و فتح قلعه دست نداد نواب مهد علیا به شاهرخ خان مهردار تکلیف رفتن نمود.
و او شأن خود را از این برتر میدانست که با وجود بودن امرا به فتح قلعه فیروزجاه تمکین کند، از قبول این خدمت ابا و امتناع ورزید، مهد علیا از او در حضرت شاه سلطان محمّد بر سبیل حکایت شکایتی بیان کرد. شاه، شاهرخ را خواسته حکما و حتما بلکه از روی عتاب و خطاب به انجام این خدمت مأمور کرد، او ناچار قبول کرده روانه شد. چون امرا و قلعه فیروزجاه را بدید از روی کیاست و فراست دانست که به سهولت مفتوح نخواهد شد با میرزا خان طرح وداد ریخته او نیز وسایط برانگیخته بالاخره میرزا خان را به عهد و پیمان مطمئن کرده بیرون آورد؛ و امرا نیز او را به ایمان مغلظه اطمینان فزودند و با شاهرخ خان روانه نمودند. قلعه فیروزجاه نیز به تصرف گماشتگان مهد علیا درآمد.
اما چون خبر فتح قلعه به قانون عهد و سوگند و اطمینان دادن امرا به میرزا خان معروض رأی مهد علیا شد برنجید، زیرا که میرزا خان قاتل پدر او بود و میخواست که به طریقۀ قهر و قلع، قلعه مفتوح شود و قلعهدار به باد فنا رود تا قصاص اتفاق افتد. آوردن میرزا خان و صحیحا فرستادن به مازندران نه کاری بر وفق خاطرخواه سیّده بود. و چون عموم نسوان را در امور طریقه لجاج مطبوع است، مهد علیا کسی فرستاده میرزا خان را از منزل امرا طلب کرد. امرا گفتند که: ما فردا خود وارد شهر و شرفیاب حضور پادشاه دهر خواهیم شد، اولی آنکه با خود به حضور اعلی آوریم.
چون فرستادگان قورچی پادشاهی بودند قبول ننمودند و گفتند: حکم پادشاه این است و باید مجری و ممضی داشت. امرا ناچار میرزا خان را بفرستادند و به قتل او هیچ گمان نمیبردند، قورچیان او را برداشته به شهر آمدند و شبهنگام به اشارت مهد علیا هلاک نمودند. دیگر روز که شاهرخ خان مهردار و امرای ذو القدر و الاعتبار از قتل میرزا خان با آن همه مواثیق و پیمان که کرده بودند مطلع شدند به غایت تافتهخاطر و آزردهدل شدند و کینۀ دیرینه که از مهد علیا مکنون ضمیرشان بود بیفزود، ناچار صبوری و تحمل گزیدند.
علی الصباح که بعد از شرفیابی حضور پادشاه به خدمت مهد علیا برفتند نیز التفاتی خاص و توجهی تام ندیدند این نیز مزید علت شد و در طبایع امرا از وی وحشت و دهشت روی داد و لجاج و احتجاج طرفین به مفاسد عظیم و معایب وخیم کشید و به شئامت این کار فتنه بسیار به منصۀ ظهور رسید، و میر علی خان نیز بهرهای از حکومت مازندران نبرد و در ریعان جوانی بمرد، آخر مازندران بدو قسمت منقسم شد، نیمی به الونددیو از طایفه دیوان و نیمی به سیّد مرتضی و سیّد مظفر رسید.
در ذکر حال امرای خراسان و توقف شاهزاده عباس میرزا در هرات
چون اسماعیل میرزای ملقّب به شاه اسماعیل بدان تفصیل که در ضمن حالش مرقوم شد به قطع صلۀ رحم اصراری داشت، به علی قلی خان شاملو حاکم هرات تأکید تمام در قتل عباس میرزا ولد سلطان محمّد میرزا رفته بود، او بعد از ورود برحسب تقدیر در این امر مسامحتی و مماطلتی نمود تا خبر فوت شاه اسماعیل ثانی رسید، و عباس میرزا سلامت یافت و علیقلی خان بنا بر مصلحت حال خود و صلاح وقت او را در دست داشته و امور حکومت خود را به اسم وی منظم کرد.
و چون شاه سلطان محمد به سلطنت رسید به اشتیاق دیدار فرزند دلبند او را به قزوین طلب نمود، و آقا نظر غلام خاصّۀ میر عبد اللّه خان مازندرانی که خال شاهزاده نیکومآل بود به آوردن وی مأمور شده به هرات رفت. علیقلی خان معروض داشت که چون ملک هرات سرحدّ خراسان و ماوراءالنهر و ترکستان است هرگاه شاهزاده در هرات متوقف باشد به جهت انتظام این صفحات انسب است و به خیرخواهی دولت اقرب. و مرشد قلی خان نیز در این باب با علی قلی خان متفق بود؛ ولی مرتضی قلی خان حاکم مشهد مقدس که با علی قلی خان سابقۀ عداوتی و مخاصمتی داشت در توقف عباس میرزا در هرات راضی نبود و در این باب تفتن مینمود؛ زیرا که بودن عباس میرزا را در هرات مایه استقلال و افتخار علی قلی خان میدانست و فیالواقع چنین بود.
چون رفتن شاهزاده به قزوین معوق ماند دیگرباره مهد علیا و شاه سلطان محمد، ابراهیم بیک ولد حیدر سلطان چاپوق ترخان ترکمان و پنجاه (۵۰) سوار مأمور به آوردن شاهزاده شدند و همچنین علیقلی خان شاملو اتابیک عباس میرزا و مرشد قلی خان و متابعین ایشان به عذرهای موجه شاهزاده را نگاه داشته به قزوین نفرستادند، مهد علیا از مخالفت امرای خراسان و روانه نکردن شاهزاده متغیر شده، سلطان حسین خان پدر علیقلی خان که از امرای معتبر و در درگاه شاه حاضر بود خواسته در باب ممانعت پسرش علیقلی خان شاهزاده را با او عتاب و خطاب و اظهار تغیّرات بیحساب فرمود. سلطان حسین خان متعهد شد که به هرات رفته شاهزاده را بیاورد و ضمنا عرض کرد که اگر کلّ امرای خراسان در این امر اتفاق کرده باشند از من و علی قلی خان پسر من چه برمیآید و به مدت سهماهه مهلت خواسته روانه خراسان و هرات شد.
بعد از وصول سلطان حسین خان به هرات کل خوانین و امرای قزلباشیه اجتماع کردند و بعضی پیغام دادند که مصلحت دولت نیست که عباس میرزا از هرات به قزوین رفته باشد؛ زیرا که در خراسان شاهزاده صاحباختیار لازم است، رؤسای شاملو به ملاحظه اینکه مبادا طایفه شاملو در نفرستادن عباس میرزا متهم و بدنام شوند سخنی میراندند؛ و لیکن مرشد قلی خان و سایر ترک و تاجیک اصلا تجویز رفتن شاهزاده نمیکردند تا کار به جائی رسید که در سبزوار