نصیحت در گوشش امثال این ابیات همیخواند :
بیت مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت اما وی را غرور اصم کرده بود و از این جنس نصایح و مواعظ ابدا نمیشنود.
چون از اعدای خارجی برآسود و فکر انعدام و انهدام هریک را چنانکه خواست بفرمود به حسین بیک نامی ملقّب به حلواچیاغلی دل داد و با وی انس گرفت، بنیاد مغازلت و بنیان معاشقت ریخت و آن جوان شیرینلب سیمین غبغب به حکم اینکه حلوائیزاده بود زبانی چرب و بیانی نرم و سرینی فربه و میانی لاغر داشت و خاطر پادشاه را به خود فریفته کرده شبها در خلوات جالس مصاحب بود و روزها در جلوات خادم مواظب. بلی:
[نظم] چون دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند نه دل ز مهر شکیبد نه دیده از دیدار و در این ایام ستارۀ ذوذوابهای در حدود برج قوس مرئی شد که دنبالۀ آن از وسط السّماء به سوی مغرب ممتد مینمود. چون شاه اسماعیل از علوم موهوم نجوم و اصطلاحات آن قوم لختی فراگرفته بود و ساعات جلوس و سکۀ خود را خود معین مینمود، از این امر اندکی متوهم شد همهروزه منجمان را طلب فرمودی و در باب تأثیر این ستاره ابواب صحبت و استعلام گشودی. آن قوم پاسخ دادندی که: بر قواعد نجوم چون دنبالۀ این کوکب به جانب دیار مغرب امتداد دارد اگر نحوستی بر او مترتب باشد به جهت سلاطین رومیه و مغاربه خواهد بود.
فیالجمله آرامی و تسلیه به جهت او حاصل شد، و منجمین میدانستند که هرگاه ذوذوابه در وتد طالع صاحب طالع واقع شود میمون نخواهد بود و اسماعیل شاه به طالع جوزا متولد شده، صاحب طالعش عطارد بود و طلوع ذوذوابه در وتد طالع او واقع، لهذا او را اغلوطه میدادند و در خطا میافکندند.
الحاصل ایام صیام درآمد و هنگام قعود و قیام رسید، خلایق روزان صایم بودندی و شبان به عبادات قایم، اسماعیل میرزا نیز شبها با حلواچیاغلی تا صباح مجالس و مؤانس بوده روزها بخفتی که فتنه در خواب اولی لعن اللّه من ایقظها تا شب سیزدهم رمضان المبارک دررسید، شاه با آن ماه شب برآمده به لباس غیر معروف در محلات شهر و مساجد قزوین سیر میفرمود، قریب به سحور مراجعت کرده به خانۀ خاصّ حسین بیک که متصل به دولتخانۀ شاهی بود و یک در آن از میدان اسب شاهی گشوده میشد رفته، گلولهای از معاجین که بدان معتاد بود میل فرمود و شب با محبوب خود در آن خانۀ خاصّ بسربرد. همانا در آن شب به اتفاق حلواچیاغلی حلوای بسیار نیز خورده بود و معده با امتلای تمام از غذاهای پخته و خام داشت العلم عند اللّه:
بیت ملحد گرسنه و خانه خالی و طعام عقل باور نکند کز رمضان اندیشد فردا که امرا و وزرا به دستور همهروزه به در بارگاه حاضر شدند از خروج شاه و عروج ماه اثری ظاهر نشده تا چاشتگاه دربسته و بزرگان بر در نشسته بماندند، کرا قدرت که قدمی رنجه دارد و به شکنجه رسد یا پژوهشی کند تا نکوهشی بیند.
حلقهوار همه در بیرون دربار حلقه زدند، دری بر روی کس نگشود و آشنائی یا خواجهسرائی رو ننمود، امرا متحیر ماندند و وزرا متفکر شدند آخر حکیم خاصّه شاه را که گهگاه به خلوت خاصّ راه داشت بخواندند و از این باب مسدود و شاه مفقود لختی سخن براندند.
حکیم در امید و بیم قدمی برداشت تا قفای در خوابگاه صدائی نشنید و آثار بیداری ندید، بالاخره به پشت درآمده در عین خوف قدری طوف کرده و بنیاد تکلم و دعا و نیاز نهاد، صدای حلواچیاغلی برآمد که: ای حکیم، نیست مرا قدرت برخاستن؛ زیرا که اسافل اعضایم را تا کمرگاه حالت فلج و زبانم را مرض لکنت است، در بشکن و درآی و بنگر که مر شاه را چیست؟ حکیم و جمعی محرمان حریم در برکنده درون شدند، شاه را دیدند که از حرکت افتاده، اما هنوز از حشاشه حیاتش رمقی باقی است در رسیدن امرا و وزرا آن نیز اتمام یافت:
بیت میسر نبودش کز او عالمی ستانند و فرصت دهندش دمی لا یرحم اللّه من لا یرحم الناس
امیران و وزیران و اعاظم ایران گرد حسین بیک فروگرفتند و به تهدید و تشدید حال و افعال شب گذشته بپرسیدند به زبانی الکن و بدنی لرزان بیان کرد که:
دوش که اراده سیر کوچهها فرموده بود لختی ترکیب افیوندار و معجون فلونیا تناول کرده به من نیز داد و من نخوردم و در بین سیر به درب حمامی رسید، حلوائی نشسته بود از حلوا و کلیچه او بسیار میل کرد، چون بازگشتیم مرا بفرمود که فلونیای دیگر میخوریم و میخوابیم، چون حقه فلونیا را که سر آن را من مهر میکردم گرفتم ممهور نبود، همانا از حرم سرگشاده آورده بودند، از آن حقهبازی رمزی راندم، اقبالی به عرض من نکرده زیاده از قدر معتاد از آن معجون مفرح بخورده به من نیز داد و هر دو بخفتیم. چاشتگاه که از خواب شبانه برآمدم بنده خود را مفلوج و شاه راه مدهوش دیدم که سخن گفتن نمییاراست و دست و پای همیزد تا شما رسیدید، از دست و پا نیز فروماند.
امرا حیران بماندند، حلواچیاغلی را مقیّد بداشتند و ابواب دروب مسدود ساختند و به تهیّه و انجام کار دولت بپرداختند؛ و هرکس همی خیالی کرد و سخنی گفت که هیچ حاصلی در این کار نداشت.
بیت درین مستی آنکس که خسبید پست نه هش یافت هرگز نه از خواب جست چه خوابی که چندین زمان برگذشت نه جنبید یکدم نه بیدار گشت
ذکر ورود شاه سلطان محمد بن شاه طهماسب از شیراز به قزوین و جلوس بر تخت سلطنت ایران
پس از سنوح این سانحه