چنانکه در قزوین هفت هزار (۷۰۰۰) کس بیشتر در رکاب شاه طهماسب نمانده بود، و پادشاه بهرام میرزا و القاص میرزا و حسین خان شاملو و بعضی از امرا را مقدمة الجیش فرموده به جانب تبریز فرستاد؛ و رایات نصرت آیات متعاقب متحرک گردید، در ابهر معلوم شد که خواندگار روم از تبریز عازم عراق است است و فیمابین جنود قزلباشیه و رومیه در این سوی قزلاوزن محاربتی رفته است. و بهرام میرزا و همراهان او به علت قلّت، خجلت و زلّت حاصل کرده از شکوه آن گروه به دامان کوه التجا بردهاند، و سپاه خواندگار چون دریای ذخار دشت و کوهسار را گرفته متموجا و مترجرجا حرکت مینمایند.
این اخبار مورد عدم تکافی و مایۀ وجود تجافی سپاه ایران آمد، به ناگاه الوند خان افشار با سپاهی جرّار از کوهکیلویه و ایلات و الوار دررسید؛ و از دگر اطراف نیز اشراف با دسته دسته قشون و شقهشقه اعلام گوناگون وصول یافتند. شاه طهماسب اراده داشت که به مدد بهرام میرزا و اومرا ایلغاری شود، خبر آمد که سلطان سلیمان خان با سپاه بیکران از میانه روانه و به سلطانیه آمده، بهرام میرزا و همراهان او نیز مغلوب و منکوب به اردوی اعلی الحاق گزیدند. محمد خان ذو القدر بن شاهرخ بن علاء الدّولة و حسین سلطان تکلو و جمعی نفاق باطنی را آشکار کرده به جانب رومیان رفتند به یکبارگی قزلباشیه دلشکسته و دمبسته شدند، ناچار شاه طهماسب به ابهر آمده از آنجا به قراباغ رفته منتظر فرج و امداد جنود غیبی بود که «لِلّٰهِ جُنُودُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ»:
نظم جمله ذرات زمین و آسمان لشکر حقند گاه امتحان سلطان سلیمان احتشام در سلطانیه منزل و مقام گرفت.
و از نوادر اتفاقات اینکه در آن اوقات که سیزدهم عقرب بود هوا انقلاب یافت و آفتاب در حجاب سحاب رفت برفی شگرف متراکم و سرمائی ژرف متراخم شد، سپهر از مشک تر کافور باری گرفت و در طباع رجال تأثیر کافوری کرد، لاجرم دستها از کار و پایها از رفتار فروماند راه نفس بربسته شد و حرارت غریزی افسرده؛ و جمعی بیپایان از چهارپایان و دوپایان مرده سپاه را امید تصادم نماند، بلکه قدرت تقادم نبود.
لمؤلفه همی تو گفتی پرخنجر است و تیر هوا همی تو گفتی پرجوشن است و تیغ شمر ندیده کوره و سان آب جویها در جوی خلنده شد چو سنان و برنده چون خنجر سپهر گرفتی الماس سوده ریخت به بحر زمانه گفتی کافور تر فشاند به بر هوا چو طرف چمن پر ز شاخهای سمن زمین چو بحر عدن پر ز رشتههای درر از تواتر برف آن سپاه شگرف را پای اصطبار از پیش بدر رفته و جای استقرار نمانده، مانند قوم عاد از ریاح عواصف و بروق خواطف متحاشی و متلاشی شدند.
چون راه رجعت از آن راجفه و جای رحلت از آن رادفه نداشتند از طریق شهر زور عبور نمودن و به جانب موصل موصول شدن اولی و اسهل پنداشتند، به هزار رنج و کرب به دیار عراق عرب رسیدند و قلعۀ بغداد که در تصرّف محمّد خان تکلو بود متصرف شدند، و قشلاق را در بغداد متوقف آمدند.
شاه طهماسب به درگزین رفته و حسین خان که از امرای نفاقگزین بود با بعضی مقتول فرموده الامه سلطان، ذو القدر اوغلان را به تبریز فرستاده خود نیز آمده غازی خان هم به تبریز رفته. چون از حرکت شاه طهماسب آگاه شدند از تبریز به قلعۀ وان رفتند و متحصّن شدند، سپاه قزلباشیه بعد از چندی توقف در تبریز به سر قلعۀ وان آمدند. و در اوان زمستان به محاصرۀ قلعۀ وان اشتغال داشتند و زندگانی پریشان میگذاشتند.
در بیان مراجعت سلطان سلیمان رومی از بغداد به تسخیر بعضی بلاد و به واسطه عدم حصول مراد به جانب اسلامبول معاودت فرمودن
در این سال خیریت مآل که نهصد و چهل و یک (۹۴۱ ه/ ۱۵۳۴-۱۵۳۵ م) بود دیگرباره سلطان سلیمان خان عثمانی از بغداد قصد بلاد عجم کرد و قدم به عراق گذاشت، چون به درجزین آمد شاه طهماسب از پای قلعۀ وان کوچ داده به تبریز روانه شد و ملک بیک خوئی به سبب شیطنت و نفاق و بدخوئی به قتل رسیده و شاه با لشکر رزمجوی پرخاشجوی به جانب معسکر رومیه به جنبش درآمده، چرخچیان قزلباشیه با قراول رومیه دچار خوردند و غلبه کردند. سلطان از استماع این خبر از وزیر که منقلای و سرعسکر بود برنجید و گفت: اگر از فوجی قلیل قزلباش، قراول رومیه مغلوب میگردد، پس با پادشاه قزلباش چگونه پرخاش خواهیم کرد، با خاطری حزین از درجزین عنان عزیمت بلکه زمام هزیمت به جانب روم معطوف نمود.
رایت نصرت آیت پادشاهی متعاقب او در اهتزاز آمد، چون به حدود قلعۀ وان رسیدند، بهرام میرزا را با جمعی امرای بهرام طیش از دنبالۀ جیش رومیه روانه فرمود. بهرام میرزا با رومیه رزمی کرده مظفر و منصور شد و ابراهیم پاشا مقهور هزیمت گرفت، اردوی بزرگ شاهانه در وان نزول گزید، سپاه رومیه که در حصار وان بودند بیتابوتوان از سطوت قزلباشیه فرار نمودند.
همانا قبل از آن سلطان سلیمان خان خواندگار، محمد پاشای امیرالامرای دیار - بکر را به اتفاق اولامه سلطان و جمعی پاشایان با سپاهی