استاجلو مقرّر شد و شاهزاده و اهل و عیال و فرزندان خردسال او روانۀ هرات شدند. چون به نواحی تربت رسیدند برحسب اتفاق عبد اللّه خان ولد اسکندر خان که بعد از قتل براق و شکست برهان در سمرقند و ماوراءالنهر و تمام ترکستان مرتبۀ خانی و منزلۀ سلطانی داشت با خسرو سلطان اوزبک و دیگر سلاطین شیبانی بتاخت خراسان درآمده بود. بدو گفتند که شاهزاده ایران با یک هزار و پانصد (۱۵۰۰) سوار و جمعی خانه کوچ و عیال و اولاد متوجه هرات است.
عبد اللّه خان را شعفی تمام روی داده با خود اندیشید که لقمه از این پختهتر و گوارندهتر در همۀ خراسان به دست نخواهد آمد، اسیر کردن شاهزاده ایران با عیال شاه طهماسب و بردن به ماوراءالنهر هم مایه عار ایرانی و هم باعث افتخار تورانی خواهد بود. و دست پادشاه ایران و تمام امرا و دلیران او در زیر سنگ ما خواهد آمد به هر قدر از نقود و اجناس و اثقال و احمال و ولایت و شهر که او را تکلیف نمائیم به جهت رهائی زن و فرزند خواهد داد.
و کل الصّید فی جوف الفرا بعد از تخیّل در این امر با سی چهل هزار (۳۰۰۰۰-۴۰۰۰۰) سوار ایلغار نموده به لشکر شاهزاده نزدیک رسید. و شاهویردی بیک برادر شاهقلی خان یکان استاجلو که در رکاب شاهزاده بود، چون از قرب وصول اوزبکیه و خان ترکستان اطلاع یافته دود حسرت از نهادش بر هوا برآمد، از قباحت این کار و وقاحت این امر پراندیشه شد، ناچار به قلعۀ تربت که چاردیواری خراب داشت روی کرد و در آن چار دیوار ویران که اصلا استحکامی در آن متصوّر نبود تحصّن اختیار نمود. عبد اللّه خان با چهل هزار (۴۰۰۰۰) سوار جرّار به هزار زحمت و کربت خود را به قلعۀ تربت رسانیده به محاصره پرداخت.
چون این خبر فاش گردید سواران قزلباش تیزتر از اوهام مهندسان و معجلتر از رای فرزانگان از صرصر سبقت برده، در قزوین به شاه طهماسب خبر دادند. شاه از استماع این خبر جانگداز غریق لجّۀ غیرت و حریق شعله حیرت گردید و دانست که تا فرستادن سپاه از قزوین به تربت خراسان، آن چار دیوار ویران، مفتوح و شاهزاده و همراهان مقتول و مأسور خواهند بود و گمان کرد که قزلباشان تا زندهاند جنگ خواهند کرد، و چون تمام کشته شدند، اوزبکیه شاهزاده و عیال و فرزندان او را اسیر کرده به ماوراءالنهر خواهند برد و این ننگ تا قیام قیامت در این دودمان خواهد ماند، هرآینه کشته شدن ایشان از دستگیری و اسیری اسهل و انسب و اولی است.
پس باید امرای قلعۀ تربت را خبر داد که اگر تا زمان رسیدن مدد نتوانید خودداری نمائید و ببینید که سپاه اوزبکیه غلبه مینمایند، ارادت و صداقت و صوفیگری که باعث رضای خاطر ما است این است که: شاهزاده و عیال و فرزندان را به ضرب تیغ تیز ریزریز نمائید که به دست دشمنان اوزبکیه نیفتند، ما را زن و فرزند بسیار ممکن است و لیکن کسی که این خبر به اهل قلعه تواند برد کیست؟ در صورتی که چهل هزار (۴۰۰۰۰) سوار بر گرد یک چار دیوار به محاصره باشند از کموبیش کسی راه به قلعه نخواهد یافت، مگر اینکه چند صوفی در راه مرشد کامل از سر و جان خود بگذرند و از کشته شدن اندیشه نکنند و به هر طوری که توانند این حکم و نوشته را به شاهویردی خان رسانند، همۀ امرا بر این امر تصدیق نمودند. شاه فرمود: اکنون مرد این کار کیست که دانسته و فهمیده در راه من از جان بگذرد؟
لمؤلفه ببینیم تا مرد این کار کیست مرا اندرین ننگ غمخوار کیست ببینم کزین مردم نامور بعمدا که خواهد گذشتن ز سر چون پای امتحان در میان آمد قزلباشیه گفتند که: اخبار این حکم به قلعهگیان صورت امکان ندارد؛ زیرا که تربت قلعهای است محقر و چهل هزار (۴۰۰۰۰) سوار آن را محاصره کردهاند، به نوعی که شش صف بر گرد یکدیگر نشستهاند، از میانۀ این صفوف چگونه توان به قلعه راه یافت، جان دادن آسان است اما ابلاغ و وصول به قلعه دشوار بلکه محال است، اگر با خدم و حشم و لشکرکشی برویم به طول انجامد و به تنهائی کاری از پیش نرود. شاه روی به امرازادگان آورد که چند مرد مردانه میخواهم که به این خدمت اقدام نمایند و حقی بر سلسله شیخ صفی به تازگی ثابت نمایند و از جان نیندیشند. هیجده (۱۸) کس از امیرزادگان نامدار که فی الحقیقة هریک فزونتر از رستم و اسفندیار بودند گفتند: میدانیم که کشته میشویم اما میرویم و فرمان مرشد کامل و پادشاه عادل را به هر نحوی که ممکن باشد میرسانیم تا در تواریخ آیندگان نام ما را به مردی و صوفیگری و شاهسیونی - یعنی شاهپرستی - ثبت و ضبط نمایند و شاهان اطراف بدانند که قزلباشیه چگونه مردانگی و جانبازی کردهاند:
رباعی یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ یا او تن ما به دار سازد آونگ القصه در این زمانۀ پرنیرنگ یک کشته بنام به که صد زنده به ننگ شاه طهماسب ایشان را پیش خواسته جبهۀ هریک را بوسه داده با دستخط مبارک مرخص فرموده، آن هجده (۱۸) سوار دلیر مردانه شیرگیر بر تازیان تیزتک برنشسته مکمل و مسلح با آلات حرب و ادوات طعن و ضرب مانند باد و برق روی به بلاد شرق نهادند:
لمؤلفه شب و روز در دشت و در تاختند ز غیرت شب از روز نشناختند پس از