نهاد.
[سلطان بدیع الزمان میرزا]
اما سلطان بدیع الزّمان میرزا چون از دستبرد سپاه محمّد خان اندیشیده از مملکت جرجان عازم ملازمت پادشاه عالمیان گشت و خبر قرب وصول او به مسامع علیه نواب سدّۀ سنیّه رسید، بیرام بیک قراباغی حسب الحکم آن حضرت را استقبال نمود و در روزی که شاه منصور دین پناه مانند جمشید خورشید بر تخت حشمت و کامرانی نشسته اطراف بارگاه جهانبانی را به وجود امرای عظام و نوئینان ذوی الاحترام آراسته بود، بیرام بیک آن خسرو سعادت انتما را به مجلس اشرف اعلی درآورده، و بدیع الزّمان میرزا به شرف دست بوس همایون مشرف شده، در موضع مناسب قرار گرفت و به اصناف نوازش و التفات اختصاص یافته مشمول انعام و اکرام از بارگاه عالم پناه بیرون رفت؛ و در منزلی که جهت اقامتش تعیین کرده بودند نزول فرمود.
و چون سه چهار ماه در اردوی همایون پادشاه ربع مسکون اوقات گذرانید به موجب فرموده به ملک ری رفته ساکن گردید و بنا بر اطوار ناپسندیده سلطان بایزید برلاس و شیخ عبد اللّه بکاول که نیک به تنگ آمده بود، نزد داروغۀ آن ولایت میر احمد در بیان شکایت ایشان زبان گشود، و میر احمد هر دو را قتل نمود. آنگاه بدیع الزّمان میرزا فیالجمله با سپاهی که در ظلّ رایتش جمع گشته بودند متوجه استرآباد شد. و حاکم جرجان، خواجه احمد قنقرات از در حرب برآمده بین الجانبین حربی در غایت صعوبت دست داد و محمد علی که نزد بدیع الزّمان میرزا محبوبترین خلایق بود و به حسن سیرت و لطف طبع و حدّت فهم از امثال و اقران امتیاز داشت، در آن جنگ شهد شهادت چشیده شکست بر لشکر بدیع الزّمان میرزا افتاد.
و آن پادشاه عالیجاه با فوجی از خواص از معرکه بیرون رفته راه ولایت هندوستان پیش گرفت و تا حدود تته شتافته حاکم آن مملکت فیروز، آن حضرت را استقبال کرده مراسم تعظیم و اجلال مرعی داشت و به فراخور همّت خویش
پیشکش و ساوری فرستاد. و سلطان بدیع الزّمان میرزا زیاده بر یک سال در میان هندیان بسربرده، نوبت دیگر احرام بارگاه عالم پناه شاهی بست و در شهور سنۀ تسع عشر و تسع مائه (۹۱۹ ه/ ۱۵۱۳ م) در خراسان به آستان ملک فلک آشیان رسیده ملحوظ عین التفات گردید و مصحوب اردوی کیهانپوی به آذربایجان رفته در آن مملکت از امر ملازمت استعفا نموده، نواب کامیاب شاهی ملتمس آن حضرت را به فرّ اجابت اقتران داده، مقرّر شد که بدیع الزّمان میرزا در شنبغازان متوطن باشد؛ و دیوانیان تبریز هر روز مبلغ هزار (۱۰۰۰) تنکه در وجه معاش او سرانجام نمایند.
[درگذشت سلطان بدیع الزمان میرزا]
و در رجب سنه عشرین و تسع مائه (۹۲۰ ه/ ۱۵۱۴ م) که پادشاه روم، سلطان سلیم بنا بر اقتضای قضای مالکالملک واجب التعظیم به تبریز رسید، میرزا بدیع الزمان را تبجیل و تکریم نموده معزّز و مکرّم همراه خود به اسلامبول برد و میرزا بدیع الزمان بعد از سه چهار ماه که در آن مملکت اوقات گذرانید به مرض طاعون گرفتار گردید و مضمون آیۀ کریمه وَ مٰا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ صفت حال آن مهر
سپهر اقبال گشت، و چون زمان حیات مقرر بسرآمد داعی یٰا أَیَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ را لبیک اجابت گفته به هزار حسرت درگذشت.
قطعه ای دل نبود دولت دنیا جاوید زنهار وفا مدار از دهر امید انوار کمالت رسد آخر به زوال هرچند بر اوج ملک باشی خورشید رباعی خورشید حیات کی بود پاینده دایم نبود نور بقا تابنده چه شه چه گدا چه خواجه و چه بنده باشد همه را پیک اجل آینده کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ إِلاّٰ وَجْهَهُ لَهُ اَلْحُکْمُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ
[محمد زمان میرزا]
و چون سلطان بدیع الزمان میرزا دامن همّت به عالم فنا افشاند از وی یک پسر یادگار ماند و هو السّلطان العظیم الشأن محمد زمان میرزا، [از آن زمان] که از قلعۀ دامغان بیرون خرامیده به درگاه عالم پناه شاهی شتافت، تا شهور سنۀ خمس و عشرین و تسع مائه (۹۲۵ ه/ ۱۵۱۹ م) در ملازمت شاه بود و [روز به روز التفات و عنایت بیشتری یافت] چون [در سنۀ مذکوره] شاه [با استقلال از تبریز] به استقبال سلطان سلیم نهضت نمود، محمّد زمان میرزا به اغوای جمعی از مردم فتّان از آن یورش تخلّف کرده و روی به استرآباد آورده، بعد از وصول به حدود هزار جریب قاصدی نزد حاکم آن ولایت امیر کمال الدّین حسین فرستاده، او را به اطاعت و انقیاد دعوت کرد. امیر کمال الدین حسین به ملاحظۀ رعایت حقوق سلاطین دودمان تیموری که دربارۀ آبا و اجدادش ثابت داشتند مثال مخدومزاده را امتثال نموده با هزار (۱۰۰۰) سوار به خدمت شتافت و پیشکش گذرانیده در ملازمت عالی عنان به طرف جرجان تافت.
چون این خبر به سمع پیر غیب بیک تالش که از قبل برادر خود خلف بیک حاکم استرآباد بود رسید، متوهم شده منهزم گردید. لاجرم اشراف و اعیان جرجان، شاهزاده را استقبال کرده لوازم نیاز و نثار به جای آوردند. و محمد زمان میرزا کامیاب و کامران به استرآباد درآمده، کلانتران آن ولایت را به اصناف لطف و احسان نوازش نمود. از آن جمله خواجه غیاث الدّین بیتکچی که برادر بزرگتر جناب سیف الانامی خواجه مظفر بود او را منصب امارت دیوان عنایت فرمود، و پسر نیک اختر آن جناب ابن یمین بیک را پروانچی ساخت؛ و زمام مهام داروغگی آن ولایت را به آقا میر کفشگر داد و جهت طلب متابعت و فرمانبرداری، رسولان نزد کلانتران الوس صاین خان و کرایلی فرستاد.
و آن مردم طریق اخلاص و خدمتکاری مسلوک داشته جمعی کثیر از رؤسای ایشان به ملازمت شتافتند و پیشکشهای لایق کشیده عنایت و التفات یافتند؛ و بر این قیاس تمامی اعیان و سیاهپوشان جرجان غاشیۀ خدمتکاری آن درّ درج شهریاری بر دوش گرفتند؛ مگر برادر دیگر جناب سلطان سیف الانامی، خواجه نظام الدّین محمود و فرزند ارجمندش امیر محمّد مظفر که در مواضع حصین تحصّن نموده، طریق مطاوعت به جای نیاوردند.
و محمد زمان میرزا به مجرد این فتح خود را پادشاه به استقلال تصوّر کرده روی به تمهید بساط عیش و نشاط آورد و مدت دو سه ماه هر صباح در بارگاه عشرت دستگاه او جام شراب ناب مانند ساغر آفتاب در بزم فلک دایر بود؛ و هر شام آن شاهزادۀ خجسته فرجام از ساقیان گل اندام اقداح مدام طلبیده، تجرّع مینمود.
و در خلال این احوال جناب سلطان سیف الانامی از خراسان متوجه آذربایجان شد و در منزل کلیدر خبر استیلای محمّد زمان میرزا را بر استرآباد استماع نموده از آنجا به اسفراین شتافت و برون سلطان را که حاکم آن ولایت بود به خود ملحق گردانید، دیو کدین بیک نیز از عقب رسید. بنا بر آنکه به سبب خبر وصول سلطان سلیم به تبریز اراجیف بسیار در میان خلایق پدید آمده بود، جناب سیف الانامی و سایر امرا به تأنّی طیّ مسافت مینمودند، چون به قریۀ خوراشار رسیدند و
قرااویس قورچی از درگاه عالم پناه آمد و خبر صحت ذات اشرف اعلی و مراجعت سلطان سلیم رسانید؛ و فرمان همایون که به نام نامی جناب سیف الانامی در باب انتزاع ملک جرجان از تصرّف محمّد زمان میرزا صدور یافته بود ظاهر نمود. بنا بر آن امرای عالیشأن مبتهج و مسرور گشته به ادای صدقات و نذورات پرداختند و عزیمت استرآباد کرده رایت توجه به صوب بسطام برافراختند. و در اثنای راه قاصد داروغۀ بسطام رسید و سر خواجه میر کفشگر را رسانید.
[کیفیت قتل خواجه میر کفشگر داروغه]
کیفیت واقعه آنکه خواجه میر کفشگر به فرمان محمد زمان میرزا با فوجی از سپاه جرجان به تاخت بسطام رفته بود، و محمّد آقا که داروغۀ بعضی از قرای آن ولایت بود به اتفاق بعضی از مردم جلد سر راه بر وی گرفته به باد حملۀ آتش جدال اشتعال داد و به یمن قوّت دولت شاهی، خواجه میر کفشگر در آن معرکه کشته گشته، محمد آقا سرش را پیش جناب سلطان و امرا ارسال داشت. و ایشان به این معنی تفأل نموده به دهانه استرآباد درآمدند.
و چون خبر قتل خواجه میر کفشگر به سمع برادرش آقامیر رسید مضطرب و متألّم نزد محمد زمان میرزا رفت و کیفیت حال به عرض رسانید و شاهزاده را بر اخذ و قید خواجه غیاث الدّین علی و ابن یمین بیک ترغیب و تحریص نمود، و امیر حسین هزارجریبی نیز مدد علّت شده آن دو خواجۀ عالیشأن را مؤاخذ و مقیّد گردانیدند؛ و در روز محاربت به شرف شهادت رسانیدند.
[نبرد محمد زمان میرزا با مظفر سیف الانام]
القصه محمّد زمان میرزا بعد از قرب وصول امرای خراسان به اتّفاق امیر حسین هزارجریبی و سرداران الوس صاینخانی و کرایلی از استرآباد بیرون خرامید؛ و مقارن آن حال خواجه نظام الدّین محمود و امیر [محمد] مظفر با توابع و لواحق و میرزا علی قلندربیکی با دویست (۲۰۰) کس و سید فخر الدّین کیوسری و سلطان قبول اغلی با جمعی از مردم صاینخانی به جناب سلطانی پیوسته، در نماز دیگر جمعه که پانزدهم ماه رمضان سنۀ عشرین و تسع مائه (۹۲۰ ه/ ۱۵۱۴ م) بود، در حدود آقمشهد که از آنجا تا استرآباد به حسب تخمین هشت (۸) فرسخ مسافت است تلاقی فریقین روی نمود، و منقلای هر دو لشکر بر یکدیگر تاختند و از هر دو طرف دو سه کس کشته شد، به واسطۀ غروب آفتاب جهانتاب، نقاب ظلمانی در پیش قوت باصرۀ انسانی حایل گشت، هریک از فریقین در معسکر خویش فرودآمده آن شب پاس داشتند.
و صباح روز شنبه باز صف قتال آراسته همت بر افنا و اعدام یکدیگر گماشتند، و تیغ یمانی در کف