و اسکندر میرزا و سایر متعلّقان و منتسبان آن حضرت را به خلعت گرانمایه از لباس تعزیت بیرون آوردند و در زمستان آن سال به قشلاق مرو در باب تمهید بساط عدوان و تشیید اساس صلاح اهل بطلان به دستور معهود اهتمام کردند.
گفتار در سرافراز گردانیدن خاقان منصور وزیر منظور با رأی و تدبیر امیر کبیر علیشیر را به حکومت استرآباد
در زمستان سنۀ اثنی و تسعین و ثمان مائه (۸۹۲ ه/ ۱۴۸۷ م) که خاقان عالیمکان در مرو شاه جهان طرح قشلاق انداخته بود رأی ممالکآرای چنان اقتضا نموده که امیر مغول که بعد از فوت امیر ولی بیک والی جرجان شده بود از آن مملکت به آستان اقبال آشیان آمده در خدمت باشد، و مقرّب الحضرة السّلطانی امیر نظام الدّین علیشیر به تقلّد حکومت دار الفتح استرآباد سرافراز گردد. و چون مکنون ضمیر منیر را با امیر صایبتدبیر در میان نهاد بنا بر وفور میلان خاطر عاطر به عدم تکفّل مهمّات خاقانی و کثرت شعف به سلوک طریق [حصول] مرضیات سبحانی [نخست] به قبول این امر زبان نگشاد و بعد از الحاح و مبالغه سر رضا جنبانیده روی توجّه بدان جانب آورد؛ و از ملازمان بارگاه عالم پناه امیر بابا علی و امیر بدر الدّین [را] همراه برد.
و چون به نزدیک استرآباد رسید امیر مغول شهر را بازگذاشته، علم عزیمت به صوب مرو برافراخت و گلفشان استرآباد از فرّ نزول امیر عدالت نهاد غیرتافزای گلستان ارم گشته سادات و علما و اشراف و اعیان و اکابر و کلانتران جرجان به اصناف الطاف آن امیر ستوده اوصاف مفتخر و مباهی شدند. رعایا و مزارعان به یمن انوار معدلت و انصاف از ظلمات ظلم و اعتساف نجات یافته در مهاد امنوامان به فراغت غنودند.
و حکام ولایت مازندران و رستمدار و گیلان چون خبر حکومت آن جناب شنودند رقبه به ربقۀ اطاعت در آوردند و رسل و رسایل به استرآباد فرستادند و تحف لایقه و تبرکات رایقه ارسال داشته جواهر اخلاص خود را بر طبق عرض نهادند.
و در آن اوقات که خطۀ استرآباد مستقر مسند عزّت آن امیر با حشمت و داد بود، پادشاه عالیجاه و خاقان معدلتپناه، سلطان یعقوب میرزا چند نوبت معتمدان سخندان با خلاع فاخره و تنسوقات وافره به آن جانب روانه گردانید و فرامین عنایتآمیز و مناشیر رحمتانگیز فرستاده کمال محبّت و مودّت به ظهور رسانید. و مقرّب حضرت سلطانی ایلچیان و تمامی سالکان مسالک جهانبانی را اسب و انعام داده و به جامه و زر نوازش کرده فراخور همّت بلند نهمت خویش، جهت یعقوب میرزا و حکام گیلان و [رستمدار] و مازندران پیشکشهای پادشاهانه ارسال نموده، و در غایت تجمّل و نهایت معدلت و رعیّتنوازی بر سریر آن مملکت تمکّن فرمود.
جناب نقابت مآب فضایل پناه امیر برهان الدّین عطاء اللّه در تاریخ حکومت آن امیر معدلتدستگاه گوید:
قطعه آن میر علیشیر که دارد اوصاف برون ز حدّ تقریر چون کرد قبول باز امارت تاریخ شود «امارت میر»
[وزارت خواجه مجد الدّین محمد برای مرتبه دوم]
و در آن زمستان خاقان منصور ولایت مرو را به نور حضور فایض السّرور منوّر داشت و نوبت دیگر خواجه مجد الدّین محمّد به مسند وزارت پا نهاد و علم اعتبار و اختیار برافراخت.
مفصل این مجمل آنکه از آن زمان که خواجه قوام الدّین نظام الملک و خواجه افضل الدّین محمّد کسان برانگیختند و نسبت به خواجه مجد الدّین سخنان تقریرآمیز بر زبان آوردند و آن جناب از مناصب معزول گشته، مدت نه (۹) سال به شرکت امیر محمد توشکچی، پروانچی بود و در سایر مهمات سلطان دخل نمینمود و در آن اوقات چند نوبت حضرت خاقانی متوجه تربیت آن خواجۀ بلندمرتبت شد، اما چون امیر علیشیر تجویز این معنی نفرمود و زمام اختیار امور [صاحب دیوان] در قبضۀ اختیار خواجه نظام الملک و خواجه افضل الدّین میبود.
و پس از آنکه مقرّب حضرت سبحانی از ملازمت موکب خاقانی دور افتاده روی به استرآباد نهاد، خاقان بندهنواز خاطر انور بر آن قرار داد که بار دیگر خواجه مجد الدّین محمّد را به مرتبۀ بلند و منصب ارجمند سرافراز گرداند و حسب الاتّفاق قبل از آنکه این اندیشه از حیّز قوه به فعل رسد، روزی حضرت خاقانی در وقتی که خواجه مجد الدّین محمّد در پایۀ سریر جهانبانی ایستاده بود، خواجه نظام الملک و خواجه افضل را گفت که مبلغ دو هزار (۲۰۰۰) تومان کپکی جهت مهمی سرانجام میباید کرد. و آن دو وزیر چنانچه میبایست این سخن را جواب نگفتند.
و چون از بارگاه بیرون رفتند خواجه مجد الدّین محمّد به نظر آن پادشاه مؤید به زانو درآمده عرضه داشت کرد که: حضرت اعلی را اگر ده هزار (۱۰۰۰۰) تومان ضرورت باشد باید این دو خواجه که هریک هر سال مبلغهای کلی از منال دیوانی اخذ مینمایند فی الحال کفایت فرمایند تا به دو هزار (۲۰۰۰) تومان چه رسد.
از شنیدن این سخن خاقان منصور متنبه شده همگی همّت به تربیت مهر سپهر مکرمت مقصور گردانیده، روز دیگر قامت قابلیتش را به خلعت گرانمایه آرایش داد و فرمان واجب الاذعان شرف نفاذ یافت که به دستور بیشتر توقیع روی نشان همایون و جواب عرضه داشت و تشخیص مهمّات دادخواهان به خواجه مجد الدّین محمد باشد. همۀ امرا و وزرا و صدور و ایچکیان و مقرّبان در هر مهمّی از مهمّات سلطان و سرانجام جمیع امور سرکار دیوان او را عمده دانند. و مقرّر شد که منشیان آستان سلطنت آشیان در فرامین مطاعه خواجه والانژاد را مؤتمن السّلطنة و معتمد الملک نویسند.
مهم خواجه مجد الدّین محمّد در یک لحظه از پرتو انوار عاطفت خاقانی شبنم صفت از حضیض انحطاط روی به اوج ارتفاع نهاد و بخت به خشم رفته، صلحکنان بازآمد و خواجه زبان حال به ادای مضمون این مقال بگشاد:
قطعه شب یلدای مرا شد اثر صبح پدید یافت قفل غمم از فاتحۀ فتح کلید دل اگر خار جفا دید خدا را منّت کز گلستان وفا باز گل بخت بچید و چون خاقان منصور فصل زمستان را در مرو شاهجان به پایان رسانید مانند آفتاب مایل بیت الشّرف خویش گشته به صوب دار السّلطنۀ هرات خرامید.
در آن اثنا خواجه افضل الدّین محمود به نور فراست دانست که عن قریب خواجه مجد الدّین محمّد در صدد انتقام آمده او را به قید مصادره و مؤاخذه مبتلا خواهد گردانید، به جهت مخلص خود تدبیری اندیشیده به آن جناب گفت که: اگر مصلحت باشد بنده به سرکار استرآباد رفته محاسبات سنوات سابقه را مفروغ گردانم و بقایای اموال دیوانی را محصول سازم. خواجه مجد الدّین محمد بنا بر ملاحظۀ آنکه هرگاه خواجه افضل غایب باشد معایب او را آسان خاطرنشان خاقان والاگهر سازم او را اجازت داد. خواجه افضل الدّین مانند تیر از خانۀ کمان جسته به استرآباد شتافت.
و در غیبت آن خواجۀ بلندمرتبت کوکبۀ جاه و جلال خواجه مجد الدّین محمّد به درجۀ کمال تصاعد نموده جمیع صدور و وزرا و اکثر نوئینان و امرا کمر ملازمت آن خواجۀ عالیگهر را بستند و رعایا و مزارعان و محترفات و پیشهوران از دستانداز عمال دیوان نجات یافته، در مهاد عدالت و نصفت فارغ بال نشستند.
و خواجه مجد الدّین محمّد متصدّیان اشغال را در مصادره کشیده هرکس در وقت اعتبار و اختیار خواجه نظام الملک و خواجه افضل در امری از امور پادشاهی دخل داشت به سلاسل و اغلال مقیّد و مضبوط گشت، و هر چه دست قدرت او بدان میرسید فرودآورد، لاجرم در اندک مدتی [قرب] دو هزار (۲۰۰۰) تومان کپکی از بابت امرا و وزرا و عملۀ دیوان اعلی و بقایای تحویلداران در خزانۀ عامره مخزون گشت و اکثر نویسندگان تباه و به نان محتاج گشته کار ایشان بدین جا رسید
که از فرط مهابتش هیچ علمداری را یارا نبود که یک دینار و یک من بار از رعیّتی بر سبیل رشوت بستاند؛ و از کمال سیاستش هیچ عمالی زهره نداشت که به مقداری سر موئی آزاری به بازاری رساند:
قطعه پاس عدلش رسید تا حدّی که بروی درشت هیچ عوان خورده از دست کس نیارد برد مکر از دست زرگران سوهان و خواجه مجد الدّین محمّد هر روز از صباح تا وقت پیشین همّت بر فیصل مهمّات سلطانی و سرانجام امور دیوانی میگماشت، بعد از آن تا نزدیک نیمشب با طایفهای از افاضل روزگار و علمای عالیمقدار صحبت میداشت. و در مجلس او سخنان هزلآمیز و لطایف طربانگیز بسیار میگذشت و هرکس در این باب بیشتر مبالغه مینمود، نزد خواجه مقبولتر میگشت. و در دولتخانۀ خواجه مجد الدّین محمّد پیوسته خوان احسان گسترده بودی و آن جناب در تربیت اطعمه گوناگون و فاکهة ممّا یتخیّرون و لحم طیر ممّا یشتهون مبالغه فرمودی.
و معتمد السّلطنة با وجود این افعال حمیده و اعمال پسندیده به غایت تندخوی و درشتگوی بود و به اندک چیزی غضب بر مزاجش استیلا یافته زبان به فحش و دشنام میگشود و امرا و ارکان دولت را همواره به کلمات ناهموار شتی میرنجانید.
و اثر بدزبانی او اکثر به ایچکیان و مقرّبان آستان خلافت آشیان میرسید