و اردوی بزرگ سلطانی به النگ باباخاکی نزول گزید. و امیر عبد الباقی و زینل خان به فتح هرات مأمور شدند؛ و دیوسلطان چنانکه سابقا اشارتی رفت به بلخ رو کرد و مردم اندخود را بعد از تسخیر آنجا، به قتل عام حکم داد و تیغ بیدریغ قزلباشیه آمدند.
و شاهرخ خان افشار به تسخیر بلاد گرمسیر و قندهار رفت. و شجاع بیک و ذو النّون بیک ارغون حاکم آنجا اظهار اطاعت و انقیاد نمودند، سکه زدند و خطبه خواندند. شاهرخ خوشنود و راضی مراجعت کرده، شاه نیز از استدعای شاهرخ رخ نپیچیده قبول فرمود.
[تولد طهماسب میرزا]
و در بیست و ششم شهر ذیحجه این سال فرخندهمال که نهصد و نوزده هجریه نبویّه (۹۱۹ ه/فوریه ۱۵۱۴ م) بود، شاه اسماعیل را فرزندی از کتم عدم به وجود آمد، نام نامی او را شاهزاده طهماسب میرزا نهادند و ابواب عیش و عشرت گشادند.
لمؤلفه صباحی از صبوحی شاه سرمست به پیش تخت ساقی جام در دست به ساغر برده ساقی خوش سرانگشت هلالی چند را خورشید در مشت به ناگه خادمی از در درآمد که از برج شهی ماهی برآمد ز باغ دولت شه رسته سروی که بر هر شاخ او زیبد تذروی چون حضرت شاه بیعدیل شاه اسماعیل را فرزندی ذکور هنوز نبود، از استماع این مژده خرّمی و انبساط تمام فرمود و هفتهای چند امرای یگانه به این شکرانه و بهانه شراب سرخ نوشیدند و ثیاب سرخ پوشیدند.
ذکر عزیمت سلطان سلیم خان عثمانی پادشاه روم به سمت آذربایجان و مقابله و مقاتلۀ دو لشکر در منزل چالدران
چون سلطان سلیم خان عثمانی به کمال استقلال در حکمرانی رسید، ایلچی به پادشاه ایران شاه اسماعیل بهادر خان فرستاده منظور آنکه:
بعضی از بلاد که در ازمنۀ سالفۀ سابقه متعلّق به دولت ملوک روم و اسلامبول بوده است اکنون قزلباش تصرف نموده است، بازگذاشتن آنها از آثار دوستی خواهد بود و الاّ کار به دشمنی خواهد کشید.
شاه اسماعیل سخنان درشت که دهان فرستاده و فرستنده را بهمنزله مشت بود جواب فرمود. بعد از اطلاع، سلطان سلیم خان به اجتماع عساکر و اتّفاق عشایر حکم داد و سپاهی بیپایان از تمامت بلاد فراهم کرده روی به طرف آذربایجان نهاد.
لمؤلفه سپاهی به جنبش درآمد ز روم که جنبید از جنبشش مرز و بوم شاه در آن ایام از اصفهان به ییلاق همدان آمده بود؛ و این تهور از سلطان سلیم تصوّر نمینمود که به ناگاه سلطان سلیم رسید که اینک رسیدیم و کوچ بر کوچ روی به آذربایجان آمدیم.
شاه اسماعیل در قبول این جنگ درنگ نورزیده، هم در روز حصول این خبر از همدان به جانب آذربایجان حرکت کرد و فرمود: سپاهیان قزلباشیه از هرجا روی به تبریز آرند. و خود به تعجیل با سپاهی قلیل راه تبریز طی میکرد و از تبریز نیز بیرون آمده بر جناح استعجال سپاه رومیه را استقبال کرد. در منزل چالدران از اعمال خوی که بیست (۲۰) فرسنگی تبریز است به سپاه رومیه رسید، بیآنکه انتظار بقیه سپاه برد با بیست هزار (۲۰۰۰۰) کس که به ایلغار رسیده بودند در برابر دویست هزار (۲۰۰۰۰۰) کس که در نهایت ساختگی و پرداختگی و استعداد به تسخیر ایران آمده بودند چون کوه آهنین سدّ راه شد.
سلطان روم بر پشتهای بلند فرودآمده بر گرد لشکرگاه از توپ و عراده و تفنگ و سایر ادوات جنگ حصاری استوار مرتب ساخت و خود در آن حصار آهنین قرار گرفت و دوازده هزار (۱۲۰۰۰) ینکچری را به افروختن توپهای آتشبار و گرم کردن عرصۀ میدان کارزار مستعد و مأمور کرد.
سپاه شاه اسماعیل که به تعجیل همیرانده بودند بسیاری نیز در راه وامانده، به محض ورود بیلبث و درنگ به تسویه صفوف جنگ پرداختند. خان محمد خان استاجلو که از دیاربکر آمده بود به شاه اسماعیل عرض کرد: نمیباید ایشان را فرصت به صفآرائی داد و روبهروی در جنگ ایشان ایستاد، بلکه بایستی در سر کوچ با این سپاه محاربه کرد. و دورمیش خان شاملو گفت: این وکالت را در دیاربکر باید کرد نه در حضور پادشاه بیتدلیس و مکر. محمد خان برآشفته گفت: آنچه گفتنی بود گفتم و معلوم خواهد شد. شاه فرمود: من حرامی و دزد نیستم که در هنگام فرصت خود را بر قافله زنم
مصراع من پهلوان عالمم شمشیر روبارو زنم آنچه خدا خواهد شود.
الحاصل پادشاه بیعدیل متوکلا علی اللّه صف برکشید، خود در میمنه میمون و محمد خان استاجلو را به میسره همیون و امیر عبد الباقی و وزیر سید محمد کمونه و [امیر] سید شریف را در قلب جای داد.
مورخین نگاشتهاند که چندان لشکر با سلطان سلیم بود که دویست هزار (۲۰۰۰۰۰) از آنها را به معرکۀ جنگ فرستاد، ما بقی را به جهت احتیاط در پیش خود داشت، معهذا دلیران ایرانی بیبیم و هراس و دغدغه و وسواس بر آن کوه آتش و دریای لشکر حمله بردند:
بیت دو لشکر بهم دررسیدند تنگ رده برکشیدند و برخواست جنگ زمین همچو کشتی شد از موج خون گهی راستجنبان گهی چپنگون کمان ابر و بارانش الماس بود سر و مغز پرخاک و آماس بود شهنشاه ایران چو غرّان هژبر یکی نعره زد کاب خون شد در ابر چنان تاخت شبدیز پولادسم که بر چرخ از گرد شد مهر گم دلیری شجاع از سپاه رومیه که در همۀ معارک او را به بسالت ستودندی و مردان مرد از بیمش نغنودندی، مالقوچاوغلی نام گفت: مرا آرزوی شیخاوغلی است تا چندین به خود نبالد و دم از شمشیر نزند. بدو گفتند آنک در فلان جا بر فلان رنگ است انتظار تو میبرد. وی از میان چرخچیان میدان جدا شده به مبارزت