پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۳۰۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

و حسام برّان غیبه‌ها درید و مغفرها برید، عادل‌گرای در پیش صف چون بختیان مست بر لب کف برآورده به غریو و غرنگ معرکه جنگ گرم همی‌داشت و خود نیز با ترکان سرائی و دلیران حصاری بر قزلباشیه حمله همی‌برد، سواری از دلیران جرّار ایران که او را بابا خلیفه و آنقرلو گفتندی مانند شعلۀ آتش اسب سرخنگ خود برانگیخت و با نیزۀ شراره سنان به عادل‌گرای درآویخت:

لمؤلفه یکی نیزه زد بر بر پهلوان که از طعن آن پهلوان شد نوان سپهدار تاتار را خشمناک درافکند چون کوهی از زین به خاک سواران قزلباشیه بر سر وی ریختند، زود دست او بربستند و گرم بر مراکب نشستند، سپاه تاتاریه را روز روشن تار و از گرفتاری سپهدار روی به فرار نهادند، سعادت‌گرای و عسکری‌گرای تیره‌رأی با لگزیه و شروانیه هزیمت یافته و به بیشه‌های آن بلاد شتافته جان بدر بردند، قطارهای اشتران با بارهای کران که تاتاریه از اردوی ارس خان غارت کرده، همی‌آوردند، هم بدانسان که بود بی‌تصرّف تاتار به دست عساکر جرّار درافتاده، چون اغلب مالکان آنها مقتول بودند سپاه قزلباشیه به حکم وراثت و تملک در آن تصرّف نمودند، و از آنجا بر گرد قلعۀ شماخی بی‌توانی و تراخی درآمده به محاصرۀ حصار ابرام و اصرار نمودند.

عثمان پاشا چون از هیچ ممر امید ممد و معاون نداشت شباهنگام از قلعه گریخته رو به سوی دربند گذاشت، دلیران ایران مظفر و منصور شروان را مفتوح نموده، جمعی به تعاقب عثمان پاشا مأمور کردند، سواران تا نواحی شابران بتاختند و به سپاه و توپخانۀ عثمانی برسیدند، توپها را به جنگ به چنگ درآوردند و جمعی کثیر را اسیر کردند، عثمان [پاشا] بگریخت و خود را به قلعۀ دربند رسانید و به اعانت آن قوم در آنجا متحصّن شد. میرزا سلیمان وزیر بی‌نظیر عادل‌گرای خان تاتار را مقیدا با عریضه‌ای محتوی بر شکست تاتاریه و عثمانیه و فتح شروان به درگاه شاه سلطان محمد خدابنده صفوی روانه داشت که بعد از دیدن سلطان حمزه میرزا به قزوین برده باشند و عادل‌گرای خان را در قراباغ به اردوی سلطان حمزه میرزا درآوردند و سپاهیان به تماشای او آمدند:

بیت چنین است کردار چرخ بلند به دستی کلاه و به دستی کمند چو شادان نشیند کسی با کلاه به خم کمندش رباید ز گاه در روز ورود عادل‌گرای در اردوی شاهزاده حمزه میرزا به طریقه شادیانه غریو نای و کوس بر فلک آبنوس رسید، سلطان حمزه میرزا و عقلای وقت چنان مصلحت دانستند که او را به کمند التفات و توجهات بسته سازند تا روی دل به جانب پادشاه ایران کند، لهذا کمند از او باز کردند و او را قرین اکرام و اعزاز نمودند و چند تن از ملازمان او را نیز مرخص و به جهت خدمات عادل‌گرای معین و مشخص نمودند. اما نواب مهد علیا والدۀ سلطان حمزه میرزا چنان صلاح دانسته بودند که امرا بعد از فتح شروان بر سر دربند روند، چون امرا به اردوی قراباغ آمدند مهد علیا برنجید و در این وقت که حکومت شروان را به جهت امیر حمزه خان استدعا کردند او رضا نداد، غبار نقار فی‌مابین امرا و مهد علیا مرتفع گردید.

در آن ایام که هوا را غایت برودت و آب را کمال جمودت و سپاه برف کوه و دشت و شهر و خانه‌ها را سراسر به رسم تغلّب و تصرّف فروگرفته بود و گیتی در سنجاب و قاقم تن پوشیده داشت آن سیّدۀ مازندرانی رنجیده از قراباغ راه قزوین برگرفت و آن مسافت بعیده را که مردان مسافر و سیاح در مدت یک ماه به زحمت و محنت سپارند آن شیرزن مردانه در دو هفته رفته پانزدهم روز در کمال تمکین وارد شهر قزوین شد.

و امرا نیز عادل‌گرای خان را برداشته به قزوین درآمده به حضور شاه سلطان محمد صفوی بردند و مقرّر چنان شد که با او التفات و مهربانی به ظهور رسد، هم در دیوان‌خانه پادشاهی بی‌بند و نگهبان به عافیت بگذراند و شرح صحت و آسودگی خود به برادر و مادر برنگارد و چنین کرد. و از نفاق امرای قزلباشیه بالاخره کشته شد.

و شاه سلطان محمد بن شاه طهماسب صفوی در این سال که اواخر نهصد و هشتاد و شش (۹۸۶ ه‍/ ۱۵۷۸ م) و اوایل نهصد و هشتاد و هفت (۹۸۷ ه‍/ ۱۵۷۹ م) بود ایالت شروان را به محمد خان خلیفه حاجیلر حاکم سابق استراباد داد و هر محلی را از محالات به امیری از امرا سپرد و محمد خان حاجیلر روانه شروان شد.

ذکر لشکر فرستادن سلطان محمد به مازندران و به دست آوردن میرزا خان والی مازندران

حکومت مازندران که سابقا به میر عبد اللّه خان والد سیّده بیگم والدۀ سلطان حمزه میرزا و عباس میرزا متعلّق بوده و به حکم شاه طهماسب به میر سلطان مراد خان بنی عمّ او رسید، چون سلطان مراد غلبه یافت میر عبد اللّه را به زه کمان هلاک کرد و بنابراین ظلم خود نیز در عنفوان شباب به دیار فنا شتاب گرفت، و بعد

از امیر عبد اللّه خان، میر عبد الکریم و میر عزیز اولاد او و خواهرش به دربار شاه طهماسب آمده بودند و میر عبد الکریم نیز درگذشت، شاه طهماسب همشیرۀ او را به سلطان محمد فرزند خود عقد نمود و از او اولادی چند به ظهور آمدند که از جمله سلطان حمزه [میرزا] و عباس میرزا بودند.

و در این ایام که اختیار امور انام به دست شاه سلطان محمد صفوی بوده و سیّده بیگم کمال اعتبار داشته خواست که برادر خود میر عزیز خان را حاکم مازندران و سلطان محمّد مشهور به میرزا خان را از میان بردارد، لهذا در حدود این سال ولی خان ترکمان را که به مصاهرت سلسله صفویه مفتخر بود به اتفاق میر عزیز خان و جمعی روانه مازندران نمود. میرزا خان که از سادات مرعشیه به زهد و صلاح و درویشی ممتاز بود، از استماع این اخبار به قلعۀ فیروزجاه تحصّن جست، و فتح آن قلعه به تطویل مدت انجامید. مجددا پیر محمّد خان که از اعاظم امرا بود با قورخمس خان شاملو به اتمام این کار به مازندران مأمور شد و آن نیز گرهی از کار نگشاد