پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۲۶۷

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

در آنجا نیز راه نیافت، از راه اردکان به پای قلعۀ سپید شتافت.

جنید بیک برادر ابراهیم خان حاکم فارس و خانه کوج طایفه ذو القدر در آن قلعه آسمان معبر بودند به طریق اولی بر روی او در نگشودند، لاجرم راه شولستان و فهلیان گرفته به بهبهان رفت و از آنجا به شوشتر خرامید، میر عبد الوهاب شوشتری و سایر اهالی شوشتر او را راه ندادند و ابواب منازعه و مجادله بر روی وی گشادند، مأیوس و مخذول به جانب دزفول تاخت، از آنجا نیز در نهایت ابتذال به جانب بغداد رو نهاد، چندگاه در آن حدود بیاسود. رومیان نیز چون شأن و شوکت او دیدند با او رفتاری درست ننمودند، القاص ناسپاس آزرده‌خاطر به نواحی شهر زور آمد و با اکراد آن بلاد مخالفت کرد در نهصد و پنجاه و شش (۹۵۶ ه‍/ ۱۵۴۹ م) سلطان سلیمان خان عثمانی او را به جانب روم خواند.

چون از همه طرف ادبار بدو یار شده بود با سلطان نیز شعبده‌بازی و حیلت‌سازی بنیاد نهاد و از رفتن ابا کرد. و در این حال خبر مأموریت سپاه کینه‌خواه به گرفتن وی از جانب ایران منتشر گردید، رومیه و اکراد متوحش گردیدند و تمکن او را در آن حدود مصلحت حال ندیدند، اجماعا به دفع و رفع او همداستان شدند.

وی ناچار خانه کوچ بهرام میرزا را که به همراه برده بود با عریضۀ ندامت‌آمیز مکرمت‌انگیز به دربار شهریار ایران ارسال داشت. و به اشارت سلطان روم اعاظم آن مرزوبوم بر اردوی او ریختند؛ او مضطرب الحال به الکای اردلان و سنندج آمد و اختلال حال او معروض رأی بیضاضیای شاه طهماسب افتاد. بهرام میرزا و شاه قلی خلیفه مهردار با ابراهیم خان و بیست هزار (۲۰۰۰۰) سوار بر سر او تاختند و در حدود قلعه مریوان او را متفرق و منهزم ساختند.

القاص میرزا از طرفین خود را در ورطه رنج و عنا بلکه غریق بحر فنا دید، سرگشته و حیران، نادم و پشیمان به قلعۀ مریوان نزد سرخاب والی اردلان رفت. و حکم همایون پادشاهی به افتخار سرخاب اردلانی در باب سپردن او صدور یافت، و سرخاب به جز امضا و انقیاد چاره‌ای نداشت؛ و القاص میرزا از پادشاه گیتی‌پناه التماس نمود که جناب شاه نعمت اللّه یزدی که بر این سلسله علیه رابطه و انتساب کلیه داشت و خواهر القاص نیز در حبالۀ نکاح وی بود در میانه بر سبیل توسط و تشفع واسطه گردد، القاص به همراهی او طریق خاک‌بوسی آستان عطوفت پاسبان شاهنشاهی درنوردد. لهذا جناب مرتضوی انتساب شاه نعمت اللّه یزدی به امر شاه والاجاه بدان صوب مأمور شد. و القاص میرزا را با بیست و یک (۲۱) نفر از ملازمان او به جانب ایران آورد.

چون به حضور مرحمت ظهور شاه طهماسب فایز شد، شاه بدو فرمود که:

ای برادر من با تو چه بد کرده بودم که روی از من برتافتی و به جانب دشمن من شتافتی، این همه فتنه و فساد در ممالک برانگیختی و خون چندین بی‌گناه ریختی، پادشاه شروان و گنج و خزینۀ چندین‌ساله آن دودمان ترا بس نبود که مرا معدوم خواستی و به تحریک سلطان روم سپاه برآراستی، خود را از اوج عزّت به حضیض ذلّت درآوردی؛ و مرا در ایران و سایر بلاد مورد ایراد کردی؟

چون القاص میرزا پاسخی پسندیده نداشت، لختی زمین را نگریست و از ندامت بگریست.

پادشاه فلک درگاه را عرق اخوت به جنبش آمد و عرق مروّت و فتوّت به جبهه برنشست، از کمال رأفت از خونش درگذشت و متعرّض آزار وی نگشت. ولی امرای قزلباشیه چون به طریق ارادت و صفا با این خانواده حرکت می‌نمودند به استخلاص و استرخاص وی راضی نبودند. پادشاه نیز بنا بر استرضای امرا حکم این کار بدیشان واگذاشت. جمهور امرا و صدور مصلحت در آن دیدند که وی از دخالت و وکالت در امورات ملکی مأیوس و در قلعۀ قهقهه محبوس باشد. لهذا او و پسرش سلطان احمد میرزا را بدان قلعه بردند و به حارس آن حصار سپردند. بالاخره سام میرزا که به سرسام هوا و هوس گرفتار بود با پسرش نیز به نزد او شتافتند و عاقبة الامر

هر چهار در آن حصار وفات یافتند.

مصراع چرخ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد

ذکر حوادث شماخی و فتح‌شکی و انتظام امور آن ولایت

چون شروانیان همیشه به اسباب بهانه مایل بودند که خود در امر وکالت دیوان دخالت داشته باشند و کمتر روی می‌داد غالب اوقات کسی به دست می‌گرفتند و آوازه درمی‌انداختند که از نسل شروانشاه و اولاد انوشیروان کسری است روزکی چند به هوا و هوس به شب می‌رسانید و مایۀ رجوع و عزّت ایشان می‌بود، بعد از خروج برهان میرزا نام و اختفای او محراب‌نامی را به سلطنت برداشتند.

عبد اللّه خان بر سر ایشان رفت، تاب طعان و ضراب نداشتند محراب فرار کرد و دیگری به دست آوردند او نیز به قتل رسید و عبد اللّه خان استقلالی حاصل کرد و قرب هیجده (۱۸) سال حکومت شروان در عین جلال داشت و ولایت شکی دو طرف آن به شروان اتصال دارد و یک طرف به گرجستان پیوسته است و طرفی به داغستان و البرزکوه بسته، حسن بیک از فروغ شروان شاهیه در آنجا حکومت داشت.

در ایام سابق لوند خان گرجی حاکم گرجستان کاخت لشکر به شکی کشیده او را بکشت، پسرش درویش محمّد خان به جای پدر نشست و از ناخلفی با دودۀ صفویه