که چون هوای مکه [به غایت] گرم است و ایشان در کمال برودت واقع شدهاند باید که به حج روند تا اعتدالی روی نماید؛ و زندهحشم بنا بر یرلیغ واجب الاذعان در مجلسی که راه بیرون آمدن نداشت بازداشتند.
گفتار در فرستادن حضرت صاحبقرانی علقۀ تواچی و مولانا جلال الدین کشی را متعاقب هم به خوارزم و بیرون رفتن آن حضرت از عقب ایشان به عزم رزم [فرستادن سفرا به خوارزم]
چون امیر صاحبقران تاجبخش گیتیستان از ضبط و نسق الوس جغتای بازپرداخت علقۀ تواچی را به رسم رسالت پیش صوفی حسین والی خوارزم فرستاده پیغام داد که: کاث و خیوق تعلّق به الوس جغتای دارد و تو چند سال است که از آن ولایت مال گرفتهای و آن عرصه در تحت تصرف درآوردهای، وظیفه آنکه اکنون دست تطاول از آن مملکت کوتاه کنی تا گماشتگان ما ضبط نمایند و مبانی محبت و مودّت میانۀ ما استوار ماند.
علقۀ تواچی به مجلس حسین صوفی رسیده پیغام بگذارد، و خدمتش چون به وفور مال و کثرت منال و سپاه بسیار مغرور بود در جواب گفت که: من این ولایت را
به ضرب شمشیر گرفتهام به شمشیر از من توان گرفت.
علقۀ تواچی بازگشته این سخن خشونتآمیز وحشتانگیز را به مسامع علیه رسانید. و باطن صافی حضرت صاحبقرانی از این جواب درشت متغیر و متأثر گشته خواست که با لشکری قیامت اثر متوجه آن کشور گردد، مولانا جلال الدّین کشی که به حلیۀ علم و زیور عمل آراسته بود نظر برحال بلاد و عباد انداخته از آن حضرت التماس نمود که چندان توقف فرماید که او به خوارزم رفته گوش حسین صوفی را به درر نصایح بیاراید.
ملتمس مولانا مبذول افتاده بدان جانب توجه نمود، و چون به مقصد رسید وظایف پند و نصیحت چنانچه شیمۀ علمای دیندار [نیکوکردار] بود به تقدیم رسانید و در اطفای نایرۀ شرّ سعی و مبالغه نموده تا خون و مال مسلمانان در عرضۀ تلف نیاید و عرصۀ مملکت اهل توحید [و اهل عرفان] پایمال حوادث و نوایب دوران نگردد. و حسین صوفی از کمال اعجاب به سخن آن جناب التفات ننمود و به این معنی اکتفا نکرده فرمود: تا آن عالم ربانی را مقیّد و محبوس گردانیدند.
[لشکرکشی امیر تیمور به خوارزم]
و چون این خبر به حضرت صاحبقرانی رسید عزیمت خوارزم مصمم گردانید و در بهار سنه ثلاث و سبعین و سبع مائه (۷۷۳ ه/ ۱۳۷۲-۱۳۷۱ م) لشکرها جمع آورده و اسباب یورش ایشان مرتب ساخته و در موضع قبی متن نزول اجلال فرمود و [در آن مجلس] حاجی وزیر فرستادۀ ملک غیاث الدین پسر ملک معز الدین حسین کرت که بعد از پدر متصدّی حکومت هرات و توابع آن کشور بود با پیشکشهای عظیم القدر به اردوی همایون پیوست و اخلاص و یکجهتی ملک به عرض رسانیده به انعامات و تشریفات اختصاص یافت.
و آن حضرت بیلاکات گرانمایه مصحوب او ساخته رخصت انصراف ارزانی داشت. و امیر جاکو را به حکومت قندز و بقلان [و کابل] فرستاده و امیر سیف الدّین
را در سمرقند داروغه کرده گذاشت و خود با سپاهی از حساب بیرون در حرکت آمده و از آنجا گذشته چون به کنار آب جیحون [به موضع سهپایه] رسید مقدمۀ سپاه منصور، سیاهی قراول دشمن دیده بیدغدغه پیش رفتند و حمله نموده اکثر ایشان را دستگیر ساخته به پایۀ سریر سلطنت مصیر آوردند. و این فتح را که در مبدأ توجه روی نمود از میامن دولت روزافزون حضرت صاحبقران دانستند.
و چون ظاهر خیوق مضرب خیام سپاه بهرام انتقام گشت، بیرام یساول و شیخ مؤید گماشتگان حسین صوفی به اتفاق قاضی آنجا دروازهها بسته راه عناد و لجاج گشادند و عراده و منجنیق ترتیب داده آتش رزم و پیکار برافروختند. سپاه نصرت شعار به قدم جرأت پیش رفته دست توانائی از آستین قلعهگیری و حصارستانی بیرون آورده و حضرت صاحبقرانی فرمود تا خندق را به هیزم و خاشاک بینباشتند و به نفس همایون به کنار خندق آمده اشارت کرد تا کوجه ملک به فصیل بالا رود. و او از استیلای مردم نتوانست که به خندق درآمده بر خاکریز استعلا نماید. خماری یساول به آن امر مأمور شده بیتعلل و توقف از خندق گذشته روی به فصیل آورده و مبشّر و تا خواجه نیز [قدم] بر قدم او نهادند.
و لشکریان چون صورت حال بدین منوال مشاهده کردند با ایشان اتفاق نمودند و نخست شیخ علی بهادر به بالای فصیل درآمده و مبشّر دست بر پای وی زد تا او هم برآید هر دو بر زمین افتادند. بار دیگر شیخ علی بهادر به بالای فصیل برآمد و از آن جانب شخصی نیزهای حوالۀ او کرده [و او] بسر پنجۀ قدرت نیزۀ خصم درهم شکست و تیغ بر سر وی راند. و سپاه قیامت نهیب از اطراف و جوانب به قلعه درریخته دست به غارت و اسر برآوردند.
روز دیگر مراحم خسروانه به اطلاق اسیران فرمان داده از آنجا متوجه خوارزم گشتند. و از موقف جلال فرمان قضا مثال نفاذ یافت که کوجه ملک را جهت تقصیری که در کنار خندق کرده بود چوب یاسا زده و بر دم خر بسته به سمرقند رسانیدند. و غیاث الدّین ترخان که از نژاد قتلق بود و چنگیز او را ترخان کرده بود چنانچه در مجلد خامس گذشت و خواجه یوسف ولد امیر اولجایتو اپردی با دیگر دلاوران بر
حسب فرمان از پیش روان شدند و بر لب آب کرلان به مخالفان که به رسم منقلای قدم جسارت پیش نهاده تا آنجا آمده بودند رسیدند و از طرفین آتش پیکار افروخته گشت.
و منگلی خواجه و کلک خواجه که رأس و رئیس سپاه دشمن بودند حرکت المذبوحی کرده عاقبت روی به فرار آوردند؛ و لشکر نصرت انتما آن جماعت را تعاقب نموده بسیاری از ایشان را بر روی خاک در ورطۀ هلاک انداختند. حضرت صاحبقران کامکار سپاه جلادت شعار را فرمان داد تا به اطراف و جوانب خوارزم رفته و شعلۀ قهر افروخته آتش نهب [و سبی] در آن ولایت زدند.
و چون حسین صوفی استیلای لشکر نصرت انتما مشاهده کرد و بدیدۀ یقین دید که روباه ناتوان طاقت مقاومت شیر ژیان ندارد به قلعه درآمده، در استحکام برج و باره سعی نمود و عاقبت صلاح در آن دانست که در استرضای خاطر آفتاب اشراق خسرو آفاق کوشیده، کاث و خیوق را به تصرف گماشتگان دیوان اعلی بازگذارد؛ و به امضای این عزیمت ایلچیان چرب زبان با بیلاکات لایق و تنسوقات مناسب به بارگاه فلک اشتباه فرستاد.
و مقارن این حال امیر کیخسرو ختلانی که حقد و حسد ملازمان حضرت صاحب قرانی را در باطن پنهان میداشت به حسین صوفی پیغام داد که بر عهد و پیمان امیر تیمور گورکان اعتماد منمای و در صلح و آشتی مگشای و بیتحاشی از شهر بیرون آی که اکثر لشکر سمرقند بتاخت و غارت اطراف و جوانب رفتهاند.
و فیالواقع چنان بود و وعده داد که در روز مصاف من با تومان خود به لشکر خوارزم [خواهم] پیوست. و حسین صوفی به معاضدت کیخسرو ختلانی مستظهر شده [با] پیاده و سوار [بسیار] از شهر بیرون آمد و بر [لب] آب قاون که در دو فرسنگی شهر واقع است رایت جدال برافراختند و کورکه و نقاره کوفته سورن انداختند.
حضرت صاحبقران گردون توان با آن مقدار لشکریان که در اردوی همایون مانده بودند سوار شده میمنه و میسره آراسته برغو و نفیر کشیده در حرکت آمدند و