پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۲۹۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

خود را آماده دید. طایفه دیگر به صدر الدّین خان پیغام کردند که مخالفت امیران بلاشبهه مایه خرابی ایران است اولی آنکه اسماعیل میرزا را از قهقهه بیاوریم و بعد از ورود وی به هر نحوی که اتفاق کنیم رفتار شود.

مع القصه تا قریب به میانه روز از دوسو سخنان مخالف می‌رفت و پیامهای متضاد می‌آمد، دو طایفه مختلفه متکثره از دو جانب با اسلحه و استعداد عزم دربار و اتمام کار کردند، سلطان محمود میرزا و شمخال خان چرکس و اتباع ایشان که با اسماعیل میرزا بودند از راه میدان اسب به دولتخانه شاهی درآمدند؛ و طایفۀ دیگر از راه درگاه شاه روان گشتند. و سلطان ابراهیم میرزا چون به حدود خانه خود رسید به خانه رفته با سلطان حیدریان مرافقت نکرد و این معنی باعث بی‌دلی استاجلو و سستی سلطان مصطفی میرزا که همراه بود شد. چون کوچه‌ها تنگ و معبر باریک و ازدحام و غلبه و غوغا بسیار بود و در راه تعطیل روی می‌نمود، قریب به غروب نزدیک به در دولتخانه رسیدند، کشکچیان راه ندادند، جنگ درپیوست، چند تن کشته شدند و دروازه بگرفتند و از بام برآمدند و در بشکستند، آشوب و فتنه گرم شد.

دیوان‌خانۀ پادشاهی که سالها سجده‌گاه سلاطین بود و جباه اعاظم بر آن می‌سود به سم اسبان کوفته شد و ایوان بزم سروران میدان رزم چاکران آمد، تیر و تفنگ به هر سو پیکر می‌دوخت و ناچخ و تبرزین سر می‌شکافت. چون امرای دیگر که اسماعیلی بودند غلبه سلطان حیدریان دیدند، بر جان خویش خایف شدند بر در حرم‌خانه رفته او را بخواستند. شاهزاده پنهان شد، آن خواهر پری‌نام دیوخصلت شیطان‌فطرت وی را در میان زنان حرم بنمود، چاکران خواجه‌کش و مریدان مرادسوز ریخته سلطان حیدر را بگرفته در آن جوانی و آغاز کامرانی بی‌جرمی شنیع و بی‌گناهی ثابت بکشتند و کار از کار درگذشت؛ و نمونه قیامت کبری آشکار گشت.

اهالی حرم محترم که سالها بی‌حرمتی ندیده بوده و به مرگ پادشاه ایران که هنوز جسدش در جامه مستمره مانده و تغسیل و تکفین نیافته گرفتار شیون و ناله بودند؛ و چون شاهزاده نوجوان را ریزریز دیدند فریاد و فغان برکشیدند مقنعه‌ها بفکندند و ناصیه‌ها شخودند مویها بکندند و مویه‌ها نمودند و به امثال این ابیات سوگواری و زاری همی‌کردند:

لمؤلفه یکی درنگر ای سپهر کبود دو ظلم این‌چنین سخت بر ما چه بود شب دوش از کف شد آن شاه پیر دگر شب برفت این جوان هژیر سرش را سیاوش وش بی‌گناه بریدند و غلطید بر خاک راه پلاسی سیه طوق گردن کنیم برین شاه و شهزاده شیون کنیم همه‌شب بانوان حرم‌خانه پادشاه و مادر شاهزادۀ بی‌گناه تا هنگام فجر خاک بر سر همی‌ریختند و بر گرد نعش شاه و فرزندش حلقه زده شور قیامت برانگیختند. و الحق بر خاندان سلطنت و دودمان مکرمت کاری صعب گذشت و مشکلی سخت آمد، این امرا که خود را مرید خانوادۀ صفویه می‌دانستند به قتل فرزند پادشاه خود که مرشد کامل می‌خواندند مبادرت نمودند؛ و ابواب بی‌حرمتی در حرم‌خانۀ وی گشودند سخت سست‌عقیدت و نیک بدفطرت بودند، به قاعدۀ طریقت نیز ایشان مرتد شدند؛ زیرا که:

نظم پادشه سایه خدا باشد سایه با ذات آشنا باشد تا ثمرۀ نتایج اعمال ایشان چه باشد، چنانکه در طیّ وقایع آینده بر ارباب دانش و اصحاب بینش مشهود خواهد بود و الاعانة من الرّب العادل الودود.

در بیان وقایع سال امرای مختلفة الرّای قزلباشیه و کیفیت آوردن شاهزاده اسماعیل میرزا را از قلعۀ قهقهه و به پادشاهی رسیدن او و به شاه اسماعیل ثانی ملقّب شدن

دیگر روز که پری خان خانم و امرای متّفقه بر سلطنت شاهزاده اسماعیل میرزا از کار خود فراغت یافتند، یعنی دل از دغدغۀ پادشاهی سلطان حیدر فارغ کردند، جمعی شاهزادگان و علمای عهد به اتّفاق امرای پرنفاق به حرم‌خانه رفته جسد شریف شاه طهماسب را به قانون شریعت غرّا تغسیل و تکفین نموده به رسم امانت در ایوان دولتخانه گذاشتند؛ و معلوم شد که در شب نزاع امرا در حرم‌سرای تیری چند برحسب اتّفاق بر نعش شاه آفاق رسیده بود؛ و جسد حیدر میرزا که شرحه شرحه بود به نظر برادرش سلطان سلیمان میرزا درآمد از غایت عداوت و قساوت قلب بازوبندی گرانبها که بر بازوی آن مقتول مظلوم بسته بود و قاتلین در آن شب تیره ندیده بودند که بگشایند و بربایند، برادر والاگهر بگشاده بر دست و بازوی خود بربست و طبیب ابو نصر پسر صدر الشّریعة که با سلطان حیدر تقربی حاصل کرده بود به نظر سلیمان میرزا آمد، فورا حکم به قتلش رفت و او را پاره پاره کردند، آنگاه بیرون آمده به فکر گرفتن و سپردن امرای مخالف افتادند و جمعی را به آوردن اسماعیل میرزا فرستادند.

و در این ایام انقلاب و فترت حکمرانی و نیابت سلطانی با پری خان خانم بود و اوامر و نواهی او را حسینقلی خلیفة الخلفاء جاری و ممضی می‌نمود و به واسطۀ این خیانت که در نظر او خدمت بود سر او کبر بر فلک فراشته داشت و اعتنائی به شاهزادگان بزرگ نیز نمی‌کرد و بسیاری در این میانه به قتل آمدند، حتی اشرار قزوین یکدیگر را به تهمت می‌کشتند، خانه‌ها به غارت رفت و جانها به یغما شد.

و در این ایام سولاغ حسین و اردوغدی خلیفه تکلو که در گیلان بودند به قزوین آمدند و معاداتی که در ازمنۀ سابقه فی‌مابین استاجلو و تکلو بود اعاده یافت و اللّه قلی سلطان استاجلو سلطان حیدری بود و حسینقلی خلفا از او رنجش داشت، هواخواهان حسینقلی ازدحام کرده بر سر خانه او رفتند، ملازمان وی بیش از چهل (۴۰) تن نماندند و تکلو هزار و پانصد (۱۵۰۰) کس بودند.