شده بودند در تبریز اسباب تعزیت ترتیب دادند و از آنجا در حرکت آمده به قلعۀ آونیک رسیدند و چند روزی در آنجا توقف نمودند. و چون رایت نصرتشعار سایۀ وصول بر آن دیار انداخت، خانزاده را از واقعۀ هایلۀ فرزند مبرور مغفور آگاهی دادند و بانوی عظمی از استماع این بلیه کبری:
بیت زد دست و درید پیرهن را کین مرده چه میکند کفن را و تمامت آغایان و حرمها لباس سوگواری پوشیده و نوحه و زاری آغاز کردند و عزایی سنگین برپاداشته کوس و کورکه را پاره ساختند، و تابوت خالی را که در آونیک به مسمار استوار کرده و گذاشته بودند پیش خانزاده آوردند. و آن ستر عظمی چنان در گریه و افغان آمد که خون از دل سنگ چکیدن گرفت، و چند روز جهت ترویج روح او ختمات کلام مجید کرده، طعام و آش دادند. و سادات و علما و مشایخ و صلحا که از اطراف آمده بودند در مجلس متعدد و به مصقل نصیحت و موعظت زنگ ملال از خاطر عاطر صاحبقران سپهرمآثر بیهمال زدودند.
و چون حزن و اندوه آن حضرت فیالجمله تسکین یافت بساط تعزیت درنوردیده شد و پرتو عنایت و التفات پادشاهانه بر وجنات روزگار آن جماعت مجددا تافته، آن حضرت همه را به نظر اعزاز و اکرام نگریست و به احسان و انعام سرافراز گردانیده، رخصت انصراف ارزانی داشت.
ذکر توجه موکب همایون به جانب گرجستان و آمدن والی ماردین به سریر خلافت مصیر و دیگر مهام که در آن سفر انجام یافت
بنا بر عهد و پیمانی که ملک گرگین در سال گذشته با بندگان پادشاه با تمکین کرده بود، واجب چنان مینمود که در این هنگام به پای ضراعت و مسکنت پیش آید و پیشانی نیاز و اخلاص بر ساحت کریاس گردون اساس نهد؛ و زبان به ثنا و تهنیت گشاید. و چون به این سعادت موفق نگشت، عصبیت دین و غیرت خسروانه باعث آن شد که شهریار دینپرور عزم جانب گرجستان جزم فرمود و در عین تسلط و کامرانی رایت جهانگیری و جهانبانی برافراخت و به طرف منگول با سپاه برانغار و جوانغار و قول روان گشت.
و در این اثنا سلطان عیسی والی ماردین از تقاعدی که پیش از این نموده بود پشیمان شده به موکب همایون پیوست و به یقین دانست که جراحت نکبت و محنت او را جز لطف عاطفت آن حضرت دوائی ممکن و متصوّر نیست، لاجرم [با وجود خوف و بیم و] دلی از فکر و اندیشه به دو نیم با شمشیر و کرباس روی توجه به اردوی آسمان اساس نهاد؛ و چون به مقصد رسید دست در دامن عنایت شاهزاده شاهرخ بهادر زده آن جناب را شفیع جرایم خویش ساخت. و شاهزاده مشارالیه خدمتش را بر در بارگاه کیوان اشتباه آورد و او سر برهنه کرده بعد از رخصت بر شیمۀ گناهکاران درآمده، نوشیروان جمشیدمنش بعد از عتاب و سرزنش، رقم عفو بر جریدۀ زلات او کشیده به عواطف بیکرانش نوید داد. و او باج و خراج چند سالۀ ماردین و پیشکشهای سزاوار به نظر کیمیا اثر رسانید و مشمول انواع عاطفت و احسان شده به تاج و خلعت و کمر مرصّع سر افتخار به ذروۀ دو پیکر کشید و به مزید قرب اختصاص یافته مخدرۀ خدمتش نامزد مظفر الدّین میرزا ابا بکر شد.
در اثنای این اوقات پسر آقبوقا گرجی با کرایم اموال به درگاه پادشاه اسلامپناه آمد و به وسیلۀ مخصوصان و مقرّبان شرف تقبیل سرادق جلال دریافته اسبان و جانوران و غیر آن به موقف عرض رسانید؛ و همچنین کوستندیل برادر ملک گرگین که با او مخالفت میورزید روی توجه به کعبۀ آمال و قبلۀ اقبال آورده پیشکشها گذرانید؛ و ملحوظ نظر عنایت و عاطفت شد.
[حکومت پیرمحمد بن عمر شیخ بر فارس و حکومت امیرزاده رستم بن عمر شیخ بر اصفهان]
و از هر جانب سرداران اطراف و اعیان و اشراف اکناف به درگاه گیتیپناه میآمدند و به انواع سیورغامیشی اختصاص یافته بازمیگشتند. و در حوالی منگول پرتو التفات آفتاب تأثیر حضرت صاحبقران جهانگیر بر صفحات روزگار امیرزاده پیرمحمد بن عمر شیخ افتاده او را به صنوف نوازش و تربیت سرافراز گردانید و به تجدید حکومت دار العلم شیراز به خدمتش ارزانی داشت. و لطف اللّه بیان تمور و چلپان شاه برلاس را به ملازمت او تعیین نمود. و شاهزاده مشارالیه روی توجه به آن صوب نهاده و به موجب حکم امیرزاده رستم که ایالت فارس تعلق به او گرفته بود از ییلاق کوشک زرد متوجه اردوی کیهاننورد گشت. و چون به خوانسار که از اعمال جربادقان است نزول فرمود از پیش حضرت صاحبقران کس آمده خبر آورد که ما اصفهان را به تو دادیم آغروق خود بدان جانب فرست و خود به عمارت قلعۀ ارمیان که خراب و ویران است اشتغال نمای.
و هم در خوانسار به امیرزاده پیرمحمد پسر عمر شیخ که عازم شیراز بود برسید و با امیرزاده رستم ملاقات کرده، برادران جانی یکدیگر را در آغوش مهربانی گرفتند و اظهار مسرت و شادمانی نمودند، و امیرزاده پیرمحمد به مقصد شتافته امیرزاده رستم گماشته به ضبط اصفهان فرستاد و خود به بروجرد رفته در باب عمارت قلعۀ مذکور سعی و اهتمام نمود.
[حکومت امیرزاده ابا بکر در بغداد]
و در تضاعیف این حالات داعیۀ تعمیر بغداد که از امهات بلاد اسلام است و به واسطۀ مخالفتی که از سکّان آنجا واقع شده بود و زهر انتقام چشیده بودند - چنانچه سبق ذکر یافت - از خاطر خطیر حضرت صاحبقران جهانگیر سر برزد و آن شغل خطیر به امیرزاده ابا بکر حواله شده؛ و ایالت عراق عرب با توابع و ملحقات و ضمایم و مضافات به شاهزادۀ مشارالیه مفوّض گشت. و جمعی از امرای عالیمقدار مثل پاینده سلطان برلاس و حسن برلاس و سونجک و سلطان سنجر بن حاجی سیف الدّین و دولت خواجه ایناق و دیگر بهادران برحسب فرمان ملازمت رکاب شاهزادۀ نامدار اختیار کردند.
و اشارت علیه نفاذ یافت که امرای عساکر واسط و بصره و کردستان و ماردین و دیار بکر به جار و بلجار او حاضر شوند و از متابعت و مطاوعت آن جناب گردن نپیچند. و شاهزاده را امر فرمود که از راه دیار بکر درآید و بقیه مفسدان [و شریران اطراف و نواحی] را سیاستی بلیغ فرماید، و چون پائیز روی نماید بر عراق عرب گراید و نخست به دفع قرایوسف ترکمان اشتغال نماید چه در آن اوان بر آن مملکت استیلا یافته بود و چون از آن مهم خاطر جمع سازد مردم را به عمارت و زراعت ترغیب و تحریص کند و خود به آبادانی بغداد از سر جدّ و اجتهاد پردازد که به زودی معمور گردد، و چنانچه سال دیگر به ارادۀ ملک دادگر قافلۀ حجاز روانه شود و لیس التّوفیق و التّأیید الاّ من عند اللّه العزیز الحمید.
ذکر احوال قرایوسف ترکمان و توجه سلطان احمد جلایر به شام مقرون به تحسّر و تأسّف
شرح استیلای قرایوسف ترکمان بر عراق عرب چنین است که او از صدمات عساکر نصرتمآثر گریخته، پناه به ایلدرم بایزید برده بود - چنانچه رقمزدۀ کلک بیان
گشت - و در وقت عزیمت حضرت صاحبقران به ممالک روم، قرایوسف اظهار کفران نعمت قیصر کرده و دست به اموال و چهارپایان مقیمان قیصر دراز نموده و غنیمت فراوان جمع آورده از ساحل فرات روی توجه به جانب حلب نهاد؛ و در چول و بیابان هیت گرفتار شده، احشام تراکمه و بعضی قبایل عرب را به متابعت خود دعوت نمود. و گروهی انبوه از هر دو طایفه پیش او جمع آمدند.
و سلطان احمد که حاکم بغداد بود و تمامت عراق عرب را داشت حکومت حلّه و بعضی ولایات عراق عرب را به پسر خود سلطان طاهر ارزانی داشته و خدمتش در حلّه اقامت داشت. و سلطان احمد از بغداد به حله پیش پسر خود سلطان طاهر رفت، آقا فیروز را که وزیر و مشیر و صاحب اختیار امور او بود بگرفت و سلطان طاهر از این معنی متوهم شده با امرای پدر خویش مثل محمد بیک و امیر علی قلندر و میکائیل و فرخ شاه که این جماعت نیز اعتماد به سلطان احمد نداشتند مشورت کرده به اتفاق یاغی شدند، و در نیمشب از جسر گذشته به این طرف آب آمدند.
و سلطان احمد چون بر این حادثه اطلاع یافته جسر را بریده و کنار آب گرفته در مقابل امرا و پسر بنشست؛ و قاصدی پیش قرایوسف فرستاد و التماس نمود که به او ملحق شود، و او را به مال فراوان نوید داد. و قرایوسف با لشکر کران از عرب و ترکمان روان شده به سلطان [احمد جلایر] پیوستند و به هیئت اجتماعی از آب گذشته و هر دو سپاه صفها بیاراستند و بعد از محاربه عظیم شکست به طرف سلطان طاهر افتاد و ترکمانان غنیمت بسیار گرفتند و سلطان طاهر را در وقت فرار جوئی پیش آمده خواست که مرکب از آن جوی بجهاند، اسب در جوی افتاده و شعلۀ حیاتش منطفی گشت.
و تراکمه