و بالاتّفاق متوجه اردوی بزرگ شدند.
مصطفی سلطان استاجلو در وکالت با دیو سلطان شراکت داشت و با یکدیگر باطنا معادات میورزیدند و او را کپک سلطان نیز خوانند. چون اجتماع امرای تکلو را در اردو دیده متوهم گردیده تاب توقف در اردو نداشت، از راه خلخال با خاطری پرزلزال به سلطانیه رفت. امرای استاجلو مثل قلیج خان و منتشا بیک و بدر بیک و غیرهم به حکم موافقت بدو ملحق شدند و عزیمت اردو نموده، منازعه و محاربه الوس تکلّو را پیشنهاد خاطر کردند و انتهاز وقت را انتظار میبردند تا در بیست و هفتم جمادی الاول نهصد و سی و دو (۹۳۲ ه/مارس ۱۵۲۶ م) کپک سلطان که مصطفی نام داشته با امرای استاجلو اتفاق کرده با امرای تکلّو در مقام سنگ چول بنای جنگ نهادند، رزمی عظیم درپیوست. پیری سلطان و قراجه سلطان در آن معرکه کشته شدند؛ اما الوس استاجلو انهزام یافته فرارا تا شهر رفتند، ایلغار تکلّو به ایشان رسیده ناچار گریخته به طارم که در تصرف حاکم رشت بود آمدند.
عبد اللّه خان و قاضی جهان قزوینی نیز در قزوین اظهار مخالفت کردند و احمد سلطان صوفی اوغلن استاجلو والی کرمان به ایشان ملحق شد. چون امرای تکلّو متوجه ایشان شدند تاب ثبات و درنگ در جنگ نیاورده متفرق شدند، قاضی جهان به جانب گیلان گریخت؛ و عبد اللّه خان و احمد سلطان به خوار ری رفتند.
بار دیگر در میانه استاجلو و تکلو در الکای طارم جنگ شده، استاجلو دیگرباره انهزام یافتند و پادشاه دیوانه سپاه به قزوین رفته، آنجا قشلاق کرد. و این نخستین قشلاقی است که در قزوین واقع گردید.
در نهصد و سی و سه (۹۳۳ ه/ ۱۵۲۷ م) در میان اویماقات قزلباش منازعه و مدافعه برخواست و امرای استاجلو از رشت برگشته از راه خلخال به ایلغار و ارقال بادنجان سلطان [روملو] حاکم اردبیل را قتیل ساختند، پادشاه ایران اخبار مزاحمت آثار انقلاب خراسان را استماع میکرد و از نفاق امرای بیوفاق چارۀ آن کار نمیدانست، به عزم یورش خراسان از یورت قشلاق حرکت فرموده تا ساوجبلاغ
رفته به جهت بیاتفاقی لشکر و بیانتظامی کشور ناچار به قزوین رجوع فرمود، اوزبکیه در خراسان فسادها کردند و جمعی از عباد را به قتل آوردند:
بیت نباشد به نزدیک داناپسند شبان ایمن و گرگ در گوسفند شاه طهماسب از این واقعه چون امر بر خود میپیچید ولی چاره نداشت؛ زیرا که قرب بیست و چهار (۲۴) سال امرائی ترتیب یافته بودند و استیلا جسته اختیار ملک و مال نیز در دست آن فرقۀ بدخصال بود، بنا بر ملاحظه وقت به این ناملایمت صبور و به تقدیر ایزد حکیم شکور بود.
مصراع تا او چه کند خود از خداوندیها همچنین در میانه امرا محاربات واقع میشد و از طرفین به قتل میرسیدند تا جسارتهای امرای طایفۀ تکلو از حد اعتدال گذشت و باعث ملال خاطر پادشاه بیهمال گردید و شاه دانشپناه به نور فراست و زور کیاست دانست که مخالفت این دو طایفه مایۀ فتور دولت و باعث تخفیف حشمت است از هر دو طایفه اعراض فرمود و حسین خان شاملو را امیرالامرای طایفه قزلباشیه نمود و آن دو طایفه بعضی خدمت کردند و برخی روی به وادی ادبار و فرار آوردند و بعضی کشته شدند و طایفۀ شاملو در دربار پادشاهی اعتبار تمام یافتند و به مدارج اعلی شتافتند. لهذا امور ملک و ملّت قوام گرفت و کار سلطنت و دولت انتظام یافت.
در بیان برخی از حادثات زمان و نایبات دوران که از عبد اللّه خان اوزبک با سپاه پادشاه ایران در ممالک خراسان روی داد
بعد از قتل محمد خان شیبانی در دست شاه اسماعیل صفوی، کوجم کتونی خان پسر ابو الخیر خان شیبانی که نژادش به چند واسطه به جوجی خان پسر چنگیز خان میرسد و در آن طایفه از همه بزرگتر بود پادشاه شد؛ و عبید اللّه سلطان متصدّی امورات او بود و کمال استقلال داشت. چندین بار به تاخت خراسان آمد به تفاوت اوقات غالبا و مغلوبا مراجعت کرده، از آن جمله در سال رحلت شاه اسماعیل از کوجم بن ابو الخیر مدد خواسته، ابو سعید سلطان پسر کوجم خان و سونجک محمّد سلطان والی تاشکند و سپاهی بیچون و چند با او به خراسان آمدند و هرات را محاصره کردند.
دورمیش خان شاملو اتابک سام میرزا پای ثبات افشرده و اوزبکیه از تسخیر هرات مأیوس شده چشمزخمی نیز در باغ مراد به آنها رسیده مراجعت کردند. در سالی دیگر که دورمیش خان وفات یافته بود و بورون سلطان تکلّو که حاکم مشهد بود در منازعه تکلو و استاجلو به قتل رسید، مشهد مقدس از امیری بزرگ خالی بود، عبید اللّه خان بن محمود سلطان که برادرزادۀ شیبک خان است باز به طمع تسخیر خراسان از معبر چهارجو گذشته به مرو آمد و از آنجا به مشهد رفته شهر را محصور کرد و مفتوح شد و از خود حاکمی در آنجا گذاشته روانه استراباد شد.
زینل خان شاملو بعد از کرّوفر کوچ خود را برداشته به ری آمد و عبید اللّه خان ایالت استراباد را به عبد العزیز سلطان پسر خود داده عزیمت بلخ کرد.
چون پادشاه مطلع شد که عبید اللّه بر سر استراباد آمده اخی سلطان تکلو و چند نفر از اعاظم استاجلو و شاملو را با سپاهی جرّار به مدد زینل خان فرستاد و در ری به وی ملاقات کردند، به اتفاق روانه استراباد شدند. عبد العزیز سلطان تاب مقاومت نیاورده فرارا به پدر خود ملحق شد. اخی سلطان، استراباد را تصرّف کرده