پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۱۸۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

میرزا سلطان محمود آورد و بنا بر آنکه در باب صلح مساعی جمیله به تقدیم رسانیده بود، آن پادشاه عالیجاه نیز جناب سیادت پناه را مشمول انعام و احسان بی‌کران کرد.

[شکار سلطانی]

و چون خاطر خطیر خاقان کشورگیر از این واقعه و امور فراغت یافت عنان مراجعت به طرف قبة الاسلام بلخ تافت و نشاط شکار از ضمیر فیض آثار سر برزد و امرا و لشکریان تمام صحرای خلم و خرم و ساباغ را احاطه نمودند و به جرگه روان شده چند شبانه روز جانوران شکاری راندند، و در منزل بابا شاهو جرگه به هم رسانیده ده‌پانزده (۱۰۰۰۰-۱۵۰۰۰) هزار آهو به نخجیر جمع گشت. و شاهزادگان عظام و امرای مریخ انتقام بر حسب اشارت خاقان گردون غلام به نوبت در آن قمورغا تاخته از زخم تیر و تیغ و شمشیر خون‌ریز شکاری بسیار بر خاک هلاک انداختند. بعد از آن سایر لشکریان را مأمور ساخته تمامی آن جانوران را غرقه به

خون ساختند.

و خاقان منصور به قبّة الاسلام بلخ شتافت و حکومت آن بلده را به درّ درج کامکاری حیدر محمّد میرزا ارزانی داشت، و امیر مبارز الدین محمد ولی بیک را جهت تمشیت مهمات آنجا در ملازمت شاهزاده گذاشته آن‌گاه رایات نصرت آیات کوچ بر کوچ متوجه مستقر سریر سلطنت شده کامکار و کامران از آب مرغاب عبور نموده و از پنجده گذشته به سعادت و اقبال در باغ جهان‌آرای نزول اجلال فرمود.

[وفات سلطان اویس میرزا]

بعد از آن به اندک زمانی انامل تقدیر ایزد تعالی نیل ملال به رخسارۀ اقبال خاقان بی‌همال کشید و سلطان اویس میرزا چند ماه پهلو بر بستر ناتوانی نهاده متوجه ریاض عقبی گردید. خاقان منصور از وقوع این مصیبت محزون و متألم گشته، امرا و ارکان دولت به لوازم تعزیت پرداختند و روح شریف شاهزاده را به اطعام و ختمات کلام علاّم شادمان ساختند.

و از سلطان اویس میرزا یک پسر ماند محمد سلطان نام، و مادر این پسر سلطان بیگم است بنت خاقان منصور و حالا آن شاهزاده با والدۀ خود در قید حیات است و در ظلّ عنایت پادشاهی ظهیر الدّین محمّد بابر میرزا به سر می‌برد.

ذکر سرانجام مهمات دیوانی را خاقان کرام ناصر الدّین در قبضۀ اقتدار خواجه نظام الملک گذاشتن و خواجۀ مذکور در انتقام خواجه مجد الدّین محمد کوشیدن

چون به سبب اتّفاق امرا، ابو الغازی سلطان حسین میرزا، خواجه مجد الدّین محمد را از دخل در امور ملک و مال معاف داشت و زمام امور دیوانی و سرانجام مهام سلطانی به کف کفایت خواجه قوام الدّین نظام الملک گذاشت؛ و خواجه نظام الملک به اعلی مدارج اعتبار و اختیار ترقّی کرده قدم از مرتبه وزارت برتر نهاد؛

و روزی چند به منصب اشرف دیوان اعلی مشرف شده بعد از آن در جرگه امرای عظام مهر زد و دست تصدّی او در رتق و فتق و قبض و بسط و حل و عقد مهمات ممالک محروسه قوی شده اکثر امرا و صدور و مقرّبان و ایچکیان طوعا او کرها مراسم اطاعتش به جا می‌آوردند؛ و وزرا در تحت امر و نهیش به سر برده و منشیان در فرامین مطاعه لقبش را امین الدّولة القاهره قلمی می‌کردند.

و بی‌شایبۀ تکلّف خواجه نظام الملک به صفت حلم و تواضع موصوف بود و نسبت به مشایخ و علما ارادت و اخلاص تمام ظاهر می‌کرد، هرگز حاجب و دربان بر در خانۀ خود نمی‌گذاشت و هرکس را مهمی پیش می‌آمد هرگاه می‌خواست پیش خواجه رفته حال خود را عرضه می‌داشت.

اولاد و امجاد خواجه نظام الملک خواجه کمال الدّین حسین و خواجه رشید الدین عمید الملک دو جوان بودند به حسن صورت و سیرت آراسته و نهال وجود ایشان از صفات ذمیمه و صفات دنیّۀ پیراسته و خواجه کمال الدّین حسین به جودت طبع و حدّت ذهن و سماحت بیان و طلاقت لسان موصوف و معروف بود.

و خواجه رشید الدّین عمید الملک با وجود این اوصاف در میدان جلادت و سپاهیگری گوی مسابقت از امثال و اقران می‌ربود؛ و این دو برادر نامدار در زمان امارت و اختیار پدر بزرگوار در سلک ایچکیان و مقربان خاقان عالی‌مکان منتظم بودند و همواره حاجات فرق انام به عرض رسانیده و مهمّات خاص و عام را سرانجام می‌نمودند.

چون تقرّب و نیابت خواجه نظام الملک و اولادش درجۀ کمال یافت بنا بر آزاری که از خواجه مجد الدّین محمّد در خاطر داشتند، دفتر عهد و پیمان او را بر طاق نسیان نهاده در پایۀ سریر اعلی گاهی زبان به غیبتش می‌گشادند و محاسن افعال آن خواجۀ ستوده خصلت و حمیده بصیرت را در صورت مقابح بازمی‌نمودند و کمال تموّل او را شرح می‌دادند و به حکم من یسمع بخل بعضی از آن سخنان در خاطر خاقان عالی‌مکان جای گرفت؛ و قواعد [اعتقاد] سلطانی نسبت به خواجه مجد الدّین محمّد سمت اختلال پذیرفت.

و در آن زمستان که خاقان منصور در بلخ قشلاق فرموده منهی از اردوی همایون کیفیت تغیر مزاج آن صاحب تخت و تاج به خواجه مجد الدّین محمّد قلمی فرمود.

و آن جناب متوهم شده در گوشۀ اختفا منزل گزید؛ و بعد از آنکه ماهچۀ علم ستاره حشم از آن سفر مراجعت کرده مستقر سریر جاه و جلال به جای دیگر پرتو انداخت. خواجه مجد الدین محمّد خفیة با امرای برلاس شجاع الدین محمّد برندق و مبارز الدّین جهانگیر توسّل جست؛ و تحف و تبرکات نزد ایشان فرستاده و برلاسان در مقام معاونت آن جنات آمدند.

و چون خواجه نظام الملک از این معنی وقوف یافت تقریبات انگیخت و به قلم تدبیر بر لوح ضمیر منیر همایون بنگاشت که در یورش قندز، امیر محمّد برندق و امیر جهانگیر با سلطان اویس میرزا بیعت نموده بودند که هرگاه اختلال به مبانی قصر زندگانی خاقانی راه یابد او را به سلطنت بردارند و سایر ذراری سپهر خلافت و کامرانی را کان لم یکن انگارند. و حال آنکه خاقان منصور از امیر محمد برندق به سبب سخنان درشت که در اثنای یورش مذکور گفته بود آزار بسیار در خاطر داشت و استماع قضیۀ مذکوره ضمیه رنجش گشته گرفتن امیر محمد و امیر جهانگیر را با خود مخمّر گردانیده و چون آن دو امیر مهمّ خواجه مجد الدّین محمد [را به عرض رسانیدند، به حسب ظاهر قبول نموده مواعید دلپسند فرمود، اما خواجه مجد الدین] از غایت دوراندیشی به حمایت امیر محمد و امیر جهانگیر به اظهار و عنایت جهانگیر صاحب تاج و سریر قانع نگشته به جناب افضل الانامی مولانا نور الدّین عبد الرحمن جامی رجوع کرد.

و آن جناب با خاقان کامیاب ملاقات فرموده به عبارت لایق معروض داشت که دخل خواجه مجد الدّین محمّد در مهمات پادشاهی مستلزم معموری ملک و خوشنودی رعیّت و سپاهی است او را تربیت می‌باید نمود و سخنان ارباب غرض را در باب او نمی‌باید شنود. خاقان منصور زبان قبول گشاده جناب مولوی آنچه گفته بودند شنود، به خواجه مجد الدّین محمّد پیغام فرمود و خاطر خواجه اطمینان تمام یافته روز دیگر از منزل اختفا به باغ جهان‌آرای تشریف برد و به وسیلۀ امرای برلاس به عزّ بساطبوسی سرافراز شده بیست هزار (۲۰۰۰۰) دینار کپکی پیشکش کرده به نور فراست در مجلس اول سوء مزاج شهریاری را نسبت به خود فهم نموده از بیرون آمدن پشیمان گشت، اما تن به تقدیر ملک قدیر نهاده، روزی چند خاقان منصور و بعضی از امرا و ارکان دولت را ملازمت نمود.

هم در آن هفته در آخر روز جمعه که حضرت خاقانی در چهار کوشک گرد حوض بزرگ باغ جهان‌آرای در بزم عیش و نشاط نشسته بود