بعد از مدافعه بر اللّه قلی سلطان غلبه کرده او را و پسران و منسوبان او را که بیست و چهار (۲۴) نفر میشدند مقتول نمودند و عورات و اطفال آنها را عریان کردند، اجامره و اوباش قزوین نیز بدین بهانه به هر خانه ریخته بغارتیدند.
صدر الدّین خان ولد معصوم بیک که خود به آتالیقی سلطان حیدر مخصوص بود با متّفقان خود در خانهها محروس و محبوسوار بماندند؛ ولی خانهها و اموال ایشان بالکلیه به غارت و تاراج رفت، طوایفی که در ری و سایر بلاد بودند با استاجلو و موافقان ایشان همین رفتار نمودند.
و چون خبری از آمدن اسماعیل میرزا نرسید، جمعی گمان کردند که به اشاره سلطان حیدریان، خلیفه انصار کار او را ساخته و زنده نمانده، اما اسماعیل میرزا که نوزده سال و نیم (۱۹/۵) در قهقهه محبوس بود بعد از وصول اخبار صحیح و حصول مژده صریح و اجتماع عساکر و عرایض امرا بعد از سه روز حرکت کرده به آهستگی و آرام منازل میبرید و فوج فوج اعوان و انصار در هر منزل بدو میرسید تا به اردبیل آمده از آنجا به چمن سلطانیه رفته، سلطان ابراهیم به استقبال آمد، اسماعیل میرزا او را در آغوش کشیده به جای بنی عم برادر خواند و انیس وی بود.
پیرهمحمد خان استاجلو که به حکم شاه به گیلان رفته بود با امامقلی میرزا در رسید، او به سوابق خدمت و معاهده با اسماعیل میرزا بین الامرا معروف و مورد التفات شد و امامقلی میرزا را شاهزاده اسماعیل به فرزندی خطاب کرد.
الحاصل روز پنجشنبه ربیع الاول به حوالی قزوین رسید و به جهت تعین ساعت به شهر درنیامده در طرف شمالی شهر نزول کرد. شاهزادگان متّفق علیه و خلفا یعنی حسینقلی خلیفه و سایر امرا شرفیاب خدمت شدند، حسین بیک یوزباشی از اکابر سلطان حیدریه که فرار کرده بود او را در کسوت شبانان گرفته به حضور آوردند؛ و هرکس بدو شماتتی و تهدیدی همیکرد، او را به قورچیان سپردند. روز دیگر به باغ سعادتآباد رفته و مراجعت به خانۀ حسینقلی خلفا کرده، سلطان مصطفی میرزا که از برادران گریخته بود، گرفته در اینجا به حضور آوردند، اذن جلوس یافت، چهار کس از برادران حسین بیک یوزباشی را نیز گرفته بیاوردند و اسماعیل میرزا آنها را به مراد سلطان کنگرلو که در سلک استاجلو منتظم بود سپرده، حسب المقرر هر چهار را به قتل آورد و پری خان خانم همچنین تصرّفات در امور میکرد و به واسطه خدمت سابقه امیدها داشت که زیاده از زنان پدر معتبر گردد.
و اسماعیل میرزا کنایتا و تصریحا به مردم بیان کرد که مدخلیّت عورات در امورات ملکی لایق ناموس سلطنت نیست و رجوع مردم به مخدرات سراپرده پادشاهی خلاف ادب است و مردم به بیدخلی او در امور ملتفت شدند و گاه آن آمد که به مفاد لاٰ یَحِیقُ اَلْمَکْرُ اَلسَّیِّئُ إِلاّٰ بِأَهْلِهِ عقوبات مفسدین فتنهانگیز متمثل شود.
و خلفا حسینقلی که باعث قتل سلطان حیدر و دولتخواه اسماعیل میرزا بود خود را شاهنشان میشمرد و کبری و نخوتی زیاده از حد به ظهور میآورد و چنان وامینمود که اگر کفایت و کاردانی من نبود، اسماعیل میرزا هرگز استخلاص نمییافت و به درجۀ اعلای شاهی نمیرسید.
و در آن ایام که آمدن اسماعیل میرزا به طول انجامیده بود بعضی گمان میبردهاند که او را کشتهاند، خلیفه مذکور فرموده بود که: اگر چنین باشد سلطان محمد میرزا را پادشاه خواهیم کرد. همانا به اسماعیل میرزا رسیده بود و این سختترین باری است بر سلاطین که امرای یاور را چنان دانند که وجود سلطان بسته به وجود ایشان است و به طریق استغنا ملازمت سلطان نمایند البته باقی نخواهند ماند.
و این حسینقلی خلیفه سخیفه که در این میانه جناب امارتمآب شده بود از کمخردی و کمظرفی خود اسماعیل میرزای سفاک بیباک قتال هتاک را به خود محتاج میشمرد و از مقام خلافت و امارت که منصبی عظیم بود توقع وکالت و نیابت داشت و به رمز و کنایت بلکه به تصریح و حکایت طالب آن مقام بود؛ و عجبتر اینکه با وجود حضور اسماعیل میرزا که فی الحقیقة پادشاه بود، خلفا به
تحریک جلفا قصد قتل خواجه افضل ترکه که با وی سابقه خصومتی داشت کرد و به بهانۀ اینکه او نیز سلطان حیدری بوده خانه و اثاثه و املاک او را ضبط نموده، حکم به قتلش کرده، خواجه ناچار فرار کرده به خانۀ او آمده متحصن و ملتجی شد.
اسماعیل میرزا خلیفه را از این امر عنیفه منع کرد و وی آزردهخاطر شد و استغنا به خرج داد.
بالجمله شاه اسماعیل با خلیفه بیاعتماد شد و در مقام کسر شأن او برآمد، اما چون منصب خلیفةالخلفائی داشت و آن منصب در قانون طریقه صفویه نیابت سلطنت است و بعد از پادشاه که مرشد کامل خوانند، احکام خلیفة الخلفاء ثانی حکم سلطانی است و او در قزوین ده هزار (۱۰۰۰۰) کس مطیع و منقاد داشت، لهذا مرشد کامل شاه اسماعیل ثانی بدو پیغام کرد که: منصب خلیفةالخلفائی را واگذار تا به وکالت حضرت منصوب شوی. وی پاسخ فرستاد که: با این همه خدمت که کردهام چرا منصب وکالت مزید بر خلافت نباشد، چه جمع هر دو بر من آسان است و از عهدۀ هر دو خدمت توانم برآمد.
شاه اسماعیل زیاده برآشفت و روز دیگر که خلیفه خواست به حضور مرشد کامل یعنی شاه اسماعیل ثانی رود ایشکآقاسیان دربار مانع شدند و گفتند: اگرچه خانۀ توست اما تا شاه در این خانه اقامت دارد دولتخانۀ قزلباش است و تو در خدمت مرشد کامل به ردّ حکم او مقصری، در برابر درگاه باش تا از خطای تو بگذرد و بر سر رضا آید.
خلیفة الخلفاء از استماع این سخن جانسوز مشوش شد و سراپای سوزندهتر از یک قطعه آتش و دود نخوتی که در کاخ دماغ داشت هوا گرفته، ناچار در برابر دربار به طریق مردم گناهکار به خاک فرونشست، جمعی از امرای روملو و تکلو و غیره مرافقت و موافقت را در خدمت امیر الامرا خلیفة الخلفاء بنشستند، گاه نماز ظهر رسید و از این موافقت برمیدند و به سراهای خود شدند. از درون دولتخانه حکم شاهانه صادر شد که: خلیفه به خانۀ خود رود او را خواهیم خواست و بدو سخن خواهیم کرد. خلیفه در کمال اضطراب به خانه شد، خاصه که شاه در سلام عام از او شکایتی فرمود که: در طریقه صفویه هرکس به حکم مرشد کامل عمل نکند سزایش چیست؟ همه گفتند: بستن و زدن و کشتن و سوختن. شاه مقرر کرد که به ایلغار سواری رفته بلغار خلیفه که دشمن صلبی این حسینقلی خلیفه بود بیاوردند و منصب این بدو داد و حسینقلی معزول شد. عموم روملو نزد او نرفتند حتی اینکه ملازمانش به ترک او بگفتند، دلوبوداق مأمور شد که او را روانه مشهد مقدّس کند که قورچی آستان سعادت پاسبان حضرت امام الجن و الانس علی ابن موسی الرضا علیه التّحیّة و الثّناء باشد.
خلیفه این منصب را درخور ملازمان خود نمیدانست به حکم شاه او را سوار کرده به دامغان بردند در آنجا مثال و منشور شاهی بروز کرد و به حکم پادشاهی دیدۀ جهانبینش را از دیدن جهان ممنوع کردند؛ و در ازای آن همه اعانت به اسماعیل میرزا به حکم من اعان ظالما فقد سلطه اللّه علیه جزای خود دید تا خون ناحق سلطان حیدر و سلطان حیدریان هنوز چه کند.
چون این دیو به سزای خود رسید، پری خان خانم که مایه ایقاظ آن همه فتنههای نائم بود به امیدهای شاخ در شاخ و تمنّیهای کاخ در کاخ به خدمت شاه اسماعیل آمد اول روز التفاتی ندید تا از این پس چه بیند. امرائی که در کار سلطان حیدر دلیری کرده بودند سرانجام کار خود دانستند خایب و خاسر به انتظار نوبت خود نشستند، در تمامت ممالک محروسه چون بیالتفاتی خاطر شاه با استاجلو و سلطان حیدریان مشهور شده بود منازعتها برخواست و جمعی به کشتن آمدند.
از جمله شاهقلی خان حاکم هرات را کشته سرش را به قزوین فرستادند و کذلک امیر خان ترکمان حاکم خوار و سمنان با جمعی لشکر به ری آمده و پیری بیک قوجلو تیر و کمان دار استاجلو حاکم ری را محاصره کرد، پیری بیک با آنکه پیری هفتادساله ۷۰) بود، اما در اکثر معارک آثار شجاعت او به ظهور آمده، با امیر خان به جنگ ایستاد و آنچه از دلیری و دلاوری این پیر تحریر کردهاند اگر مرقوم شود بعضی را گمان به اغراق رود.
مجملا اینکه چندان جنگ کرد که کسی با وی نماند و بسیاری بکشت و بعد از تنهائی و غلبه سپاه امیر خان بر فراز بام برآمد کمان و ترکش برگرفت به هر تیری دلیری از پای درآورد تا ترکش از تیر تهی شد، از آن پس دشمنان فراز رسیدند دست بر قبضه شمشیر برده حمله کرده، چندان بزد و بکشت و مجروح ساخت که شمشیر بشکست، بعد از آن با خنجر جنگ همیکرد تا خود مجروح و کشته شد و بدین رضا نداد و ترکمان او را گرفته به حضور پادشاه ایران برده باشند.
مع القصه چنان صلابت و مهابت شاه اسماعیل در قلوب ترک و تاجیک و دور و نزدیک اثر کرده بود که از اطراف و اکناف ترکستان و روم کسی را یارای اندیشه ایران نبود و سفرا و وزرا از روم و روس و قندهار و ترکستان و اوزبکیه به تعزیت و تهنیت وی آمدندی، رتق و فتق امورات و احضار سفرا و تعیین حکام کلا موقوف به جلوس عالی شد، و چون هنوز ساعت سعد نبود به تعویق افتاد. و با اینکه بلاد حکام نداشت احدی را یارای ظلم و تعدّی و سرقت نبود و امرای قزلباش را قدرت آن نماند که در خلوت با یکدیگر تکلم کنند؛ و شاهزادگان و امرا همه مستعد و منتظر هلاک خویش بودند.
امرای استاجلو با یکدیگر معاهده کردند و کلا مقصرانه به دربار آمدند و مدتی شب و روز بنشستند؛ و چون اجتماعی داشتند اسباب جلال در اکل و شرب جلوه دادند و سایبانها بر سر خود فراشتند و عرضه کردند که اگر ما را تقصیر است عفو یا قتل و الاّ توجه و التفاتی شود که از شرمساری برآییم. شاه اسماعیل تیری که در شب جنگ به حرمخانه انداخته بودند و بر درختی فروشده بود به نزدیک استاجلو فرستاد گفت که: شما دعوی اخلاص و صوفیگری و ارادت مینمائید، پس این تیر را کدام طایفه شب به جانب ایوانی که جسد مرشد کامل در آنجا بوده انداختهاند؟ جواب دادند که: اجامره و اوباش ما این کار کردهاند.
شاه فرمان داد قورچیان و یساولان خیمههای استاجلو را طناب بریده بر سر ایشان خراب کردند و اسباب خیمههای آنان به غارت بردند و ایشان را به خانههای خویش دوانیدند. بعد از روزی چند پیرهمحمد خان را بخواند و گفت:
سلطان مصطفی میرزا به دوستی حیدر میرزا و سلیمان میرزا به جهت بیاعتباری خواهرش پری خان از من مأیوسند و من از ایشان ایمن نیستم، مصطفی پروردۀ استاجلوست و سلیمان سپرده شمخال خان چرکس خال اوست، خواهید محبوس نمائید خواهید تربیت کرده شاه فرمائید.
و دیگر روز هر دو را به نزد این دو طایفه فرستاده بدانستند که مقصد چیست، هر دو شاهزاده در یک شب مقتول و در آستانۀ امامزاده حسین مدفون شدند؛ و پس از این کار دختر پیرهمحمد و شمخال را به عقد مناکحت درآورده و هر دو در یک شب به دولتخانه رفتند و از این پس معتبر شدند:
بیت جهان زین سان بسی بیداد دارد بسی قتل و عروسی یاد دارد
در ذکر حال و اسامی بعضی از اولاد خاقان مغفور صفوی شاه طهماسب نور اللّه مرقده
[اول]: اکبر اولاد شاه طهماسب صفوی اول سلطان محمد ملقّب به خدابنده است، اما چون قوت باصرهاش ضعیف بوده و از دور امرا را نمیدیده و تقرب به جوار نیز ترک ادب میشده، لهذا به این دو علّت قزلباشیه بدو رجوع نمیکردند و وی را سه پسر بود:
اول: سلطان حسین میرزا که به حکم شاه مرحوم در مازندران حکومت میکرد.
دیگر: سلطان حمزه میرزا که در خدمت پدر