اسکندر تیرهضمیر میشتافتند و هرکه را مییافتند، نهال حیات او را از جویبار نشو و نما به تبر قهر قطع مینمودند.
و ماهچۀ طوق آفتاب اشراق از سوق بلاق در حرکت آمده در غرّه ذیقعده از افق جلگای ری طالع شد؛ و چون موضع سارق قمش مخیم اقبال پادشاه با داد و دهش گشت، رای عالمآرای چهارپایان با احمال و اثقال زیادتی را به راه بستی و خوار روانه ساخت و در آنجا حرم محترم امیرزاده پیرمحمد جهانگیر با فرزندان رخصت مراجعت یافته به جانب غزنین و کابل روانه شدند، و یرلیغ جهانمطاع صدور یافت که امیر شمس الدّین عباس و دیگر امرا که نقل ایل قراتاتار و خانه کوچیان مملکت آذربایجان منوط و مربوط به سعی و اهتمام ایشان بود، از راه خوار و سمنان در حرکت آمده قطع مسافت نمایند و به اشارت علیه از هر تومان یک میر قوشون که موکل بودند بر خیل خانه از قراتاتار ایشان را رانده شبگیر و ایوار آغاز کردند، و امیر شاه ملک و پیرعلی سلدوز که از برای جمع لشکر پیشتر آمده بودند به اردوی همایون پیوستند.
و چون عبور حضرت صاحبقران بر قلعۀ گلخندان که در دامن دماوند واقع است و در آن اوان خراب و ویران بود اتفاق افتاد، به تعمیر آن از گچ و خشت پخته فرمان داد و از آنجا روان شده از دماوند بگذشت و به فرخی و فیروزی به فیروزکوه رسید.
ذکر فتح قلعۀ فیروزکوه و تمرّد قراتاتار و رسیدن ایشان به جزای اعمال ناسزا
از امّهات قلاع مملکت ایران که به حصانت و رصانت اشتهار تمام دارد، یکی قلعۀ گردونشکوه فیروزکوه است و استحکام آن در افواه و السنه مذکور و در کتب تواریخ مسطور است. و چون رایت منصور به حوالی آن حصار رسید لشکریان جلادت آثار از اطراف و جوانب قلعه را احاطه نمودند و کورکه زده سورن انداختند و فرودآمدند. بهادران گردون شکوه به قدم جرئت پیش رفته سیبهها ترتیب دادند و به تهیه اسباب حصارگیری از عراده و منجنیق اشتغال نمودند.
اهل حصار از سر اضطراب و اضطرار خاطر بر رزم و پیکار قرار داده پای مدافعت و ممانعت بیفشردند و دست به تیر و کمان زده سپر بیشرمی در روی کشیدند. و چون شب درآمد از نوکران امیرزاده ابراهیم سلطان محمد، آزاد نام و شیخ بهلول و بیان تمور و طایفهای دیگر از بهادران از عقب هم یکیک به قلّۀ کوه برآمدند [و به پای بارو رفتند]. و مخالفان چون بر این حال اطلاع یافتند به مدافعه و مقاتلۀ ایشان بشتافتند و نایرۀ حرب اشتعال یافته از بهادران سپاه لشکر فیروزی اثر معدودی چند
زخمدار شدند. و چون آفتاب عالمتاب از کوه سر برزد بهادران رزمآزمای قلعهگشای کوس و کورکه فروکوفتند و از کمرها به بالا برآمدند و روی جلادت به تسخیر حصار آوردند.
پس اسکندر شیخی و جمعی مازندرانیان دیوسار که در حصار بودند از مشاهدۀ این حال مضطرب و سراسیمه شدند و از غایت خوف و وحشت طایفهای را به بارگاه گردون عظمت فرستادند و به زبان استکانت از حضرت صاحبقرانی امان خواستند. عاطفت حضرت صاحبقرانی شامل حال فرستادگان شده همه را خلعت پوشانید و به عنایت بیپایان نوید داده بازگردانید.
و چون آن جماعت به قلعه درآمدند پسر اسکندر و سایر متعلقان و منتسبان او که در آنجا بودند به پای ضراعت و اطاعت به درگاه عالمپناه شتافتند و فوجی از سپاه منصور به حصار رفته ساکنان آن قلعه را با کوچ بیرون آوردند و حصنی چنان حصین به دو روز مفتوح شد و در تصرف بندگان حضرت آمد، و حضرت صاحبقرانی زنگی تونی را با جمعی به کوتوال قلعه نصب فرمود.
و روز دیگر اردوی کیهانپوی کوچ کرده نیم فرسنگ رفتند و در مرغزاری فرودآمدند و شهریار والاگهر حضرات عالیه سرای ملک خانم و تومان آغا را با گلدستههای چمن خلافت امیرزاده الغبیک و امیرزاده ابراهیم سلطان و امیرزاده ایجل و امیرزاده سعد وقاص از راه سلطان میدان روانۀ سمرقند گردانید.
[یاغی شدن ایل قراتاتار]
و در این اثنا منهیان به سمع اشرف اعلا رسانیدند که ایل قراتاتار یاغی شده فتنه انگیختهاند.
بیان این سخن آن است که یک کرن از ایل قراتاتار که نقل ایشان به عهدۀ خواجه تنگری بیرمش شده بود در ظاهر دامغان سر از گریبان عصیان و طغیان برآورده و او را به زخمهای متألم از مرکب درانداخته راه گریز پیش گرفتند، و داروغگان کرن دیگر که از عقب ایشان میآمدند تنگری بیرمش را که زخمدار و بیخبر افتاده بود بشناختند؛ و خدمتش را به اندرون دامغان برده، مردم کاردان به معالجۀ او مشغول شدند. و دیگر کرنها که از این معنی خبردار شدند بر سر غدر و فتنه رفته آهنگ فرار کردند و داروغه ایل دیگر که از عقب ایشان میآمدند و امیر شمس الدّین عباس و شاه ولی پسر امیر سونجک و اتلمش و غیرهم از امرای قوشون که موکل کرنها بودند بر این حال مطلع شده تیغ خونریز از نیام برکشیدند و قرب سه هزار (۳۰۰۰) نفر از ایشان را در بیرون و اندرون دامغان به راه عدم فرستادند، و چند فوج از آن قوم به جانب جنگلستان استراباد مانند برق باد شتافتند و بازماندگان را امیر شمس الدّین با خود ببرد.
و چون رأی عالمآرای شهریار جهانگشای از این حادثه آگاهی یافت، بیان قوچین و [فاضل پسر] سیف الملوک حاجی سیف الدّین و دانه خواجه و رستم برلاس و قماری بهادر را با پانصد (۵۰۰) سوار جرار در عقب گریختگان فرستاد، بعد از آن امیرزاده احمد عمر شخ و امیر برندق نیز با طایفهای از لشکریان به تکامیشی قراتاتار از عقب برحسب فرمان روان شدند. و چون ایل قراتاتار بعضی کشته شده و برخی گریخته و زمرهای همراه امیر شمس الدّین عباس رفته بودند، امیرزادۀ مشارالیه [با ملازمان] تا دامغان رانده و از آنجا بازگشته به موکب همایون پیوستند و شرف ملازمت دریافتند، و بیان قوچین و دیگر بهادران که نخست از عقب قراتاتار رفته بودند از بسطام و عقبۀ لنگرود گذشته به موضع قراتغان به کنار دریای قلزم به آن مردم رسیدند. و سپاه منصور پانصد (۵۰۰) مرد بیش نبودند و معاندان گروهی انبوه با ایشان جنگ کردند و هزار (۱۰۰۰) نفر از آن جماعت را به تیغ انتقام بگذرانیدند و قرب دو هزار (۲۰۰۰) خانوار از قوم قراتاتار به دست آوردند، و بیان قوچین از آن موضع بازگشته روی توجه به اردوی اعلا نهاد.
و شاهزادگان و خواتین که پیش از این به اشارت واجبالاطاعت متوجه سمرقند شده بودند چون به بسطام رسیدند، آغروق امیرزاده شاهرخ از ایشان جدا گشته با متابعان به راه نیشابور عازم هرات گردید و حضرات عالیات سرای ملک خانم و تومان آغا با آغروق بزرگ به راه جاجرم و اسفراین در حرکت آمدند.
ذکر توجه رایات نصرت آیات به جانب اسکندر و محاربه سلطان حسین با دو هبوط کوکب طالعان بداختر
حضرت صاحبقرانی قمع و استیصال اسکندر شیخی را اهم مهمات دانسته، عزیمت خسروانه به جانب چلاو تصمیم داد و امیرزاده شاهرخ را که در آن ولا اندک مرضی روی نموده بود روانه هرات گردانیده و حکم فرمود که امرا و لشکریانش همچنان ملازم اردوی اعظم باشند و لوای ظفرپیکر به جانب چلاو [مقرّ اسکندر بدگوهر بود] در حرکت آمد؛ و در چند روز عساکر نصرتمآثر [بسیاری از] کوههای بلند و درههای ژرف طی کردند. و چون بعد از قطعهای راههای دشوار سپاه فیروزیآثار به بالای کوه چلاو برآمدند، اسکندر کافر نعمت به صد مشقت روی شقاوت به جهنم دره نهاد و موکب همایون یک روز در چلاو توقف نموده، روز دیگر از عقب اسکندر شتافت.
و در آن راه درهای است عمیق و بسیار درخت؛ و بنا بر ابر و میغ [که پیوسته در آنجا میباشد] و بارندگی که همیشه در آن موضع میشود زمین آن از نور خورشید بیبهره و عاطل و پرلایوگل است؛ و در آن دره آبی است عظیم و به غایت تیره که به اسب و شنا عبور از آنجا نتوان کرد و از غایت صعوبت طریق و دشواری به جهنم دره اشتهار یافته، و پلی که بر بالای آن بسته بودند، چون جناب شقاوت مآب از آن عبور نموده خراب و ویران ساخت.
و چون گذشتن از آن آب