراتو به قمر الدّین رسیدند و جنگ در پیوسته به فرّ دولت قاهره او را مقهور و منهزم گردانیده ایل والوس او را غارت و اسیر کرده و با غنیمت فراوان به سمرقند بازگشتند.
و همّت پادشاهانه خسرو دشمنسوز به اینقدر اکتفا نکرده بار دیگر عزیمت جانب مغولستان تصمیم داده رایت ظفر پیکر برافراخت و محمد بیک پسر امیر موسی و امیر عباس بهادر و آقتیمور بهادر را از پیش با جمعی روان ساخت. و ایشان تا بوغام آسیگول رفته قمر الدّین را آنجا یافتند و میان ایشان محاربۀ عظیم واقع شده قمر الدّین گریخت و مردم او دیگر بار عرضۀ تیغ و غارت گشته حضرت صاحبقران تا موضع قوچقار از عقب دشمنان برفت.
و در آن موضع به سمع اشرف اعلی رسید که توغتمش اغلان از ارس خان متوهم شده با بیک پولاد جنگ کرده منهزم گردیده است و بر هر تقدیر معروض داشتند که خدمتش پناه به این درگاه آورده و وصول او نزدیک است. آن حضرت تومن تمور اوزبک را به استقبال فرستاد تا آن نهال چمن خانیّت را بیاورند و خود به سعادت و اقبال مراجعت نموده