پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۲۷۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

در مراتب صدق و صفا و طاعت و عبادت صاحب مقامات و درجات عالیه شدند.

[اقدامات اصلاحی شاه طهماسب]

و شاه مقرّر کرد که معرکه‌آرایان و قصه‌خوانان را از این کار ممانعت نمودند که مایه لعب و لهو نگردد و جوانان به خیالات شب‌روی و عیاری و عشقبازی نیفتند و نیز معادل پانصد (۵۰۰) تومان تریاق فاروق خاصّه شریفه که در آن شبهتی رفته بود به حکم شهریار محتاط در آب‌روان محلول کردند.

و به جهت هریک از چهارده معصوم علیهم السلام مبلغی معین نذر شده بود که هرساله به یک طبقه از اجلّۀ سادات می‌دادند که در میانه آنها تقسیم همی‌شدی. و هرساله چهل (۴۰) نفر از ایتام ذکور و چهل (۴۰) تن دیگر از ایتام اناث را شهریه دادندی به معلم سپردندی تا به وقت بلوغ با اسباب و معیشت زندگی آنها را به یکدیگر مزاوجت حاصل شدی.

و علی هذا القیاس همه‌ساله چنین رفتی و آل تمغا را ببخشوده نگرفت، لاجرم در دولتش دوام آمد و غیر از شاه طهماسب و مستنصر باللّه عباسی پادشاهی از اسلام پنجاه و چهار (۵۴) سال ملک و سلطنتش دوام و قوام نکرده، چنانکه بعدها در ضمن نگارش و گزارش معلوم خواهد شد:


هر سخن جائی و هر نکته مقامی دارد

بیان طغیان لوارصاب حاکم گرجستان و محاربه او با امرای قزلباشیه و کشته شدن وی

چنانکه در ضمن وقایع گذاشته و سوانح نگاشته تذکاری و اشعاری رفت، لوارصاب گرجی که از ولات گرجستان به وفور بسالت و مزید جلالت ممتاز بود، از کمال غرور که مایه نقصان ارباب دانش و شعور است به متابعت رأی و موافقت امر پادشاه عهد شاه طهماسب تمکین نمی‌کرد و سر به ربقۀ طاعت و گردن به کمند اطاعت درنمی‌داد. بعد از مراجعت شاه و سپاه قزلباش از گرجستان باز به گوری آمده بقیة السّیف ارامنه بی‌تزویر و مداهنه به وی پیوستند و در محفل متابعتش خوش نشستند.

چون سالی دو به فراغت بگذرانید و سروسامانی افزود، دیگرباره بی‌اندامی و خامی پیشه گرفت و ولایت و کفایت تمامت آن دیار را در اندیشه همی‌آراست. در این سال که نهصد و شصت و سه (۹۶۳ ه‍/ ۱۵۵۶ م) بود از گوری بیرون آمده به قلعۀ کومش و محالی که در امان و حوزه تصرّف متابعان شاه طهماسب بود، تاخته اظهار عصیان خود را ظاهر و آشکار ساخته.

شاه‌ویردی سلطان زیاد اغلی قاجار که امیری نامدار و بیگلربیگی قراباغ و سایر آن دیار بود از طغیان آن طاغی و یعنی آن باغی اطلاع یافته با جنود نامعدود قراباغ به دفع آن سردفتر اهل شقاق شتافته، چون به محال اقامت او نزدیک آمد، لوارصاب مشرک مرتاب تاب استقامت در خود ندید یا برحسب تقدیر تدبیری اندیشید از مقام خود فرار اختیار کرد و روی به کمینی آورد، سپاه قزلباش بی‌تزلزل و ارتعاش در پی گرجیان تاخته و خود را در آن صحاری و براری متفرّق ساخته و نهب و غارت و تاراج و یغما پرداخته. چون اجتماع خود را به افتراق مبدل کردند به ناگاهان این لوارصاب حیله‌مآب از مکمن مکر و خداع به‌در آمده به جنگ و نزاع مستعد شده با سپاهی از دلاوران ازناوران بر قلب شاه‌ویردی سلطان قاجار بیگلربیگی آن دیار حمله برد.

چون اغلب قزلباشیه تفرقه یافته بودند جز جماعتی قلیل با شاه‌ویردی باقی نمانده، همانا غلبه کرد، زیاد اغلی به مضمون الفرار مما لا یطاق من سنن المرسلین صلاح وقت در جنگ ندیده شتاب بر درنگ برگزیده، لوارصاب خسران مآب و همراهان او غنیمت شمرده همراهان او را تعاقب کردند، قریب به هشتصد (۸۰۰) کس از

قزلباشیه در معرض قتل آوردند. و لوارصاب کامران و کامیاب با جنود عنود خود ایستاده بود که محمد سلطان میرچنی با معدودی از غازیان به او دچار آمدند، بالضروره با یکدیگر درآویختند، لوارصاب اسب برانگیخته که به محمد سلطان حمله کند و حربه زند به ناگاه اسب لوارصاب به سر درآمد و او درغلطید، ذاکرنامی از غازیان، زخمی چند منکر و مهلک به لوارصاب زد، همراهان او بر سر وی هجوم بردند و ذاکرنام را بکشتند. لوارصاب نیز از آن زخمها بمرد. گرجیان جسد او برداشته ببردند و به خاک سپردند، و لوای جهانداری لوارصاب نگونسار شد. بعد از او پسر او سمیون را به حکومت برداشتند و در گوری استقلال دادند. بلی

مصراع یکی چون رود دیگر آید به جای

[عزل اسماعیل میرزا و حبس در قلعۀ قهقهه]

در حدود نهصد و شصت و چهار (۹۶۴ ه‍/ ۱۵۵۷ م) براق خان بن سونجک خان در تاشکند بمرد و عبید اللّه خان بن اسکندر بن جانی سلطان برادرزاده پیر محمد خان سمرقند بگرفت و از جانب شاهزاده اسماعیل میرزا والی هرات بعضی اخبار موهم و موحش که دلالت بر خودپسندی و خیره‌سری و فتنه‌گری می‌کرد به سمع شاه طهماسب رسید، به مفاد الملک عقیم، شاه وی را بخواند و حکومت هرات را کما فی السابق به سلطان محمد میرزا مفوض فرمود و سوندک بیک قورچی‌باشی به همراه او به هرات مأمور شد.

در اواخر جمادی الاول اسماعیل میرزا از راه مرحله‌پیمای اردوی پدر بود به اشارت شاه والاجاه معصوم بیک صفوی وکیل مطلق العنان شاهی تا محال ساوه شاهزاده را پذیرفته و استقبال فرموده، از همان‌جا او را به قلعۀ قهقهه برده حبس نموده تا حیات شاه طهماسب رهائی نیافت، و اردوی قزلباش به ییلاق سهند رفتند و از آنجا به تبریز آمدند.

[وقایع دیگر]

قاضی محمد ولد قاضی مسافر که در تبریز مساعی جمیله به تقدیم رسانیده به سعی اهل سعایت و غمز ارباب غوایت گرفتار