گرفت و عثمان قونقرات با تمامی اتباع و لشکریان مصطفی خان فرار بر قرار اختیار نموده شهر وزیر را گذاشته و بندگان موکب همایون به تأیید مفتح الابواب بدان بلد در آمده، رایت تسلط برافراشتند و اعیان و رعایا و مزارعان را در ظلّ عدل و احسان جای دادند و به رشحات غمام برّ و امتنان ریاض مملکت را ناضر و ریان گردانیده، رسوم ظلم و عدوان بر طاق نسیان جا دادند.
هم در آن ایام عثمان قونقرات نیز لطف خسروانه را شفیع جرایم آثام خود کرده به عتبۀ سپهر احتشام آمد و عفو پادشاهانه شامل حال او گشت.
و در خلال این احوال اهالی شهر وزیر به عرض زیبندۀ تاج و سریر رسانیدند که:
وطن مألوف ما خطّۀ خوارزم است و مصطفی خان حیف و تعدّی را جایز داشته ما را بدین دیار آورده بود، امید که این بیخانمان و بیچارگان به یمن عنایت خاقان عالیمکان به مسکن معهود معاودت نمائیم. و این ملتمس به درجۀ قبول افتاده خاقان منصور علم عزیمت به صوب خوارزم برافراخت و به اندک زمانی معمار عدالت آن حضرت جرجانیه را معمور و آبادان ساخت. و بعد از چندگاه زمام ایالت مملکت را در قبضۀ اقتدار سید زین العابدین خیوقی نهاده، جهت مصلحت یورش خراسان بار دیگر به آواق خرامید.
و مقارن آن حال متوطنان خیوق به هواداری خدام آستان خاقانی با قتلق درویش الهی که از قبل سلطان سعید حاکم ایشان بود اظهار مخالفت نموده، پسرش را کشتند و کیفیت را عرضه داشت ایستادگان پایه سریر اقبال و دولت کردند، و موکب همایون به همان جانب شتافته پرتو انوار معدلت بر مفارق اهالی آن ولایت تافته، بعد از چند روز دیگر خطّۀ خوارزم از لمعات ماهچه رایات نصرت آیات روشنی پذیرفت.
و خاقان منصور آغروق همایون آنجا گذاشته کرّت دیگر علم عزیمت به صوب
خراسان برافراخت و چون به حدود مرو رسید به وضوح انجامید که سید اصیل ارغون و حسن شیخ تیمور و سید مراد با جمعی کثیر از سپاه سلطان سعید آن ولایت را مضبوط دارند، عنان عزیمت به جانب خوارزم معطوف داشت.
گفتار در بیان توجه موکب همایون به عزم رزم و ستیز و وقوع محاربه با امرای سلطان ابو سعید در ولایت ترشیز
در شهور سنه ثمان و ستین و ثمان مائه (۸۶۸ ه/ ۱۴۶۴ م) که میرزا سلطان ابو سعید در بلاد ترکستان و ماوراءالنّهر با سپاهی پرخشموقهر مراجعت نموده، ییلاق بادغیس را مضرب سرادقات عزّت و حشمت گردانیده بود، خاقان منصور مظفر لوا ابو الغازی سلطان حسین میرزا از [خطّۀ] خوارزم [عزم] انگیختن غبار رزم جزم فرموده، عنان بارۀ جهاننورد به جانب خراسان انعطاف داده مانند قمر سریع السّیر در هیچ منزل ساعتی نیاسوده، از راه بارز و نسا و ابیورد به حدود نیشابور و ترشیز خرامید و عساکر نصرتمآثر بر ولایتی که عبور نموده بودند به لوازم نهب و تاراج اقتدا فرمودند؛ و از مخالفان هرکس که دیدند به قتل رسانیدند.
سلطان سعید از استماع این خبر عنان تماسک از دست داده از ولایت بادغیس به ولایت فوشنج شتافت و از امرای کبار امیر شیخ حاجی و امیر احمد یار را با چند تومان از سپاه [جرّار] خراسان به دفع ملازمان موکب ظفرنشان نامزد فرمود. و امرا بر جناح استعجال بدان جانب ایلغار کرده فوجی کثیر از بیباکان فتنهانگیز در نواحی ترشیز به آن شیر بیشه ستیز رسیدند. و در آن روز به حسب تقدیر زیاده از هشتاد (۸۰) سوار تیغگذار کسی در ملازمت رکاب ظفر انتساب نبود، و آن حضرت دست در عروة وثقای و من یتوکّل علی اللّه فهو حسبه زده مضمون کلمه همایون کم من فئة قلیلة غلبت کثیرة باذن اللّه بر خاطر عاطر گذرانیده و با آن جماعت اندک در برابر سه چهار
هزار (۳۰۰۰-۴۰۰۰) سوار دیو سیرت عفریت دیدار صف کارزار بیاراست.
چون نزدیک به قلب سپاه دشمن رسید مانند شیر ژیان که از گله آهوان نیندیشد و به سان باز بلندپرواز که کثرت تیهو به نظر همت در نیاورد بر ایشان حمله کرده تیغ مینا رنگ را از خون اهل نام و ننگ گونۀ یاقوت رمانی داده کمال مردانگی به جای آورده، سمند براقمانندش سمندر مثال در میان شعلههای معرکه پیکار در جولان بود و شمشیر اژدها پیکرش همچون نهنگ در دریای هیجا شناور گشته، کشتی حیات اعدا را در گرداب فنا غرق مینمود و به نوک پیکان خونآشام دیده و دل مخالفان را چون لعل بدخشان میساخت؛ و از طعن سنان جانستان دوحه زندگانی سالکان طریق عصیان را از بنیاد برمیانداخت. لاجرم گرد نبرد از بساط اغبر به اوج کمند اخضر رسید و سرهای سران و تنهای دلیران را بر خاک راه برابر کردند:
بیت سرهای سران فتاده بر خاک پهلوی دلاوران شده چاک مسوّد این اوراق بیواسطه غیری از لفظ گهربار آن خسرو آفاق و پادشاه به استحقاق استماع نموده، فرمود که: در روز محاربه ترشیز نه (۹) کس از دشمنان پرستیز به ضرب شمشیر خونریزش مجروح و بیروح گردیدند و در آن معرکه سایر بهادران موکب همایون نیز لوازم جلادت به تقدیم رسانیده، بساط جمعیت اعدا را در نوشتند.
امرای سلطان سعید چون حال بدان منوال دیدند عنان به وادی گریز گردانیدند و دلیران لشکر نصرتنشان تیغ انتقام کشیده بسیاری را به قتل رسانیدند و از کثرت خسته و کشته صحرا با پشته برابر گشته و وحوش و طیور را مائده مستوفی مقرّر گشت.
قطعه در مصافی که اندر آن دو نفس تیغ را با کفش قران بودی صد قران وحش طیر را پس از آن فلک از کشته میزبان بودی و خاقان منصور بعد از اختصاص به فتح و ظفر از حدود نیشابور و مشهد گذشته صحرای ماخان از فرّ نزول همایون غیرت روضۀ رضوان گشت و از آنجا بنا بر استصواب زمرهای از امرا به ظاهر مرو شتافته، عساکر منصور بعضی جهت سرانجام مهمات خود به شهر رفته و طایفهای به مصلحت و تاراج در قصبات و قری متفرق شدند.
در این اثنا امرای سلطان [ابو سعید] که بعد از انهزام به یکدیگر پیوستند به تکامیشی موکب همایون میآمدند سیاهی نمودند، چون بنا بر تفرق سپاه توقف صلاح نبود، خاقان منصور بر اسب ارلاتی که از سایر اسبان طویله خاصّه به مزید قوّت و جودترفتار امتیاز داشت سوار شده به راه جوی نو روی به صوب بیابان خوارزم آورده، بعد از وصول به مزار ارتیش به خاطر همایون خطور نمود که بیخبر بر سر اهالی خیوق رود و آن بلده را در حیّز تسخیر کشد، زیرا که در غیبت حضرت خاقان متوطنان آن مکان به اظهار مخالفت مبادرت نسبت به قرابت امیر نور سعید که شادمان نام داشت لوازم فرمانبرداری مرعی میداشتند.
مقارن آن حال با بار تن از معسکر خاقان صفشکن گریخته به خیوق رفت و مردم آنجائی را از وصول آن حضرت آگاه ساخت. لاجرم خیوقیان قلعه را مضبوط کرده، شادمان رایت مدافعت و مخالفت برافراخت. پس رأی صوابنمای چنان اقتضا فرمود که چند کس از شجاعان را بر بالای جبّه جامههای کهنه پوشانیده بر درازگوشان سوار ساخته به قلعه فرستد. چون [ایشان] به قلعه درآیند به نفس نفیس به ظاهر آن [بلده] شتافته جنگ دراندازند تا بدین تدبیر فتح و ظفر تیسیر پذیرد.
بدین خیال هفده (۱۷) نفر از امرای جوشن پوش مثل امیر مظفر برلاس و امیر ولی بیک و عبد الرّحمن ارغون و حیدر علی کوکلتاش و دیلو مشایخ و شیخ ابو سعید جان در میان و میر علی میرآخور و قل علی چهره و شاه قلی بکاول و آقا جهان قرلاس و یوسف طنبورچی و داود میرشکار و [غیرهم به هیئتی که مذکور شد]
متوجه قلعه شدند و شبلی چارجوئی را خاقان مظفر لوا متعاقب آن جماعت ارسال داشت و تا هرگاه که ایشان به خیوق درآیند بازگشته خبر آورد. و چون شبلی به مقصد رسید دید که امرا در آمدهاند او نیز بیتوقف به شهر خرامید.
در این اثنا قاضی مؤید از شهر بیرون آمده به ملازمت خاقان صاحب حشمت شتافت و سعادت تقبیل انامل فیاض دریافته عرض کرد که: حالا جمعی بدین هیئت به خیوق درآمدهاند، لاجرم آن حضرت به طرف شهر روانه شد. و چون امرا به دهلیز قلعه رسیدند، فی الحال برادر شادمان را [که آنجا بود] به قتل رسانیدند و به بالای فصیل خرامیدند؛ و همان زمان مردم هجوم نموده دست به انداختن سنگ و تیر برآوردند؛ و عبد الرّحمن ارغون را دو زخم زده از [زبر] فصیل به زیر انداختند. و پس از آنکه خاقان منصور به دروازه نزدیک رسید، تیری چند به جانب دشمنان انداخته صلاح توقف ندیده فرمود که: عبد الرّحمن را بر شتری بار کرده روی به راه آوردند و جمعی از پیادگان خیوق حمله نموده خواستند که او را بازستانند. و جرأت آن جماعت مشاهده حضرت خاقان گشته به نفس همایون بر ایشان تاخت و عبد الرّحمن را بر شتری خوابانیده متوجه شد.
روز دیگر عبد الرحمن وفات یافته، خاقان دوستنواز اشاره فرمود که برادرش قادر بردی او را در جائی مناسب مدفون سازد و اثر قبرش ظاهر نگرداند. آنگاه موکب همایون به هزار اسب شتافته از آنجا به قلعۀ ترشک خرامید و آن را به تجدید