جاریست و نیز تیر اجل بر همۀ دلها کاری است، هیچ سرو قامتی بر جویبار حیات بالا نکشید که از تندباد اجل منحنی نشد؛ و هیچ غنچه رخساری در چمن زندگانی نشگفت که از صرصر حوادث پژمرده نگشت، هرکه رخت هستی در این کاخ فیروزه منظر آورد، روزگار بیوفا گرد فنا از قصر وجود او برآورد؛ و هرکه علم رفعت بر اوج ثریا برافراخت به اندک زمانی، ابو یحیی خدمتش را در ورطۀ رنج و عنا افکند:
شعر نیامد کس در این فیروز منظر که ننهد مرگش آخر رخت بر در ز رفعت گر نهی بر آسمان پای بود زیر زمینت عاقبت جای سرت گر بالش مه کرده بالین در آخر کاسهای گردد سفالین عزائی هر عروسی راست در پی ز پی هر نوبهاری را بود دی گلی کم خنده زد بر طرف گلزار که نامد از گلابش گریهای زار نسازد آسمان گهوارۀ کس که تابوتش نسازد نیز از پس نروید سبزهای از بوستانی که آسیبی نبیند از خزانی غرض از تسوید این کلمات و تمهید این مقدمات آنکه در آن اوان که حضرت صاحبقران سعادتیار از دار السّلطنۀ سمرقند بیرون آمده به خطۀ اترار رسید، بنا بر کثرت برف و صعوبت مسالک رحل اقامت [در آن دیار انداخته] و بساط عیش و کامرانی بگسترد. ناگاه در چهارشنبه دهم شعبان سنه سبع و ثمان مائه (۸۰۷ ه/ ۱۱ فوریه ۱۴۰۵ م) مزاج همایون او از جادۀ اعتدال انتقال کرد و تبی محرق به ذات پسندیده صفات آن حضرت عارض گشت. و حضرت صاحبقران زبان خجسته بیان به اعتذار و استغفار گشاده، از جمیع مناهی و معاصی از سر صدق نیّت و عزم درست توبه فرمود؛ و هر زمان زحمت اشتداد مییافت تا چند مرض مختلف جمع آمده چنانچه از معالجۀ یکی دیگری زیاده میشد؛ و مولانا فضل اللّه تبریزی طبیب با آنکه دم عیسوی داشت و در علاج ید بیضا مینمودی معالجۀ او مفید نمیافتاد.
و چون شهریار روشنضمیر به یقین دانست که مرض علاجپذیر نیست و از سفر آخرت گزیری نیست، به مقراض توفیق رشتۀ علایق و عوایق قطع کرده دل بر آن امر ناگزیر نهاد؛ و خواتین عفت آئین و امرای عظیم القدر را طلب فرمود و در باب تنسیق امور ملک و ملّت سخنان بر زبان راند که محل آن داشت که مشیر و دبیر فلک همه را به
قلم زرّین بر صفحۀ خورشید و رواق آسمان نگارد. و آن کلمات دلپسند و وصایای ارجمند را به ذیل به این حدیث ساخت که:
امیرزاده پیرمحمد جهانگیر ولیعهد و قائممقام من است وظیفه آنکه شما طریق مطاوعت مسلوک دارید و از منازعت و مخالفت او مجتنب و محترز باشید تا سبب تفرقه حال برایا نگردد؛ و سعی چندین سالۀ من ضایع نشود.
و باید که امرای حاضر این معنی به غلاظ ایمان مؤکّد گردانند و سران سپاه را هرکه غایبند سوگند دهند که سر از فرمان نپیچند.
امیر شیخ نور الدّین و امیر شاه ملک و سایر خواص و مقرّبان که بر سر بالین خسرو روی زمین حاضر بودند در گریه افتادند، و زبان به دعا و ثنا گشاده گفتند که:
مجموع ایّام زندگانی ما فدای یک لحظۀ حیات صاحبقرانی باد، تا رمقی از حیات و نفسی در تن ما باشد پای از دایرۀ خدمتکاری بیرون ننهیم و به قدر میسور و مقدور در لوازم جانسپاری کوشش نمائیم و به خلاف رای ولینعمت اقدام ننمائیم که موجب نکبت و مستلزم کفران نعمت است.
بعد از آن عرضه داشتند که:
اگر فرمان شود کس فرستاده امیرزاده خلیل سلطان و امرا را طلب داریم تا به سعادت ملاقات فایز گردند و آنچه از زبان همایون شنیدیم ایشان نیز بشنوند که از ایصال ما این وصیّت را استماع ایشان از زبان وحی ترجمان بسیار تفاوت است.
حضرت صاحبقران فرمود که:
اجل نزدیک رسیده و زمان گنجایش آن ندارد که غایبان حاضر گردند و الحمد للّه و المنّه که هیچ آرزو در خاطر نماند، مگر ملاقات قرّة العین شاهرخ که میخواستم یک نوبت دیگر دیده به دیدار او روشن سازم و میسّر نشد.
مصراع چه کنم چون خدا نمیخواهد آنگاه پادشاه والاگهر روی به فرزندان نیکاختر که ملازم رکاب همایون بودند آورده گوش ایشان را به درر نصایح بیاراست و بر موافقت یکدیگر دلالت کرده، از منازعت هم تحذیر نمود.
و چون نصیحت به اتمام رسید مرض به غایت استیلا پذیرفت و فواقی عظیم طاری شد و اشارت علّیّه صدور یافت که مولانا هیبت اللّه از میان موالی و حفّاظ که در بیرون به قرائت کلام ملک بیچون مشغول بودند به اندرون آید و بر قرائت قرآن مجید و تکرار کلمۀ توحید مواظبت نماید. و چون زمانه [از غیبت خسرو انجم سپاه] لباس سوگواری در بر کرد میان شام و خفتن چند نوبت کلمۀ طیّبه بر زبان مبارک جاری گردانید و جان به جانان سپرد إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَیْهِ رٰاجِعُونَ و این حادثه کبری و بلیّۀ عظمی در هفدهم شعبان سال مذکور اتفاق افتاد و مولانا بهاء الدّین جامی در تاریخ واقعه وفات آن حضرت گوید:
قطعه سلطان تمور آنکه چرخ را دلخون کرد وز خون عدو روی زمین گلگون کرد در هفدهم شعبان سوی علیین تاخت فی الحال ز رضوان سر و پا بیرون کرد و دیگری گفت که:
شهنشاهی که مأوایش بهشت جاودان آمد
«وداع شهریاری» کرد و تاریخش همان آمد و مولانا بدر الدّین علی هروی گوید:
قطعه امیر اعظم تمور خان ز جهان رفت سوی بهشت و تخت بهشت قبر او شد بهشت و تاریخش سر قبرش نموده است و بهشت باد قائممقام بر سر تخت شاهرخ خسرو فرشته سرشت مدت زندگانی صاحبقران بیمثال هفتاد و یک (۷۱) سال بود و زمان سلطنتش به استقلال سی و شش (۳۶) سال بود و سی و شش (۳۶) پسر و نبیرهزاده و نبیرهزاده یادگار بگذاشت، چنانچه تفصیل ایشان عن قریب از مسارعت وقت مذکور خواهد شد.
ذکر اقامت مراسم تعزیت حضرت صاحبقران عالیمنزلت و ارسال نعش مبرور آن حضرت به صوب سمرقند جنت صفت
در آن شب تارکه رای آفتاب اشراق خاقان نیکوکردار پرتو التفات از حال مقیمان این گنبد دوار بازگرفت، علامت روز قیامت آشکارا گشت و ناله و نفیر صغیر و کبیر و امیر و وزیر به گوش ساکنان حظایر قدس رسید و شاهزادگان افسر عزّت بر خاک مذلّت و هوان افکندند، امرا و خواص گربیانچاکزده خوناب سرشک از دیده بر رخسارها روان کردند و خواتین به زخم ناخن رویها خراشیدند و نمک بر جراحت سینهها پاشیدند و از [نوحه و زاری و] لوازم تعزیت و سوگواری نیاسودند.
قطعه سران ملک پیراهن دریدند دُم و یال ستوران را بریدند برآمد ناله و آه از چپ و راست ز مرد و زن غریو ناله برخاست و چون روز شد [از سر تحسّر و تأسف] روی به تجهیز و تکفین آن حضرت آوردند و بنا بر وصیت، هندوشاه خزانچی به غسل اشتغال نمود [و مولانا قطب الدّین صدر در تعلیم سنن و واجبات امر مشروع شروع فرمود]. و چون از آن مهم بازپرداختند اعاظم امرا مثل بیردی بیک ساربوقا و برادرش شیخ نور الدّین و شاه ملک و خواجه یوسف و دیگر خواص و مقرّبان با هم اتفاق کرده سوگند
خوردند که مخالفت یکدیگر نکنند و از مقتضی وصایای حضرت صاحبقران مغفور درنگذرند، و امیرزاده پیرمحمد جهانگیر را ولیعهد دانسته تخت سمرقند بدو سپارند. و ندانستند که تمشیت امور عزّت و مذلّت [نزدیک و دور] در قضیۀ قضا و قدر است و سعی عباد در آن باب بیادارۀ ملک وهاب هبا و هدر.
و چون هنوز عزم رفتن به جانب ختای فسخ نشده بود، ارباب اقتدار آغایان را از تغییر لباس و فریاد و فغان مانع میآمدند تا دشمن به زودی بر کیفیت حال اطلاع نیابند. هیهات! هیهات! آفتاب جهانتاب به کسوف کل در وسط السماء بچهسان پنهان ماند؛ و آثار طوفان نوح علیه السّلام در این دیر مینا چگونه به وضوح نپیوندد.
القصّه امرای عظام بعد از تقدیم مشورت با خواتین واجب الاحترام کس فرستاده امیرزاده خلیل سلطان و امرائی را که در تاشکنت بودند از آن واقعه هایلۀ آگاه گردانیدند؛ و دیگری را پیش امیرزاده سلطان حسین روانه کرده پیغام دادند که مرض حضرت صاحبقرانی قوی شده باید که جریده متوجه گردد. و خضر قوچین را با نوشتهای به جانب غزنین روانه ساختند که امیرزاده پیرمحمد جهانگیر را از رحلت آن حضرت و ولایت عهد و قائممقامی او خبردار کند تا بر جناح تعجیل به تخت سمرقند شتابد و به شاهزادگان و حکام که در ممالک محروسه بودند مکاتبات ارسال نمودند و از وقوع آن حادثه آگاهی دادند؛ و در محافظت بلاد و ترفیه عباد و دفع مخالفان و قمع معاندان مبالغهها نمودند، و شیخ تمور قوچین را به جانب هرات پیش امیرزاده شاهرخ فرستادند و علی درویش که به سگ بچه اشتهار یافته بود متوجه تبریز گشت که امیرزاده عمر بن امیرزاده میران شاه را از صورت آن واقعه خبر دهد؛ و اراتیمور را به جانب بغداد نزد امیرزاده ابا بکر و امیرزاده میران شاه فرستادند؛ و دیگری به طرف فارس و عراق در حرکت آمد.
و بعد از ارسال رسل، شاهزادگان و امرا و آغایان که در اترار بودند، شب پنجشنبه هیجدهم ماه مذکور وقت نماز خفتن آن صاحب ناموس را در محفهای نهاده از شهر بیرون بردند و در همان شب از [آب خجند بر] روی یخ گذشته در دو فرسخی اترار در میان بیشهای فرودآمدند و در آنجا باز عنان تمالک مالک و مملوک از دست رفته جزع و فزع بسیار کردند. به تخصیص خواتین که خود را در عرصۀ هلاک آوردند و چون نوحه و زاری آغایان از حد درگذشت امرا پیش آمده به زلال نصیحت آتش ایشان را فیالجمله تسکینی دادند.
[مشورت امرا و نوئینان در باب یورش ختای و انتقال جسد امیر تیمور به سمرقند]
و بعد از آن امرا در حضور خواتین و آغایان از باب یورش ختای مشورت کرده با یکدیگر گفتند که: حیف باشد که لشکری چنین عظیم که در استعداد و آراستگی ایشان کسی نشان نداده بینیل مقصود بازگردند. و مجموع آغایان و امرا و شاهزادگان که حاضر بودند رفتن به جانب ختای را صواب شمردند و رأیها بر آن قرار گرفت که در رکاب امیرزاده ابراهیم سلطان که حضرت صاحبقران او را با خود به ختای میبرد روان شوند تا به امیرزاده خلیل سلطان که در آن وقت بیست و یکساله (۲۱) بود و از شاهزادگان حاضر به سن بزرگتر بود بپیوندند و متوجه دیار بتپرستان گردند؛ و بعد از اقامت مراسم جهاد و استیلا بر معاندان معاودت نموده به موجب وصایای حضرت صاحبقران مغفور عمل نمایند.
و چون مشورت مذکور بر نهج مسطور قرار یافت، نعش صاحبقران مغفور را مصحوب خواجه یوسف و علی قوچین و زمرهای از خواص روانۀ سمرقند گردانیدند و مبالغه کردند که به تعجیل برند و در راه نیک باخبر باشند. و ایشان بر آن امر مبادرت نموده، در حرکت مسارعت کردند و شب دوشنبه بیست و دویم شعبان تابوت آن حضرت را به سمرقند رسانیده در گنبدی که جهت آرامش و آسایش آن حضرت تعیین رفته بود بر نهج شرع شریف به خاک سپردند.
و بعد از ارسال جنازۀ مغفرت مآل صاحبقران بیهمال، حضرات عالیات تکل خانم و سرای ملک خانم و تومان آغا و دیگر و میرزا الغبیک به جانب سمرقند روان شدند؛ و امیرزاده ابراهیم سلطان و امرا و نوئینان به نیّت غزا و جهاد مشرکان ختای رایت جهانگشای برافراخته در چاشت همان روز به دولت و اقبال سوار شدند و از آب سیحون گذشته یک فرسخ راندند؛ و در جانب شرقی اترار به کنار جوئی فرودآمدند. و از آنجا ایلچیان به جانب دست راست پیش امیرزاده خلیل سلطان و امرای عظیم الشأن که در تاشکنت و شاهرخیه بودند فرستاده بازنمودند که: ما نعش حضرت صاحبقران را به سمرقند فرستادیم و خواتین و آغایان نیز از عقب متوجه شدند؛ و داعیه عزیمت ختای [و امضای عزیمت پادشاه جهانگشای] تصمیم یافته؛ و همچنین به طرف دست چپ کس فرستاده پیش امیرزاده سلطان حسین و از صورت قضیۀ مذکور او را اعلام نمودند و پیغام دادند که با لشکر توجه نموده نوعی سازد که در موضع جوکلک ملاقات واقع شود تا به اتفاق متوجه غزا شویم. و جوکلک قریهای است در پنج (۵) فرسخی اترار به جانب شرقی.