به طرفی نامزد کرد؛ و امیر سامان حاکم کسکر را نیز با آن عسکر و میرزا کامران کوهدمی و احمد سلطان
بیهپسی وکیل جمشید خان را به احاطۀ الکای احمد خان مقرّر ساخت و معصوم بیک صفوی را با جمعی قزلباش صوفینهاد صافیاعتقاد به سرداری و سالاری همه فرمان داد.
در آن اوان خان گیلان در ییلاق دیلمان همیزیست، امیر اصلان و نظر سلطان بیک ایلغار بر سر او رسیدند و او خود را از بیم جان به لاهیجان درانداخت، امیر جهانگیر سپهدار لاهیجان و شاه منصور سپهسالار لشکر لشتهنشا را با ده هزار (۱۰۰۰۰) سوار و پیاده به مقابله عساکر نصرت مآثر پادشاهی فرستاده، لشکر گیل در درّه تنگ راه را بربسته آماده جنگ شدند. معصوم بیک و امرای بزرگ چون بدان درّه تنگ رسیدند، جنگ درانداختند:
لمؤلفه ز مزراق ره گشت گم بر نجوم ز زوبین به اهریمن اندر رجوم شل و خشت چون مرغ پرنده گشت به تن جوشن و گبر درنده گشت در آن بیشه تنگ و خار خشن تو گفتی که نو گشته جنگ پشن دلیران ایران به تیغ و تبر ز گیل و ز دیلم فکندند سر هم آخر گیلانیان که خود را شیر ژیان شمردنی روباهوار و گرازکردار به بیشهها خزیدند و از محاربه و مضاربه با قزلباشیه ندامت و انابت گزیدند.
و از سوی دیگر که صدر الدّین خان و امرای طوالش و سپاه بیهپس همیآمدند با امیر بهادر و چند امیر و اسپهسالار و اصفهدار دچار شدند و رزم درپیوستند و بالاخره بهادر و سپهدار و سالار را به یک حمله درشکستند:
لمؤلفه سپهبد به گیلان درون شیر بود بر لشکر شه چو نخجیر بود سپهسالار و امیره بهادر و جمعی به قتل درآمدند، خان احمد لختی از آن خواب بیدار و از آن سکر هشیار شد. مولانا عبد الرزّاق صدر خود را به صف نعال دربار شاه بیهمال فرستاده اظهار ارادت و عبودیت کرد سودی نداد؛ و خان و احمد مضطر و آسیمهسر از لاهیجان گریزان به اشکور رفت، غازیان قزلباش لاهیجان را که در نظر اهالی گیل مرو شاهیجهانش عدیل نیست تصرّف کردند و جمعی از راه تنگ تنکابن که راهی است از تراکم اشجار و تزاحم احجار صعب المسالک:
بیت طریقههاش به باریکی پل دوزخ گریوههاش به تاریکی دل دجال بیخوف و بیم چون اولیا بر صراط مستقیم همیرفتند نه مرکبی در آن کوهسار عثار یافت و نه راکبی در آن بیشهزار به سر درآمد، بیتهاون و تغابن به عرصۀ تنکابن درآمدند، رستموار به جنگلهای رستمدار در طلب آن دیو سپید سیاهروی بگشتند.
اویس که ملک آن دیوساران بود و با خان احمد سمت دامادی داشت بگرفتند و خان احمد در بیشههای سخت و جنگلهای پردرخت از ناچاری متواری شد.
مع القصه در آن ایام که سردار زمستان دواسبه میتاخت و از لشکر باران و برف هر روزه حشری شگرفت آماده میساخت جراب امیران از شعیر و جعاب دلیران از تیر پرداخته ماند، آخر اللّه قلی سلطان استاجلو و میرزا علی سلطان قاجار به اتمام کار خان احمد مأمور شدند. حسام بیک ولد بهرام قرامانلو با بیست (۲۰) نفر از قورچیان منزل خان احمد را سراغ کرده، هنگامۀ طلیعۀ صبح صادق بر سر آن ناجوانمرد کاذب ریخته وی را به اصعب حالی و اقبح احوالی گرفته به درگاه طهماسب شاه برده، در باغ قزوین که سپهری بود پرماهوپروین به حضور رسید.
پادشاه را بر وی ترحم آمد و از قتل وی تسامح ورزید، برحسب امر او را به قلعه قهقهه بردند و به حارس نواب اسماعیل میرزا سپردند. ایالت و کفالت گیلان به اللّه قلی سلطان ایجکاغلی استاجلو تفویض یافت و حسام بیک قرامانلو به رتبۀ امارت رسیده به حکومت اشکور شتافت، محال به محال گیلان به ضباط و عمال کاردان محول شد و تخفیف در معاملات دیوانی یافتند و به دعاگوئی دوام دولت سلطانی شتافتند.
اما خان احمد خان گیلانی چندی در قلعه قهقهه به یاد امارت گیلان به ناله و شهقه بگذرانید، آخر الامر از تنهائی و ناتوانی و تأسف و تلهف بر فوت ایام کامرانی به ستوه آمد، چون طبعی موزون داشت این رباعی گفته به کارگزاران دربار پادشاهی فرستاد و با آنکه شعرای زمان صفویه در اشعار چندان قدرتی نداشتهاند وی نیکو گفته:
رباعی از گردش چرخ واژگون میگریم از جور زمانه بین که چون میگریم با قد خمیده چون صراحی شب و روز در قهقههام ولیک خون میگریم چون این دوبیتی به اردوی کیهانپوی شاهی رسید در جواب او گفتند و بدو فرستادند:
رباعی آن روز که کارت همگی قهقهه بود با رأی تو رأی سلطنت صدمهه بود امروز درین قهقهه با گریه بساز کان قهقهه را نتیجه این قهقهه بود رحمت پادشاه گیتیپناه شامل شد و او را از تنگنای قلعۀ قهقهه بیرون آوردند به قلعۀ اصطخر فارس که به حسب رفعت بنا و صفوت هوا و عذوبت ماء از همه قلاع و بقاع ممتاز است نقل کردند؛ و اسباب معیشت او را در آنجا توسیع دادند.
مدت ده (۱۰) سال در این دو حصار جانگزای بماند تا عاقبت استخلاص یافته دیگربار به حکومت گیلان رسید.
مصراع سختا که آدمی است بر احداث روزگار
ذکر محصور شدن سلطان محمد میرزا پسر شاه طهماسب در میان چهل هزار سوار اوزبکیه ترکستان و رسیدن سوار قزلباش و به قلعه رفتن
چون بعد از قزاق اتابک شاهزاده سلطان محمد میرزا به حضور پدر مهرور شاه طهماسب صفوی بود، در این سال که سنه نهصد و هفتاد و چهار هجری (۹۷۴ / ۱۵۶۶-۱۵۶۷ م) بوده منصب اتالیقی به شاهقلی سلطان