زمان سلطنت این طایفه حکمرانی کردهاند؛ و نادر شاه سالی چند به متابعت و ملازمت و وکالت و نیابت سلاطین متأخرین شاه طهماسب ثانی و شاه عباس ثالث ملکستانی و جهانبانی نموده، در خاتمۀ این سلسله علیه مذکور و شرح حالش بین الاجمال و التّفصیل مسطور خواهد گردید.
مصراع و حسن القول فی قصر الکلام
[چون طایفه قراقوینلو از زمان امیر تیمور گورکان طغیان کردند و حکومت یافتند، مجملی از حال ایشان باعث رابطۀ کلام مبادی حال صفویه است، به ذکر آن دو طایفه اشارتی میرود، چه ذکر ایشان در مجلد پنجم سهو و خطا است.
در ذکر احوال ملوک قراقوینلو
بر ضمیر دانشوران پوشیده نماند که ملوک قراقوینلو چهار (۴) نفرند و مدّت شصت و سه (۶۳) سال در تبریز سرور بودند.
امیر قرایوسف بن قرامحمد بن بیرام خواجۀ ترکمان
[۸۱۰-۸۲۳ ه/ ۱۴۰۷-۱۴۲۰ م] آن شهریار رستم روزگار و اسفندیار زمان بود، در صفآرائی و لشکرکشی کسی با او برابری نمینمودند. و بیرام خواجۀ ترکمان که جدّ آن شهریار بود، بعد از وفات سلطان اویس حکومت موصل و سنجار و ارسین بنموده و قرامحمد از امرای جلیل القدر سلطان احمد ایلکانی بود؛ و سلطان احمد دختر او را به حبالۀ خویش درآورده، سرداری قراقوینلو بدو تعلّق داشت. و قرایوسف در بدو حال از امرای بزرگ و خوانین سترگ بود، همواره رقم جهانگیری بر لوح ضمیر مینگاشت، تا امیر
تیمور مخالفت نمود، چون او را با صاحب قران طاقت مقاومت نبود، لاجرم پناه به سلطان روم برده، مدّتی در آنجا میبود.
بعد از فوت امیر تیمور با پانصد (۵۰۰) سوار به صوب آذربایجان توجه فرمود، از حد مصر تا کنار فرات صد و هشتاد (۱۸۰) موضع با کوتوالان قلاع و مستحفظان حدود محاربه نموده، در تمامی آن معارک مظفر و منصور گشت، چون به دیاربکر آمد، نواحی آنجا را غارت کرده به شهر اخلاط گذشت، در آن ولایت به قوت ملک شمس الدّین حاکم اخلاط سماط جهانگیری بگسترد.
در آن اوان میرزا ابو بکر بن میران شاه بن تیمور در تبریز بود، چون استعداد قرایوسف استماع کرد خاطر به دفاع وی قرار داده متوجه آن جانب گردید. بعد از تلاقی فریقین سه روز بین الجانبین مقاتله و مقابله روی داد و روز سیم بیسبب ظاهری میرزا ابو بکر شکست یافته پای در میدان گریز نهاد و در اکثر بلاد آذربایجان خرابی رسانید.
امیر قرایوسف فی شهور سنه هشتصد و نه (۸۰۹ ه/ ۱۴۰۶ م) با شوکت تمام به تبریز خرامید و بساط عدل و داد و تعمیر بلاد بگسترانید. و در سنۀ ۸۱۰ ه/ ۱۴۰۷ با میرزا ابو بکر مصاف داده، میران شاه در آن معرکه به قتل رسید.
و در سنۀ هشتصد و سیزده (۸۱۳ ه/ ۱۴۱۰ م) سلطان احمد را با چند پسرش عقب میران شاه فرستاد، امیر قرایوسف در اندک زمانی به تمامی مملکت عراق عرب و آذربایجان مستولی گشت و لوای اقتدارش از ایوان کیوان درگذشت.
در شهور سنۀ هشتصد و پانزده (۸۱۵ ه/ ۱۴۱۲ م) والی شروان را به دست آورده و شیخ مبلغ کرامند تقبل کرده رخصت یافت و در همان نزدیکی به مقر خویش شتافت.
در سنه هشتصد و پانزده (۸۱۵ ه/ ۱۴۱۲ م) با کستندیل والی گرجستان مصاف کرده و کستندیل را منهزم ساخته با جمیع اقارب به قتل آورد.
در سنۀ هشتصد و شانزده (۸۱۶ ه/ ۱۴۱۳ م) لوای جهانگیری به صوب عراق عجم برافراخت و دیار قزوین و سلطانیه و ساوه و طارم را ضمیمه محروسۀ خود ساخت.
و در سنۀ ۸۲۳ ه/ ۱۴۲۰ م میرزا شاهرخ بن امیر تیمور با دویست هزار (۲۰۰۰۰۰) سوار قصد امیر یوسف کرده، به سلطانیه نزول نمود، میرزا شاهرخ از غایت خوف جهت استیصال وی جماعتی حفاظ فرمود که دوازده هزار (۱۲۰۰۰) بار سورۀ انّا فتحنا ختم نمایند، لهذا امیر قرایوسف در منزل اوجان به عالم دیگر انتقال نموده، هیچکس دست به تکفین و تجهیز نگشود و کسی را فرصت نشد که او را دفن نماید، در همان خرگاه که وفات یافته بود بگذاشتند و تراکمه خرگاه او را غارت کرده جامهها را از تنش بیرون آورده برنداشتند. مدت حکومتش چهارده (۱۴) سال و کسری بود.
امیر اسکندر بن قرایوسف
[۸۲۳-۸۴۰ ه/ ۱۴۲۰-۱۴۳۷] بعد از فوت پدر پای عزّت بر سریر حکومت نهاده پادشاه سکندر جاه و رستمنهاد بود، مکرر با میرزا شاهرخ گورکان مقابله و مقاتله نمود و در زمین شروان خرابی بسیار به ظهور رسانید و به جاروب نهب و غارت، آن دیار را پاک گردانید.
در سنۀ هشتصد و بیست و هشت (۸۲۸ ه/ ۱۴۲۵ م) عزّ الدّین شیر بیک کردستانی را و امیر شمس الدّین بیک اخلاطی را بکشت.
و در سنۀ هشتصد و سی (۸۳۰ ه/ ۱۴۲۷ م) سلطان احمد کرد را به قتل آورد و در نواحی شروان و مغان قتل و غارت بسیار کرد.
فی شهور هشتصد و چهل (۸۴۰ ه/ ۱۴۳۶-۱۴۳۷ م) به دست پسرش قباد بدنهاد به عالم آخرت قدم نهاد، مدت سلطنتش شانزده (۱۶) سال بود.
میرزا جهانشاه بن قرایوسف
[۸۳۹-۸۷۲ ه/ ۱۴۳۶-۱۴۶۸ م] شهریار دولتیار و پادشاه عدالتشعار به حکم میرزا شاهرخ بر اورنگ دارائی
عروج نمود و مملکت عراق و فارس و کرمان بر ملک موروثی اضافه نمود.
و در سنۀ هشتصد و شصت و دو (۸۶۲ ه/ ۱۴۵۸ م) طبرستان و جرجان را به حوضۀ تصرف درآورد.
و هم در سنۀ مذکوره با لشکر فراوان به تختگاه خراسان عزیمت نمود و در شهر شعبان المعظم بیزحمت و الم بر ظاهر هرات نزول فرمود و اعلام عدل و انصاف در آن دیار برافراشت و هیچ دقیقه از مراسم عدالتگستری نامرعی نگذاشت.
در این اثنا خبر رسید که پسرش حسین علی از محبس نجات یافته در جمع کردن اسباب تفرقه رعایا مشغول است، لهذا با اولاد امیر صاحب قران صلح کرده، در سنه هشتصد و شصت و سه (۸۶۳ ه/ ۱۴۵۹ م) عنان مراجعت به طرف تبریز انعطاف داد و سزای بدخواهان به کنارشان نهاد، و او را در مملکت هیچ منازعی نماند.
فی شهور سنه هشتصد و هفتاد و دو (۸۷۲ ه/ ۱۴۶۷-۱۴۶۸ م) به استیصال حسن بیک که دشمن قدیم او بود کمر بست، و حسن بیک به نیروی اقبال و مساعدت بخت لشکر جهانشاه را شکست داد و جهانشاه را به دست آورده با یک پسرش به عدمآباد فرستاد.
امیر حسین علی شاه بن جهانشاه
[۸۷۲-۸۷۳ ه/ ۱۴۶۸-۱۴۶۹ م] بعد از واقعۀ پدر ابواب خزاین گشاد و صدهزار (۱۰۰۰۰۰) سوار را مواجب و مرسوم داد، به جهت انتقام خون پدر، سلطان سعید را از خراسان تحریک نمود، چون دولت قراقوینلو به آخر رسیده بود فایدهای بر آن مترتب نگشت.
فی شهور سنه هشتصد و هفتاد و سه (۸۷۳ ه/ ۱۴۶۸-۱۴۶۹ م) از جهان فانی درگذشت، دولت آن طایفه بدو انقراض یافت.
بیت کدام سرو سهی را سپهر آبی داد که باز خشک نکردش به آتش بیداد کرا نهاد فلک تاج سروری بر سر که بند حادثه بر دست و پای او ننهاد
در ذکر ملوک آققوینلو
بر خاطر عاطر طالبان خبر پوشیده نماند که از طایفه آققوینلو نه (۹) نفر بر مدارج شهریاری رسیدند.
ابو النصر حسن بیک بن امیر علیّ بن عثمان قتلغ بیک بن حاجی بیک
[۸۷۲-۸۸۲ ه/ ۱۴۶۷-۱۴۷۷ م] پادشاه کامکار و شهریار دولتیار بود، در شجاعت و مردانگی و سماحت و فرزانگی هیچکس را با او برابری نمینمود. چون بساط اقتدار میرزا جهانشاه و اولادش از صفحۀ روزگار درنوشت، در تمامی ولایات اران، موغان و ارمن و آذربایجان و عراقین و فارس و کرمان نافذ الفرمان گشت و از حسن معدلتش اطراف و اکناف آن بلاد روی در معموری نهاد و مهمات طبقات انام را در سلک نظام انتظام داد.
و آن شهریار را به خاندان شیخ صفی ارادت تمام بود، چنانکه خواهر پاکیزه گوهر خویش را به سلطان جنید تزویج نمود و دختر نیکوسیر خود را به سلطان حیدر بن جنید که خواهرزادۀ وی بود عقد فرمود. به وساطت این مواصلت مواد سلطنت و اسباب حشمت آن شهریار سمت تزاید گرفت تا زمان حلول اجل رسید و ایام حیاتش سمت اختتام پذیرفت. فی شهور سنه هشتصد و هشتاد و دو (۸۸۲ ه ۱۴۷۷ م) به سرای جاوید نقل نمود، زمان اوان استقلالش دوازده (۱۲) سال بود.
سلطان خلیل بن حسن بیک
[۸۸۲-۸۸۳ ه/ ۱۴۷۷-۱۴۷۸ م] در زمان حیات پدرش به حکومت فارس اشتغال داشت، در اواخر زندگانی پدر بنا بر طلب امرا علم عزیمت به سمت تبریز برافراشت، بعد از لوازم تعزیت قدم بر مسند سلطنت نهاد و ایالت ولایت دیاربکر را به برادر خود سلطان یعقوب میرزا داد، چون به خست طبع و بخالت و سوء تدبیر موصوف بود کما ینبغی از عهدۀ دارائی برنتوانست آمد، لاجرم امرا و الکای دولت از وی متفرق گشته به سلطنت یعقوب میرزا یکدل گردیدند و بسیاری از ایشان به ملازمت یعقوب میرزا رسیدند.
بنا بر آن یعقوب میرزا شعار مخالف برادر اظهار کرده به میدان جدال و قتال خرامید.
و از آن طرف نیز سلطان خلیل بدان حدود رسید، بعد از مقابله و مقاتله سلطان خلیل کشته گردید و یعقوب میرزا به شوکت هرچه تمامتر به تبریز توجه نمود.
مدت حکومت سلطان خلیل شش ماه بود.
سلطان یعقوب بن ابو النّصر حسن بیک
[۸۸۳-۸۹۶ ه/ ۱۴۷۸-۱۴۹۱ م] پادشاه با عدل و داد و شهریار مکرمتنهاد بود، پس از قتل برادر بر اورنگ خسروی اجلال فرمود، در تقویت شریعت غرّا و رواج ملّت بیضا بسیار میکوشید و در زمان آن شهریار معموری و آبادی مملکت به کمال رسید، اما در اواخر زندگانی اعمال حسنۀ خود را به افعال سیّئه مبدل نمود. نسبت به سلطان حیدر صفوی تغییر عقیدت فرمود، لشکر به امداد شروان شاه فرستاده او را به عزّ شهادت رسانید. و اولاد سلطان حیدر، اسماعیل و ابراهیم را در قلعۀ اصطخر محبوس گردانید. و سلطان یعقوب در سنه هشتصد و نود و شش (۸۹۶ ه/ ۱۴۹۱ م) از این جهان انتقال نمود. زمان حکومتش سیزده (۱۳) سال و کسری بود.
سلطان بایسنقر بن سلطان یعقوب بیک
[۸۹۶-۸۹۷ ه/ ۱۴۹۱-۱۴۹۲ م] بعد از پدر به اتفاق امرا و ارکان دولت پای عزّت بر سریر حکومت نهاد و بر عامۀ رعایا و کافۀ برایا نوید عدل داد، جمعی از امرا بر سلطنت او راضی نشده، مسیح میرزا بن حسن بیک را برداشتند و رایت مخالفت بایسنقر برافراشتند. در حدود قراباغ در میان ایشان محاربه به وقوع انجامید و نسیم فتح بر پرچم بایسنقر وزیده، مسیح میرزا با اکثر امرا به قتل رسیدند. بعد از فتح و فیروزی به دار الملک تبریز خرامید.
در خلال این حال محمود بن اغری محمد بن حسن به نیروی مخالفان بایسنقر به عزم ستیز رو به تبریز نهاد، جنگ عظیم میان او و بایسنقر اتفاق افتاد. محمود بیک شکست یافته فرار نمود. و هم در آن نزدیکی به دست آمد. به استصواب امرا، بایسنقر او را خپه نمود.
مقارن این حال رستم بیک ولد مقصود بن حسن بیک از قید و حبس بیرون آمده به اعتقاد جمعی از تراکمه قصد بایسنقر کرد، بعد از مقابله، امرای بایسنقر طریق بیوفائی مسلوک داشته نزد رستم بیک آمدند، بایسنقر به طرف شروان فرار کرد، چون داماد شروان شاه بود اسباب سلطنت وی را مهیا نموده به جنگ رستم بیک ارسال فرمود. رستم بیک به استصواب امرا اولاد سلطان حیدر را از قید خلاصی داده، سلطان علی میرزا که اکبر اولاد سلطان حیدر بود به جنگ بایسنقر ارسال داشت، بیآنکه غالب و مغلوب امتیاز یابد، بایسنقر علم هزیمت به صوب شروان برافراشت. بایسنقر بار دیگر اسباب انتقام فراهم آورده به طرف آذربایجان روان گردید، در منزل اهر به امداد سلطان علی میرزا، بایسنقر در آن معرکه به قتل رسید.
مدت حکومت وی یک سال و هشت ماه کشید.
رستم بیک بن مقصود بیک
[۸۹۷-۹۰۲ ه/ ۱۴۹۲-۱۴۹۷ م] چون به تخت حکومت جلوس کرده و ملک موروثی به تحت تصرف درآورد توهمی به خود راه داد، به فکر انهدام وجود سلطان علی میرزا افتاد. در سنۀ هشتصد و نود و هشت (۸۹۸ ه/ ۱۴۹۳ م) در میان اردبیل و تبریز آن سلطان معنی را به عالم آخرت فرستاد، و هم در آن نزدیکی منتقم جبار اساس وجودش را زیر و زبر گردانید. فی شهور سنه نهصد و سه (۹۰۳ ه/ ۱۴۹۶-۱۴۹۷ م) به حکم احمد پادشاه به قتل رسید.
احمد پادشاه ولد محمد اغری بن حسن بیک
[۹۰۲-۹۰۳ ه/ ۱۴۹۷-۱۴۹۸ م] بعد از وفات سلطان یعقوب از قراباغ فرار کرده به صوب روم توجه نمود. پادشاه آن مرزوبوم آثار شهریاری از ناصیه حالش مشاهده کرد، یکی از بنات خود را با وی عقد فرمود. احمد پادشاه چند سال به فراغ بال در ظلّ عاطفت قیصر برآسود، آخر الامر هوس تسخیر ملک موروثی کرده با سپاه روم و جمعی تراکمه به صوب آذربایجان عزیمت نمود.
رستم بیک بعد از استماع این خبر علم مقابله افراخته موکب عمزاده را استقبال فرمود، بعد از تقارب فریقین امرای رستم بیک طریق بیوفائی مسلوک داشته، رستم بیک را دستگیر نموده نزد احمد پادشاه بردند. چون عدم رستم بر وجودش رجحان داشت، لهذا وجود او را از لوح هستی ستردند. احمد پادشاه در کمال استقلال به دار الملک خرامید و خلق را در مهاد عدل و داد مرفه و آسوده گردانید.
مقارن این حال ایبه سلطان و قاسم بیک که از امرای بزرگ بودند لوای مخالفت برافراشته با احمد پادشاه محاربه نمودند، در اثنای قتال احمد پادشاه مقتول گشت، مدت حکومتش شش ماه بود.
میرزا محمد بن یوسف بیک بن حسن بیک
[۹۰۳-۹۰۴ ه/ ۱۴۹۸-۱۴۹۹ م] هنگامی که احمد پادشاه کشته گردید، وی به ولایت یزد رفته بود، به اتفاق دو سه نفر از امرای عظام قدم بر مسند سلطنت نهاد و در اندک زمانی در تمامی عراق نافذ الفرمان گشت و صیت اقتدارش از ایوان کیوان درگذشت، با ایبه سلطان و سلطان مراد مقاتله کرد بر ایشان ظفر یافت و ایبه سلطان در معرکه به میدان عدم شتافت، آنگاه به بلدۀ تبریز خرامید و بر تخت بخت نشسته لوای شوکت به اوج آسمان رسید تا آنکه فی شهور سنه نهصد و چهار (۹۰۴ ه/ ۱۴۹۸-۱۴۹۹ م) در جنگ سلطان مراد جام نامرادی نوشید، و زمان حکومتش یک سال بود.
الوند میرزا بن یوسف بیک
[۹۰۳-۹۰۷ ه/ ۱۴۹۸-۱۵۰۲ م] در وقتی که احمد پادشاه به قتل رسید، الوند میرزا به دیاربکر افتاد و در آنجا به اعتضاد امرای تراکمه پای عزّت بر سریر حکومت نهاد، چون استقلال نداشت، لهذا لوای عزیمت به صوب آذربایجان افراشت. چون میرزا محمدی از توجه برادر با لشکر بیخبر یافت، تاب مقاومت نیاورده از تبریز به سلطانیه شتافت. الوند میرزا بیآمدوشد پیکان، آذربیکان را مسخر ساخت و با سلطان مراد بنیاد صلح انداخت.
در خلال این احوال آفتاب دولت حضرت شاه اسماعیل از مشرق اقبال تابیدن گرفت، فی شهور سنه نهصد و هفت (۹۰۷ ه/ ۱۵۰۱-۱۵۰۲ م) با شهریار کشورگشا محاربه کرد. و جناب شهریاری بیست هزار (۲۰۰۰۰) سوار لشکر الوند میرزا را به قتل آورد، ناچار مملکت آذربایجان را وداع نموده، به ارزنجان گریخت و چندگاه فتنههای عظیم برانگیخت. عاقبت الامر در نواحی دیاربکر رخت هستی به دیار نیستی کشید.
سلطان مراد بن سلطان یعقوب
[۹۰۳-۹۰۸ ه/ ۱۴۹۸-۱۵۰۳ م] فرمانفرمای فارس و عراق و خوزستان بود با هفتاد هزار (۷۰۰۰۰) سوار جرار با شاه اسماعیل مقاتله نمود شکست یافت و از عراق دل کند به صوب فارس شتافت، چون خبر وصول شهریاری استماع کرد سلطان مراد در فارس تاب نیاورد، به خوزستان گریخت در آنجا توقف نکرده به بغداد رفت.
به سبب استیلای باریک بیک پرناک از بغداد نزد علاء الدّولة پادشاه مرعش شتافت. بعد از انقراض دولت او نزد سلطان سلیم قیصر روم رفته تقرب تمام یافت، آخر الامر فی شهور سنه نهصد و بیست (۹۲۰ ه/ ۱۵۱۴ م) در نواحی اورفه در جنگ قودرمیش سلطان درگذشت و دولت ملوک آققوینلو بدو منتهی گشت].
صفویان
گفتار در ذکر سلطنت و حکمرانی سادات عالیدرجات موسویه المعروف به سلسله علیه صفویه و مجملا اشاره به نسب ایشان از اجداد و اولاد
چون از قراری که در مجلد هفتم روضة الصّفا مسطور است از سلاطین گورکانیه، سلطان حسین میرزای بایقرا که آخرین آن طبقه بود از قوّت دولت ابو الفتح محمّد خان شیبانی بن بوداق خان ابن ابو الخیر خان مستأصل و ضعیف شد و بعضی از پسرانش حرکت مذبوحی همیکردند و از بقایای اولاد حسن بیک ترکمان آققوینلو، الوند میرزا و سلطان مراد نامراد در بلاد آذربایجان کرّوفرّی مینمودند تا در شهور سنه نهصد و پنج هجری (۱۴۹۹/۹۰۵-۱۵۰۰) که سال خروج حضرت بهادر خان شاه اسماعیل صفوی موسوی است به وفق تأثیرات و تقدیرات گردش آسمانی بلکه به حکم حکمت بالغۀ یزدانی، در مملکت ایران کوکب اقبال شاه اسماعیل بن سلطان حیدر بن سلطان جنید صفوی طالع شد و گردنکشان دهر را به غلبه و قهر به سوی دیار عدم قامع و قالع و بقایای امیرزادگان گورکانیه و ترکمانیه به یکدگر درافتادند و برافتادند.
لهذا افتتاح این مجلد به ذکر صفویه خواهد بود و چون نسب شریف این سلسله علیه لطیف که سادات عالیدرجات موسوی میباشند به واسطه جدّ امجد اعلی یعنی شیخ صفی الدّین اسحاق اردبیلی به صفویه اشتهار دارد تیمّنا شرحی از حال آن شیخ بزرگوار مینگارد.
ذکر حالات و کمالات قطب الآفاق شیخ صفی الدّین اسحاق قدس سره العزیز
نسب آن جناب که به حضرت امام همام موسی الکاظم علیه و علی آبائه و ابنائه السّلام منتهی میشود، بدین ترتیب ذکر کردهاند.
و هو شیخ صفی الدّین اسحاق بن شیخ امین الدّین جبرئیل بن شیخ صالح بن سیّد قطب الدّین بن سیّد صلاح الدّین رشید بن سیّد محمّد الحافظ الکلام اللّه بن سیّد عوض الخواص بن سیّد فیروزه شاه زرین کلاه بن [محمد بن] سیّد شرف شاه بن سیّد محمد بن سیّد حسن بن سیّد محمد بن سیّد ابراهیم بن سیّد جعفر بن سیّد محمد بن اسماعیل بن محمد بن احمد الاعرابی بن ابو محمد قاسم بن ابو القاسم حمزة بن الامام الهمام موسی الکاظم علیه السّلام. علوّ نسب و سموّ حسب اجداد امجاد شیخ صفی الدّین اظهر من الشّمس و ابین من الامس است.
در تواریخ مبسوط است که همه از ارباب ذوق و حال و از اصحاب فضل و کمال میبوده و نقود اعمار خود را به طاعات و عبادات صرف مینمودند.
و صفی الدّین در بدو شباب از علوم صوری و معنوی فیضیاب و به فکر تکمیل نفس و تحصیل معرفت افتاده، به صحبت مشایخ عهد طالب و به دیدار کاملین زمان راغب بود؛ و بسیاری از این طایفه را ملاقات نمود، و از جمله به فارس رفته شیوخ شیراز و کازرون مانند شیخ مصلح الدّین سعدی و امیر عبد اللّه فارسی و جمعی از معاصرین آن عهد را بدید. و همانا به واسطه علوّ درجه و مقام خود هیچیک از آنان را به شیخی و ارشاد خود سزاوار ندانست و امیر عبد اللّه او را به شیخ تاج الدّین ابراهیم زاهد گیلانی دلالت کرد.
و او از فارس روی به گیلان آورد، بعد از شرفیابی به خدمت شیخ زاهد دست ارادت بدو داد و قدم در راه طریقت نهاد. به یمن همّت زاهد و استعداد ذاتی خود در اندک مدتی به مقامات بلند و درجات ارجمند رسید؛ و راهروان عهد را راهبر گردید. شیخ زاهد گیلانی به الهام غیبی و اشارت لاریبی یکی از بنات مکرّمات خود را به وی خطبه کرد و در نکاح وی درآورد، با وجود فرزندان عالم و عامل، خلافت خود را نیز بدان مرید کامل واگذاشت.
بعد از وفات شیخ تاج الدّین زاهد که در سنه هفتصد (۷۰۰ ه/ ۱۳۰۱ م) بوده آوازه کوس ارشادش از ایوان کیوان درگذشت و دار الارشاد اردبیل از رجوع طوایف مریدان کعبه و از مطاف زایر و سایر گشت، زیاده از سی (۳۰) سال بر سجادۀ ارشاد مکین بود و بیشتر از صدهزار (۱۰۰۰۰۰) کس را در ضمن اظهار اسرار اوراد و اذکار بر طریقۀ طریقت حقۀ ائمۀ اثنی عشر علیهم سلام اللّه الملک الاکبر راهنمائی فرمود.
گویند که روزی امیر چوپان سپهسالار ایران از خدمت شیخ تعداد مریدین پرسید؟ شیخ فرمود: برابر هریک از اصحاب جلادت که سپاه شمایند ما را صد (۱۰۰) نفر از ارباب ارادت موجود است. امیر چوپان از این جواب صواب ظاهرا متحیّر و باطنا متغیّر ماند.
مع القصه شیخ در مکاشفات خود دیده بود که اولاد وی پای بر تخت سلطنت خواهند گذاشت و رایت حقیقت آیت مذهب حقۀ جعفری خواهند برافراشت، لهذا در باب تقویت طریقت حیدری و ترویج ملّت جعفری همۀ اولاد خود را وصیّت مینمود و ترغیب میفرمود. و آنان نیز نفس به نفس، احفاد خود را به عهود و مواثیق سپارش میکردند؛ و در هنگام وصایا به هریک نگارش تا آخر الامر در شهور سنه هفتصد و سی و پنج (۷۳۵ ه/ ۱۳۳۴-۱۳۳۵ م) جهان عاریت را که سرائی است سپنج به درود کرد و روی به عالم جاودانی آورد.
شیخ صدر الدّین موسی بن شیخ صفی الدّین اسحاق اردبیلی نوّر اللّه مرقده
خلف الصّدق و خلیفة الحقّ و فرزند روحانی