پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۲۵۷

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

تکیه زده بیشتر متمولان را به اتهام رفض به قتل رسانیدند؛ و همانا یکی از آنها هلالی جغتائی بوده که بارها او را مدحت نموده، چه در این سال چه در سالهای گذشته که به طمع مال، هلالی را نیز گشت.

[عزیمت شاه طهماسب به خراسان و بازگشت عبید اللّه خان به ماوراءالنهر]

مع القصه شاه طهماسب به محض استماع این اخبار سپاه جرار را اخبار و احضار کرده مانند دریای جوشان و رعد خروشان راه خراسان درگرفتند. چون شاه به دامغان رسید و حرکت او بر عبید اللّه خان واضح و یقین گردید تاب توقف نیاورده به ماوراءالنهر مراجعت کرد. دیگرباره خراسان مصفا شد و هرات به تصرف قزلباشیه درآمده، اردوی شاهی به نسا و ابیورد رفته از آنجا با وجود کمال سورت برودت هوا شاه به مرو رفت؛ و سپاهیان در این یورش بسیار زحمت و رنج و محنت دیدند و از مرو به هرات رفته چند روزی توقف و بر فقرا و ضعفا و عموم برایا و رعایا اظهار اکرام و تأسف و تلهف به ظهور آمد.

[فتح قندهار]

چون در سال گذشته سام میرزا در قندهار شکست یافته بود و در قلعه طبس منفعل به سر می‌برد شاه او را خواسته اظهار مرحمت فرمود و گناه او معفو شد، سام میرزا در شکست قندهار با آنکه خود سر به این کار اقدام کرده بود شاه با جماعت جغتای در مقام انتقام برآمده قصد قندهار کرده امیر سلطان روملو را پیشتر فرستادند. و خواجه کلان که از جانب کامران میرزا برادر همایون پادشاه بن بابر پادشاه در قلعۀ قندهار حکومت [داشت] به محض استحضار از حرکت سپاه خونخوار قزلباشیه تاب و طاعت مقاومت نیاورده به راه بهنگر متوجه لاهور شد.

کنجی خواجو نام وکیل او که در قندهار بود به قدم مسکنت و انکسار پیش آمده، کلید آن حصار را به چاکران پادشاه ایران سپرد. پادشاه بوداق خان قاجار را که از امرای والامقدار بود حاکم قندهار نموده زیاده از این به اولاد امیر تیمور و ولایات آن سلسله علیه خواری و اهانت روا نداشت و مراجعت به هرات فرمود.

چون خبر یورش پادشاه به قندهار مسموع عبید اللّه خان اطروش شد رعب و واهمه بر او غلبه کرده، ایلچی با بعضی هدایا و اسب از بخارا روانه نموده تهنیت فتوحات قندهار و زمین داور برآراست. شاه نیز فرستادۀ او را خوشحال رخصت داد.

در سنه نهصد و چهل و چهار (۹۴۴ ه‍/ ۱۵۳۷ م) از هرات به جانب عراق رجعت و یاساق اتفاق افتاد. محمد خان شرف‌الدین‌اوغلی را با سلطان محمد میرزا در هرات به انجام امورات گذاشتند، عبید اللّه خان از طمع خراسان درگذشت و به ماوراءالنهر قانع و صبور و راضی و شکور گشت و از آمدن و شدن عبید اللّه خان و شاه طهماسب خراسان ویران گشته بود خداوند تفضلی فرمود که دیگر این‌گونه تاخت‌وتازها روی ننمود.

مصراع غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی

در ذکر حال بهرام میرزا در حکومت گیلان با خورکیا و حال خواجه کلان خوافی و مآل کار او

بهرام میرزا برادر شاه طهماسب صفوی که به حکومت گیلان مقرّر بود، چون در آنجا استقلالی حاصل نمود با اعزّه و اعیان و امرا و ارکان سلوکی که شیوه اکابر ملوک است مسلوک نداشت بندگان خدا را خوار و خفیف می‌انگاشت، جذب قلوب که بهترین صفت امیران است در نظرش ناپسند بود و رأفت و رحمت که از صفات حمیده خداوند است در چشمش بیهوده می‌نمود، بالاخره کیاخورکیا نام طالقانی را که پادشاه ایران وکیل خان احمد فرموده بود و او استدعای حضور بهرام میرزا نموده و در گیلانات کمال احترام از او می‌داشتند خوار کرد؛ و در محفل حضور او را بی‌اعتبار و به حکم خود در بند اسار گرفتار.

لهذا جیلانیان که مردم غیورند بهم برآمدند و از این کار آزرده شدند، چندانکه به استخلاص او توسط و تشفع جستند فایده‌ای نبخشید. چون می‌دانستند که این عمل به خلاف رأی پادشاه گردون محل است، متحمل این بار نگردیدند و از این کار و کردار برنجیدند، لختی در سرانجام این مهم درنگ نمودند و چون حاصلی نیافتند با قزلباشیه پرخاش و جنگ درگرفتند، در حمایت کیاخورکیا بر عموم لشکر شاهزاده و سلطان مظفر شدند. بهرام میرزا را کار مختل شد و امر ایالت مهمل ماند، پریشان‌حال به ییلاق قزوین آمده بماند.

شاه طهماسب بهادر خان صفوی در طهران حکم به گرفتن شاه قوام نوربخش که از اکابر سادات عراق بود فرمود؛ و از طهران به قزوین رفته چندگاه به عیش و عشرت و نخجیر و صحبت بیاسود.

[مآل حال خواجه کلان]

هم در این سال خواجه کلان ملکزادۀ خاف قلعه خاف باخرز را مضبوط و مستحکم کرده، آغاز سرکشی و شوکت کرد، جمعی از امرای قزلباشیه با غازیان ذو القدر و شاه‌قلی سلطان افشار به مدافعه و محاربه او مأمور شدند و مدت سه ماه قلعۀ استار خاف را که از قلاع محکمه منیعه است محاصره کرده آخر او را به دست آوردند؛ و در پای‌منار نصریه به حکم پادشاه ایران شاه طهماسب با قبح وجوه به قتل آمد.

واضح‌تر اینکه چون او خانه‌زاد این دولت بود و خیانت و طغیان نمود، بعد از گرفتاری به حکم پادشاه او را به بالای منار نصریه به تبریز بردند و خصیۀ او را به ریسمانی بسته سرنگون آویختند؛ و مردم بدو طعن و لعن کردند تا بدان حالت و بدان آلت راه دیار عدم گرفت.

ذکر فرستادن شاه طهماسب القاص میرزا را به تسخیر شروان و شماخی و بیان مجملی از حسب و نسب شاهان شروان