رفته، و چون این طایفه از سادات بودند و حقوق متابعت با صفویه داشتند ولایت این قوم با وجود قرب جوار انتزاع نیافت و همیشه در مقام تربیت و تقویت و انتساب و اتحاد با این طایفه بودهاند، چنانکه بعد از فوت سید حسن کیا که در سال نهصد و چهل و دو (۹۴۲ ه/ ۱۵۳۵-۱۵۳۶ م) واقع شد، خان احمد پسرش کودک رضیع یکساله بود به حکم شهریار به جای پدر منصوب شد، به استدعای کیاخورکیا که وکیل او بود بهرام میرزا به صیانت و محافظت گیلان رفت، گیلانیان از او رمیدند و او بیرون آمد.
و چون خان احمد به سن رشد رسید شاه او را سلطان حسن نام نهاد و فرزند خطاب داد، چندان مظاهرت نمود که نوید مصاهرت فرمود، و مظفر سلطان والی بیهپس به مصاهرت این دودمان مفاخرت داشت، ای عجب هنگام آمدن خواندگار تا اوجان به استقبال او شد؛ و امیره حاتم در معاودت او را راه نداد و مظفر منهزم به شروان افتاد، و چنانکه درگذشت در قزوین او را در آتش قهر پادشاه ایران سوختند پسرش سلطان محمود که خواهرزادۀ شاه بود، خان احمد با وجود اظهار پادشاه او
را در ولایت راه نداد و پادشاه ایران اصراری نفرمود.
و خان احمد بن سلطان حسن بن خان احمد ماضی بن سلطان حسن کارکیا میرزا علیّ بن سلطان محمد بن ناصرکیا بن سیّد محمد بن مهدیکیا بن رضاکیا بن سید علیکیا لوای دولتش رفته رفته بالا گرفت، چندانکه آسمانگرای شد و به قهر و غلبه امیر ساسان حاکم کسکر و میرزا کامران حاکم کهدم که متصرّف ملک موروث خود بودند از آن بلاد بیرون کرد، و تمامت بلاد جیل به تصرف آن مرد متکبر محیل درآمد.
و خان احمد خان خود را پادشاه گیلان چنانکه پادشاه شروان بودند همیشمرد تا کار به جائی کشید که شاه طهماسب بهادر خان که با پادشاهان توران و روم همی برزدی و قادر و مظفر شدی، مثال حکومت امیر ساسان صاحب کسکر را که در اردو بیسامان میزیست نگاشته و توسط وی کرد.
چون به مستقر حکومت بازگشت سپهسالار سعید نامی که از جانب خان احمد خان والی کسکر بود و حامی عسکر، او را در آن مکانت تمکین نداد و مثال مطاعۀ شاهنشاه لازمالاطاعه ایران را امتثال ننموده با وی محاربه کرد و به نیروی دولت پادشاهی خود به قتل آمد.
مع هذا خان احمد خان خاین نادان شرمنده نگشت، بلکه پسر خود سلطان حسن را با لشکری دشمنشکن بر سر امیره کسکر فرستاد که مال او را تاراج و او را از کسکر اخراج کند، از گرمی هوا و عفونت وبا در راه بمرد، خان احمد باز متقاعد نگشته به غرور موفور علم استیلا و استعلا در آن ولایت برافراشته، چندانکه پادشاه جهانگیر ارقام پدرانه و مناشیر حکیمانه در اندرز و نصح بدان ابله عصر فرستاد، اصلا آن آتش دودی و آن نصایح سودی نداد تا پادشاه ایران بر جمشید خان نبیره مظفّر سلطان که جدّه ماجدهاش صلۀ رحم پادشاه جمشید جلال بود رحم کرده الکای بیهپس را به وجه نان پاره و راتبه از خان احمد مقطوع و بدو مرجوع فرمود.
صدر الدّین خان رکن الدّولة و السّلطنة ولد معصوم بیک صفوی وکیل و نایب خود را با جمعی از امرای طوالش مأمور فرموده که بیهپس را به جهت جمشید خان ضبط نمایند که آن منتسب دولت بینعمت نماند.
کیا رستم نام از جانب خان احمد خان کیکاوس غلام با ابهتی تمام با صدر الدّین خان مصمم پیکار شد و گرفتار شد. خان احمد مع هذا کوچسفهان را که از توابع بیهپس است تصرّف کرد و به جمشید خان نداد و بدین واسطه همیشه فیمابین مناقشه و معارضه قایم بود.
دیگرباره پادشاه حکمی به خان احمد نگاشت و یولقلی بیک ذو القدر که پیرمردی معمّر معتبر بود روانه فرمود که کوچسفهان را به فرزندی جمشید خان بده و او را فرزند خود شمار و با او لجاج مورز و چندین مغرور مباش:
نظم نژاد بزرگان و موی سفید تو را داد بر زندگانی نوید وگرنه بفرمایمی تا سرت بداندیش سازد جدا از برت خان احمد سخنان درشت که گوینده را همیبخواهد کشت گفته؛ و در این میانه منصور نامی به بهانهای یولقلی بیک را که به اصلاح رفته بود با همراهانش بکشت.
چون خبر این معاملت قبیح و مخالفت صریح به عرض پادشاه جمجاه طهماسب شاه بهادر خان رسید به غایت متغیّر و از ظهور این کار متحیر شد بدانست که:
بیت تحمل ز اندازه چون بگذرد مخنّث گمانی به سستی برد دریای غضبش به جوش آمد و به جنبش جیوش دریاخروش فرمان داد، فتنۀ خفته از خواب بیدار شد و حادثۀ مست هشیار دانست که این ابله گیلانی از فرط سفاهت و نادانی به مضایق سخت و معابر پردرخت و کهسار را سیه و قلوب قاسیه مغرور و به حصانت اماکن و مکامن خود مسرور، زوبین دیالمهاش در نظر تصوّر سهام سلاجقه است و مزراق توابعهاش در دیده توهّم، سیوف بطارقۀ شاه والاجاه گوشمال او را افواج قاهره به اطراف گیلان مأمور فرموده پیادگان و سواران بسیار به آن بلاد و دیار روانه نمود.
سلطان مصطفی میرزا را با امیر خان ترکمان و قوچ خلیفۀ مهردار و نظر سلطان استاجلو و ابراهیم سلطان زیاد اغلی را که حاکم قراباغ بود با صدر الدّین خان و بایندر خان و امرای طوالش و لشکرهای آن حدود هریک