تا سدهای سدید سنورشکسته و کمندهای متین ثغور گسسته گشت و به اطراف ممالک محروسه آوازه رفت که امرای ایران و اعاظم قزلباش در فکر استجلاب و استکلاش متفرقند و به هیچ وجه قوام ملّت و دوام دولت را راعی نیستند و به انتظام امور سلطنت ساعی.
لهذا سلاطین اطراف و اساطین اکناف به انقراض سلسله صفویه تصویر و تخمین و در این ضمن تضمین کردند که شاه اسماعیل ثانی دود از این دودمان برآورده و ابقا بر احدی نکرده شاهزادۀ ضعیف البصر و شاهی حفیف الاثر به دست کردهاند و مصلحت وقت را به تخت برآورده ملک ایران را بخشند و خورند و در مراتع خودرایی همیچمند و چرند. نخست سلاطین اوزبکیه قصد خراسان کردند و انجام اهالی رومیه هوای آذربایجان و شروان نمودند چنانکه در ضمن وقایع سال معروض رأی ارباب الباب و کمال خواهد شد.
لمؤلفه زمانه در فتنهها باز کرد به نو رزم و خونریزی آغاز کرد دگر گرم شد کار شمشیر تیز ز هر سو برآمد یکی رستخیز
در بیان آمدن جلال خان ولد محمّد خان اوزبک به خراسان و در محاربۀ مرتضی قلی خان پرناک حاکم مشهد مقدس مقتول شدن
جلال خان ولد محمّد خان اوزبک که بعد از فوت ابو الفتح محمّد خان برادرش از سلاطین خوارزم و اورگنج به وفور سپاه و اسلحه و گنج امتیاز و اختصاص تمام داشت، چون به سمع او نیز رسیده بود که شاه اسماعیل ثانی تمام اولاد صفویه را مقتول کرده الاّ دختری، از خود اولادی نمانده و در این ایّام خود نیز راه عالم دیگر گرفته، تسخیر عرصۀ خراسان را بسیار سهل و آسان شمرده، از طوایف ترکمانیۀ هزار اسب و کات و خیوه و خانقاه و گرگانج و آخال و سرخس و اوزبکیۀ قنقرات و منقیت و قنقلی سپاهی ساخته کارزار مستعد پیکار فراهم کرده روی به سوی مرو و نسا و ابیورد آورده، غارتکنان به مشهد مقدس رضوی رسید.
چون امرای خراسان از وی هراسان بودند هیچیک با وی مقابله ننمودند. جلال خان در کمال جلال اطراف مشهد را یغما کرده به جانب جام و باخرز رفته ساحات آن دیار را نیز به جاروب تاراج پاک بروفته، اراده داشت که از راه سرخس و طژن به خوارزم معاودت کند، مرتضی قلی خان ترکمان پرناک حاکم مشهد مقدس که دلیری بود قتال و امیری سفاک با وجود قلّت اعوان و انصار و عدم حضور و سامان لشکر جرّار دانست که جلال را هوس ملکستانی در سر نیست و به غارت و تاراج بلاد آمده، منتظر وصول لشکر امرای اطراف خراسان نمانده با معدودی از جنود که آماده داشتند از شهر مشهد مقدس بهدر آمده دنبال وی گرفته، چون به حوالی جام رسید بعضی از امرا و مردم آن حدود نیز به وی پیوستند تخمینا به قدر سه هزار (۳۰۰۰) سوار اجتماع یافتند.
جلال خان در عشقآباد از آمدن مرتضی قلی خان و سپاه قزلباشیه ایران خبر یافت، عنان از شتاب بازکشید و مصمم معاودت و ایاب گشت. زمرهای از اتالیقان و پیرمردان مجرّب که رزم قزلباش دیده بودند و جسارت آن قوم دلیر شنیده گفتند که:
چون ما به نیّت محاربه نبودهایم و غارت و اسیر و نهب تمام نمودهایم، مصلحت در منازعه و محاربه نیست، اسرای خود را به ولایت برسانیم و بازگردیم انسب است، مبادا چشمزخمی روی نماید که موجب ندامت و ملامت آید.
جلال خان از فرط غرور و جلال اعتنائی به این اقوال نکرده توقف نموده و مستعد کارزار بوده، پرناک بیباک چون گرگان چالاک دررسید و فیالفور صف برکشید و از بسیاری آن سپاه اندیشه نکرده همراهان را به فتح و ظفر دلقوی ساخته که:
بیت چو سالار شایسته باشد به جنگ نترسد سپاه از دلاور نهنگ غریو طبل و نای بر سپهر بلند گرائیدن گرفت و توسنان صرصر تک خاره رگ لجامخای شیهه برآوردند، به یکبار سواران جرّار بر اوزبکیه و ترکمانیه حمله بردند شمشیرها در یکدیگر نهادند:
نظم درخشیدن تیغ الماسگون شده ابر و باران آن ابر خون ز پیکان پولاد و پر عقاب سیه گشت رخشان رخ آفتاب سنانهای نیزه بگرد اندرون ستاره بیالوده گفتی به خون آن روز از آغاز زوال تا غروب فیمابین دو سپاه کینهخواه آتش پیکار مشتعل بود شباهنگام از یکدیگر جدا شده، طلایه بر گرد خود نهاده، لختی از کوشش بیارمیدند.
و این طرفه که هر دو لشکر طالب فرار بودند و از محاربه دویم روز بیم مینمودند، جلال از ثبات قدم رجال قزلباشیه در عجب بود و از توقف ندامت داشت، قزلباشیه نیز به مرتضی قلی خان اظهار میکرد که صلاح ما در جنگ نیست و خان پرناک هر گروه را در کمال صبوری و شکوه دل همیداد.
روز دیگر نیز مهیّای کار شدند و بر اسبان سوار جلال خان صفوف برآراسته سنجر سلطان ولد علی سلطان اوزبک را در طرف میمنه سپاه خود و نور محمّد خان ولد ابو المحمّد خان را در میسره جای داده، خود در نهایت صلابت و مهابت در قول جای گرفت. و از جانبین بازار کارزار روائی یافت و تنور پیکار چون تنورۀ آهنگر بتافت، حملات طرفین متواتر شد و ضباب سفک دماء متقاطر، مرتضی قلی خان به نفس نفیس مبارزت میکرد و جلال خان نیز از وفور نیروی قوه غضبیه به محاربت مبادرت مینمود. در هنگام هیجان ماده جنگ که در یکدیگر ریخته بودند، امّت بیک فارخی استاجلو به جلال خان دچار گردیده نیزهای که در دست داشت بر پهلوی وی گذاشت از قوت راکب و مرکب جلال تاب جدال نیاورده به طعنه رمح رامحدوز امّت بیک از فراز زین بر زمین افتاد.