درگذشته، لایق دولت ابد پیوند چنان مینماید که قبل از آنی که اندیشه کفران و سلوک در وادی مخالف در ضمیر او رسوخ یابد، یکی از شاهزادگان عظام به ایالت آن ولایت منصوب شده با فوجی از سپاه بهرام انتقام متوجه گردد.
بنا بر آن که در اکثر یورشها امیر ذو النّون با لشکر قندهار و زمین داور به موکب فیروزی اثر میپیوست، خاقان منصور مدّت مدید به سخن اهل غرض التفات نمیفرمود تا آخر الامر به حکم من لم یسمع بخل قصد کرد که به موجب استصواب آن جماعت عمل نماید. و در آن اثنا بدیع الزّمان میرزا با پدر بزرگوار اظهار خلاف نمود، امیر ذو النون که از تلاطم دریای غضب خاقانی به غایت هراسان بود به کشتی موافقت شاهزاده التجا کرده جان به ساحل نجات کشید، چنانچه کیفیت این سخن در محل خود مسطور خواهد گشت.
گفتار در طرح بنیاد خاقان منصور قبّۀ فلک ارتفاع ملک بقاع مرقد جنت منزلت اسد اللّه الغالب را در قریۀ خواجه خیران
در شهور سنه خمسه و ثمانین و ثمان مائه (۸۸۵ ه/ ۱۴۸۰ م) که معین السّلطنة و الخلافة میرزا بایقرا در قبة الاسلام بلخ لوای ایالت و رعیّتپروری مرتفع گردانیده، از وادی استار غیب صورتی در غایت غرابت روی نمود.
شرح این حال بر سبیل اجمال آنکه عزیزی شمس الدّین محمّد نام که نسبش به زبدۀ عرفای کرام سلطان بایزید بسطام اتّصال مییابد، در سنۀ مذکور از طرف کابل و غزنین در قبة الاسلام بلخ شتافت و شرف ملازمت میرزا بایقرا دریافت؛ و تاریخی ظاهر ساخت که آن را در زمان سلطان سنجر [بن] ملک شاه سلجوقی تصنیف کرده بودند. و در آن کتابت مکتوب بود که مرقد شاه اولیا و عمدۀ اصفیا مهبط انوار مواهب اسد اللّه الغالب امیر المؤمنین علیّ بن ابی طالب رضی اللّه عنه در قریۀ خواجه خیران در فلان موضع است.
بنا بر آن میرزا بایقرا سادات و قضات و اشراف و اعیان بلخ را جمع آورده با ایشان مشورت کرده به قریۀ مذکوره که از بلخ تا آنجا سه فرسخ مسافت است تشریف فرمود؛ و در آن موضع که در کتاب تعیین یافته بود گنبدی دید که قبر در میان آن موجود بود، و فرمود تا آن قبر را حفر نمایند، ناگاه لوحی از سنگ سفید پیدا شد که بر آنجا منقوش بود که «هذا قبر اسد اللّه الغالب اخ رسول اللّه علی ولی اللّه».
لاجرم فریاد و فغان از میان جان حاضران به ایوان کیوان رسیده، همگنان روی نیاز بر آن خاک پاک سودند و نذورات به مستحقان رسانیده، ابواب نیاز و اخلاص برگشودند.
و این خبر در ولایات اشتهار یافته اصحاب امراض مزمنه روی امید به آن آستان جنتنشان آوردند به روایت زمرهای از مجاوران آنجای بسیار از آن طایفه صحت عاجل یافته، مقضی المرام به اوطان خود مراجعت کردند، لاجرم ازدحام خاص و عام در آن سدرۀ سدّه مقام به مرتبهای واقع شد که مزیدی بر آن متصوّر نتواند بود؛ و کثرت نقود و اجناس که بر سبیل نذر میآوردند به درجهای انجامید که عقل از وجود زر و جواهر تعجب مینمود.
و میرزا بایقرا چون حال بر این منوال دید، قاصدی همعنان برق و باد به دار السّلطنۀ هرات فرستاد و صورت حال واقعه را عرضه داشت ایستادگان پایۀ سریر اعلی کرد. خاقان منصور بعد از اطلاع بر مضمون آن عریضه از ظهور آن صورت غریب متعجّب گشته احرام طواف آن قبلۀ امانی و آمال بست؛ و با فوجی از امرا و خواص بدان جانب نهضت فرموده، پس از وصول غایت نیاز و اخلاص به جا آورد؛ و قبهای در کمال ارتفاع و وسعت بر سر آن مرقد جنّت منزلت نهاده؛ و در اطراف آن ایوانها و بیوتات طرح انداخت؛ و در آن قریه بازاری مشتمل بر دکاکین و گرمابه بنیاد نهاد و یکی از انهار بلخ را که حالا آن نهر به نهر شاهی مشهور است بر آن مزار فیض آثار وقف ساخت؛ و امر نقابت آستان علیه را به سیّد تاج الدّین اندخودی که از جمله اقربای سیّد برکه بود و به علوّ همّت و سموّ رتبت اتّصاف داشت تفویض نمود؛ و مهم شیخی را به شیخزادۀ بسطامی عنایت کرده، جهت موقوفات و نذورات آن عمله تعیین فرمود. آنگاه خاقان عالیجاه عنان مراجعت به صوب مستقر سریر عزّ و کرامت انعطاف داد و در ضمان صحت و عافیت به بلدۀ فاخرۀ هرات شتافت، و ابواب لطف و مرحمتپروری به روزگار سپاهی و رعیّت برگشاد.
القصه ظهور مرقد پرنور شاهی به واسطۀ رفتن حضرت خاقانی و طرح عمارات و تعیین موقوفات در اطراف آفاق اشتهار یافته هرکس اندک استطاعتی داشت علم توجه بر آن جانب برافراشت و چندگاه آمد و شد خلایق بر آن عتبۀ کعبه مرتبه به مثابهای بود که هر سال قریب صد (۱۰۰) تومان کپکی از نقد و جنس بر آنجا میآوردند و شیخ و نقیب و عملۀ آن فرخنده مقام، تمامی آن اموال را صرف ضیافت زائران و راتبهخواران و عمارات میکردند؛ و قریه خواجه خیران از کثرت عمارت و زراعت صفۀ مصر جامع گرفته به اندک زمانی آن مقدار جمعیّت در نواحی سدّه سدره مرتبت دست داد که شرح آن به گفتن و نوشتن راست نیاید.
بنا بر آن یکی از اهل مکر و تزویر که در سلک ارابهچیان دار السّلطنۀ هرات انتظام داشت با خود خیال نمود که واقعهای ساخته مردم را فریب دهد و به وسیله مزار مزوّر زر و جواهر به دست آورده پای بر معارج عزّت نهد. و نماز شام در گازرگاه نزدیک آستانۀ انصاریه آغاز صیحه زدن و جامه دریدن کرد و چون مردم بر وی جمع شده کیفیت حال پرسیدند؟ جواب داد که: حالا چهار شخص به صورت اعراب با اسبان تازینژاد سوار در این صحرا بر من ظاهر شدند و گفتند: روضۀ فیضبخش حضرت شاه ولایت و پناه اهل هدایت رضی اللّه عنه در فلان موضع است؛ و اشارت به تختی کرد که حظیره شمس الدّین سنگتراش بود. مردم به مرافقت ارابهچی به آن تخت رفته، فی الحال جمع کثیر از قلندران و سنگتراشان بر او جمع آمدند و صورت قبر و بقعه ساخته آغاز ذکر و غوغا کردند.
روز دیگر که این خبر به بلدۀ هرات اشتهار یافت خاص و عام از رجال و نسا روی به گازرگاه آوردند و خاک قدم ارابهچی را مانند توتیا در دیده کشیده و به سان آبحیات فروبرده، آنچه توانستند بر وی نثار کردند. و آن مزوّر از موضع آن قبر خاک گرفته به هرکس که میخواست اندکی عنایت میفرمود؛ و در عوض زر و جواهر بسیار اخذ مینمود.
و ظهور قبر امام در میان طوایف انام مشهور گشته هر روز خلق بینهایت از معلولان و مرضی بدان موضع میآمدند و نذورات گذرانیده روی نیاز بر زمین میسودند. و چون کوری یا لنگی به سر آن قبر رسیدی خود را بر خاک افکندی و قلندران و توابع ارابهچی از وی میپرسیدند که مرض تو به صحت مبدل شد یا نه؟ اگر میگفت: بلی، صلوات میفرستادند او را بر میداشتند و فریاد و فغان بر اوج آسمان میرسانیدند و اگر بر زبان میراند که علّت من به حال خود است آن بیچاره را به لگد نرم میساختند که شکاک است و منافق، و به قتل و حرق سزاوار است و لایق.
القصه ارابهچی در عرض دهپانزده (۱۰-۱۵) روز به این وسیله زر و جواهر و اجناس نفیسۀ دیگر زیاده از آنچه در خزانۀ خیال گنجد بر سبیل نذر گرفته، مرجع خاص و عام انام شد؛ و جمعی از مردم بیهنر را این هوس بر سر افتاده امثال این واقعات دروغ ساختند؛ و هر یکی در محلی از محلات بیرون و درون هرات و بعضی از ولایات صدای ظهور امام در انداختند.
ارابهچی چون حال بدین منوال دید از رسوائی ترسیده منهزم گردید و بطلان این جماعت نزد خاقان منصور و علما و اعیان هرات ظاهر گشته، مولانا کمال الدّین شیخ حسین به تأدیب ایشان مأمور شد؛ و آن جناب آن فرقه را گرفته و الزام کرده تازیانه زد و جمعی را حبس فرمود تا آن غوغا و آشوب تسکین یافت؛ و دیگر شرر آن اندیشۀ باطله بر کانون درون هیچ بوالهوس راه نیافت. اما آستانه علیۀ خواجه خیران تا غایت معمور است و مطاف جمهور خلایق نزدیک و دور و اللّه اعلم بحقایق الامور.
ذکر به حج رفتن و آمدن میرزا محمّد سلطان همشیرهزاده خاقان بیهمال و نهال ثمربخش او به صرصر فنا از پای در افتادن
شاهزاده محمّد سلطان [معروف به میرزا کیچیک] خسروی [بود] به حسن صورت و سیرت و صفای طبع و بقای سریرت موصوف، و به حلاوت گفتار و محاسن کردار و اخلاق حمیده و اوصاف پسندیده موصوف، و به صحبت علما و فضلا به غایت مایل و همّتش مقصور بر تحقیق مسائل در تحصیل فروع و اصول علم متفرّد و منفرد و در تکمیل فنون معقول و مفهوم، مستثنی و مجرّد؛ و شرح فضایل عقلا نسبت به کمالات بسیارش رشحی از عمان و وصف مقالات بلغا قیاس به الفاظ آبدارش قطرهای از بحر بیکران:
قطعه روشن اندر دل چو مصباحش کشف کشّاف و فتح مفتاحش عقل او از قیاس عقل برون نقش او از مقام رمل فزون و آن درّ درج کامرانی با وجود حصول اسباب جهانبانی وصول به مراتب کشورستانی، در اوقات شباب و ایام جوانی در درس مولانا کمال الدّین شیخ حسین شرایط مطالعۀ کتب متداوله به جا میآوردند؛ و از باطن قدسی متوطّن شاه قاسم نوربخش اقتباس انوار سعادت میکرد، چنانچه سابقا مذکور شد، بعد از واقعۀ قراباغ مصحوب والد والدۀ خویش که خواهر کلانتر خاقان عالیگهر بود از قراباغ به هرات آمده در ظلال عاطفت حال ستوده خصال آرام یافته بود، پرتو عنایت آن حضرت بر وجنات حالش میتافت و زمام اختیارش از ملک و مال در قبّۀ اقتدار قرار گرفت؛ و عظایم مهمّات سلطنت و اقبال به یمن توجّه خاطر خطیرش صفت انتظام پذیرفت.
و چون چند سال بر این منوال بگذرانید به عقل و فراست خویش مغرور شده، آثار خیال استقلال از اقوال و افعال او واضح و لایح گردید؛ و خاقان منصور بنا بر ملاحظۀ خاطر همشیرۀ عزیزه روزی چند تغافل پادشاهانه شعار روزگار همایون ساخت و به تصوّر آنکه شاید میرزا کیچیک به مقتضای عقل و خرد کار فرموده و از جاده مستقیمه عبودیت انحراف ننماید به تأدیبش نپرداخت:
بیت هر شاخ پایدار که از توست سر بلند مشکن بدست خویش که آنهم شکست توست در آن اثنا روز پنجشنبه خاقان منصور به اتّفاق آن شاهزادۀ مغرور به گازرگاه