پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۱۸۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

امیر محمد برندق و امیر جهانگیر و خواجه مجد الدّین محمّد را طلب فرمود، و امرای عظام را به مؤاخذه و مصادرۀ ایشان امر فرمود و امیر محمد علی اتکه به محصّلی خواجه مجد الدّین محمد مقرّر شده بود آن جناب را گرفته به خانۀ خود برد و بعضی دیگر از اعیان آستان سلطنت‌نشان امیر محمد برندق و امیر جهانگیر را دستگیر کرده در قلعه اختیار الدّین مقیّد و محبوس گردانیدند.

و امیر جهانگیر بعد از مدّت پانزده (۱۵) روز از قید نجات یافته بار دیگر پرتو عنایت خاقان منصور بر وجنات احوالش تافت و امیر محمّد برندق مدت یک سال در حبس مانده بود. و بعد از آن خاقان منصور او را مشمول نظر عاطفت ساخت و از قلعه بیرون آورده به انعام جامه و جبۀ زردوزی و افسر نوروزی سرافراز گردانید و به دستور پیشتر منصب امیرالامرائی عنایت کرده دربارۀ آن امیر عالی‌گهر لوازم الطاف و مرحمت به تقدیم رسانید.

اما خواجه مجد الدین محمد پس از چند روزی که در خانه محمد علی اتکه در بند بود خاقان منصور به پرسش مهم او امر فرمود. میرزا سلطان احمد و امیر ناصر الدّین عبد الخالق فیروز شاه و امیر احمد علی فارسی برلاس و امیر مبارز الدّین محمد ولی بیک و خواجه قوام الدّین نظام الملک و اولاد او و سایر امرا و وزرا و ارکان دولت و مقرّبان و ایچکیان در ایوان خانه باغ جهان‌آرای نشسته، امیر علی اتکه، خواجه مجد الدّین محمّد را با بندگران حاضر ساخت. بعضی از نویسندگان بدنفس به اغوای خواجه نظام الملک در آن مجلس زبان تقریر گشاده تعداد معایب خواجه مجد الدّین محمد کردند و آن جناب به دلی قوی و املی فصیح تمامی سخنان بداندیشان را جوابهای نیک گفت، هر چند اعدا سعی نمودند یک دینار و یک من بار بر وی ثابت نتوانستند کرد.

خواجه نظام الملک عاجز گشته آخرالامر محمد عمروآبادی را که علمداری ساقط بود اشارت نمود که در پهلوی خواجه مجد الدّین محمد نشست و آن جناب روی به امرا آورده گفت: کسی را معارض من سازید که هم کفو من باشد اگر درشتی گوید از وی تحمل توانم کرد. محمد عمروآبادی به زبان آورد که من از تو کم نیستم بلکه اصالت من زیاده است؛ زیرا که من حرّالاصلم و مادر تو مملوک خواجه پیر احمد بوده است. خواجه مجد الدّین محمد از استماع این تشنیع شنیع بر خود پیچیده روی به امرای ارکان دولت که همه با او در مقام عداوت بودند آورد و گفت:

به آنچه مدعای شماست اعتراف می‌نمایم، مرا از معارضه محمد عمروآبادی معاف دارید.

آنگاه بنا بر اشارت اعدا سطری چند نوشت مضمون آنکه: آنچه در ایّام اختیار من صدور یافته نیک واقع نشده و به گناه خود اقرار دارم. و امیر محمد علی توشکچی او را به مجلس بازبرده خواجه نظام الملک به اتّفاق امرا و وزرا به پایۀ سریر اعلی شتافت و کیفیت خطی را که از خواجه مجد الدّین محمّد ستانده بود عرض نموده، حکم حاصل کرد که به تحقیق جهات و متملّکات آن خواجۀ حمیده صفات پردازد، و نواب و خواص او را در شکنجه تعذیب کشیده آن مقدار زر و جواهر و کتب نفیسه و اجناس شریفه و پادزهرهای حیوانی و اوانی و ظروف چینی و گلیمهای ابریشمین و خیمه‌های منقّش رنگین ظاهر شد که هرگز [عشر آن] در خزانۀ خیال هیچ‌کس نگذشته بود.

و چون آن تحف و تبرکات به نظر خاقان منصور رسید بر زبان گذرانید که ما را اعتقاد به خواجه مجد الدّین محمد چنان بود که هرگاه تحفه‌ای نفیس به دست او افتد فی الحال پیشکش نماید، و اکنون چنان معلوم می‌شود که با ما سر راستی نداشته. خواجه نظام الملک چون این خبر شنود به عرض رسانید که با وجود آنکه تا غایت خواجه مجد الدّین محمّد را شکنجه نکرده‌ایم این مقدار [تنسوقات و] تبرکات به حصول پیوست، غالب ظن آن است که اگر او را تعذیب نمایند در نزد او اشیاء نادر ظاهر شود.

خاقان منصور نخست به این امر همداستان نشد، آخر الامر بر طریق مدعای خواجه نظام الملک حکم فرمود که باید ملاحظه نماید که آسیبی به جان او نرسد و جزم دانند که هرکس در قطع رشته حیات خواجه مجد الدّین سعی نماید کشته خواهد شد. خواجه نظام الملک و سایر دشمنان خواجه مجد الدّین محمد از این سخن فهم کردند که رای همایون متوجه است که نوبت دیگر خواجه مجد الدّین محمّد را تربیت نماید، لاجرم حیله‌ای اندیشیدند که او را در خراسان مجال نماند.

کیفیت واقعه آنکه چون مدعیان خواجه مجد الدّین محمّد را فی الحال شکنجه کردند و نزد ایشان به وضوح پیوست که دیگر چیزی معتدبه از وی حاصل نمی‌شود کس نزد او فرستاده گفتند که: اگر تو متقبل شوی که در عرض چند ماه مبلغ کذا به دیوان اعلی فرودآوری ما تو را مطلق العنان می‌سازیم، آن‌گاه در باب سرانجام آن وجه طریقۀ امداد و معاونت مرعی می‌داریم. و خواجه مجد الدّین محمّد مخلص خود را منحصر در قبول این سخن دیده بر طبق مدعای اعادی به تقدیم رسانید و از بند نجات یافت. اما هم در آن هفته نظام الملک وجه تقبل را به تحصیلات نوشته در وجه جمعی از غلظای اتراک و شاگرد پیشه تنخواه نمود بنا بر آنکه سرانجام آن وجه مقدور خواجه نبود، مهم به بی‌ناموسی سرایت می‌کرد.

کرّت دیگر [خواجه مجد الدّین محمد] در گوشه‌ای مخفی گشت و یراق رفتن حجاز کرده مصحوب طایفه‌ای از مردم فرنگ همراه شده به راه بیابان کرمان پوشیده و پنهان روان شد.

هم در آن سال امیر نظام الدّین درویش علی رخصت حج یافته به جانب حجاز توجه فرمود، اما خواجه مجد الدّین محمّد چون به منزل تبوک رسید فی ذی‌القعده سنه تسع و تسعین و ثمان مائه (۸۹۹ ه‍/اوت ۱۴۹۴ م) داعی حق را لبیک اجابت گفته متوجه ریاض جنّت گردید و امیر درویش علی بگزاردن حج اسلام فایض شده قرین صحت و عافیت به هرات رسیده و نوبت دیگر بر مسند عزّت و امارت تکیه زد، چنانچه مرقوم قلم خجسته شیم خواهد گشت ان‌شاءالله تعالی.

ذکر فرستادن خاقان منصور میرزا بدیع الزمان را به ایالت ولایت جرجان و نجات یافتن خواجه فخر الدین احمدبیکی از حبس

چون زمام ایالت ولایت جرجان به موجب فرمان واجب الاذعان به میرزا بدیع الزّمان تعلّق گرفت شاهزاده به عظمتی هر چه تمام‌تر به استراباد شتافته رایت دولتش صفت ارتفاع پذیرفت. حکام ممالک مازندران و رستمدار رسل و رسائل و پیشکشهای لایق به آستان سلطنت آشیان فرستادند، و جواهر اخلاص خود را بر طبق عرض نهاده به سلوک طریق اطاعت و انقیاد وعده دادند.

و میرزا بدیع الزّمان به بسط بساط نصفت و رافت پرداخته به تدارک اختلال که در وقت مخالفت امیر مغول واقع شده بود قیام نمود، و به دست معدلت ابواب انعام و احسان بر روی رعایا بل جمهور برایا بگشود. و امیر شمس الدین محمد امین عباسی را از پایۀ سریر اعلی طلبیده منصب امیرالامرائی و اختیار ملکی و مالی و جزئی و کلی را به وی داد؛ و زمام وزارت و صاحب دیوان را در کف کفایت خواجه شمس الدّین محمّد بن خواجه معز الدّین شیرازی نهاد، مهم صدارت و پیشوائی ارباب غنایم به دستور معهود به سید نظام الدّین سلطان احمد بن امیر برهان الدّین خاوند شاه مفوض گشت.

و چون هرج و مرج به امور دولت سلاطین آق‌قوینلو راه یافته بود بسیاری از امرای ترکمان التجا به شاهزاده آورده علم شوکتش از ایوان کیوان درگذشت. و سلطان بدیع الزّمان میرزا بنا بر تحریص امرای آذربایجان فی شهور سنه تسع و تسعین و ثمان مائه (۸۹۹ ه‍/ ۱۴۹۴ م) قصد تسخیر آن ولایت کرد و از استراباد به ری شتافت؛ اما کاری از پیش نتوانست برد، به مجرد ارجوزه‌ای که استماع نمود به جانب دار الملک جرجان شتافت.

[قتل امیر شمس الدین محمد امین]

از جمله عظایم امور که در زمان سلطنت بدیع الزّمان میرزا در استراباد دست داد یکی آنکه عالیجاه معالی دستگاه خواجه فخر الدّین احمد بیتکچی از حبس قلعه اختیار الدّین نجات یافته به وطن مألوف شتافته بود؛ و برادرش خواجه شمس الدّین محمّد [به حکم شاهزاده که بنا بر اغوای شمس الدین محمد امین عباسی و خواجه شمس الدین محمد بن خواجه] معزّ الدّین محمد را فرمان صدور یافت که مؤاخذ گشتند و شربت شهادت چشیدند.

و چون خلقی کثیر از مردم جرجان در زمان دو خواجۀ عالی شأن به رفاهیّت و جمعیّت بار بسته بودند، در سلک جمعیّت متوطنان آن ولایت سمت اختلال پذیرفت. و ولد ارشد خواجه فخر الدّین محمد یعنی حضرت مملکت پناهی معدلت‌دستگاهی خواجه سیف الدّین محمد مظفر به خراسان رفته منظور نظر عنایت مظفر حسین میرزا گشت؛ و در سلک امرای [عظام] انتظام یافت.

و در اندک زمانی شامت خون ناحق شامل حال امیر محمّد امین عباسی شده به عرض خاقان منصور رسید که جناب امارت‌مآبی پیوسته میرزا بدیع الزّمان را بدآموزی کرده به سلوک طریق مخالفت ولایت می‌نماید و ترتیب آلات رزم و پیکار پرداخته، داعیه دارد که ابواب فتنه بر روی اهالی دیار خراسان گشاید.

بنا بر آن فرمان واجب الاذعان به اسم میرزا بدیع الزّمان صادر گشت که امیر محمّد امین را بند کرده به درگاه عالم‌پناه فرستد. و شاهزاده در امتثال آن مثال یک‌دو روز اهمال و امهال نموده، آخرالامر به موجب استصواب زمره‌ای از [امرا] و خواص که اعتبار امیر محمد امین موافق مزاج ایشان نبود به گرفتن جناب امارت مآب فرمان فرمود. و امیر حسین قلی جفاکش به موجب فرمان عمل نموده بندی گران بر پای امیر محمّد امین نهاد و او را مصحوب خود گردانیده، متوجه دار السّلطنة هرات گشت.

چون خاقان منصور خبر آوردن محمّد امین را شنود نشانی به نام حسین قلی خان فرستاد که سر او را از تن جدا کرده به پایۀ سریر اعلی فرستد. و این نشان در رادکان به امیر حسین قلی رسیده، حسب الحکم آن امر را به تقدیم رسانید. امیر نظام الدین علی‌شیر در تاریخ رسیدن سر امیر محمّد امین به هرات این بیت در سلک نظم کشیده:

بیت ظالمی را کشته سوی شهر آوردند سر آنچه آوردند قتلش را همان تاریخ بود و چون خبر قتل امیر محمّد امین به استرآباد رسید، خواجه شمس الدّین