صاحبقرانی و امیر حسین به جانب سمرقند و اقبال نمودن امیر حسین بعد از تمکن بر حرکات ناپسند
چون فرّاش ربیع خیام زمرّدفام سلطان گل در باغ و بوستان نصب فرمود، امیر حسین و حضرت صاحبقران سعادت [قرین] رایت [نصرتنشان] به جانب سمرقند برافراشتند و آن خطّۀ فردوس مانند را مضرب سراپردۀ شرف و تمکین ساختند، و [چون] در آن مدّت از سربداران انواع حرکات شنیع صادر شده [بود]، قمع و استیصال ایشان را از جملۀ واجبات شمردند. بنا بر آنکه امیر حسین پیش از وصول به نواحی سمرقند ایلچی فرستاده [به سربداران پیغام داده بود] که تا رایات عالمپناه به کان گل نرسد، شما استقبال ننمائید.
آن جماعت به افسانه و فسون او مغرور شده، در آن موضع با تبرکات و تنسوقات رسیدند؛ و امیر حسین به قتل مجموع آن طبقه امر فرمود. عرق شفقت حضرت صاحبقرانی در حرکت آمده مولانازادۀ سمرقندی را از آن مهلکه خلاصی داد و باقی سرداران سربدار به تیغ قهر و سیاست کشته شدند.
و چون امیر حسین بر تخت حکومت تمکن یافت حرص جمع مال بر طبیعتش
مستولی شده دست ظلم و بیداد برگشاد و از وضیع و شریف طلب نقد و جنس آغاز نهاد و مهم به مرتبهای رسید که بر مخصوصان و ملازمان حضرت صاحبقران مثل امیر جاکو و امیر سیف الدّین و آقبوقا بهادر [و ایلچی بهادر] و غیرهم مبلغی خطیر تحمیل کرده و محصلان برگماشت تا وجهی که به نام هریک رقمزده بود گرفته [به خزانه] بیاورند.
و چون در آن اوان جنگ [لای] واقع شده بود و اموال امرا و لشکریان در عرضه تلف آمده بود ایشان در ادای آن [مبلغ] عاجز آمدند، و حضرت صاحبقران دریانوال در مقام مساعدت خواص [و نواب] و عوام خود آمده سیم و زر و حلی [و زیور] فراوان به ایشان داد. از آن جمله پارهگوشواره حرم خاص خویش اولجای ترکان آغا که خواهر امیر حسین بود مسامحت نمود. و چون امیر حسین آنچه به خواهر تعلّق میداشت بدید همه را بشناخت؛ اما به واسطۀ شره و خسّتی که در جبلت او مستولی شده بود از سر آن در نتوانست گذشت و با این همه مبلغ سه هزار (۳۰۰۰) دینار از مبلغ وجه باقی مانده بود. و از کمال اشفاق حضرت صاحبقران [گیتیستان] در عوض آن اسبان خاصّۀ خویش را پیش امیر حسین فرستاد.
و خدمتش چون بر حقیقت حال اطلاع یافته اسبان را قبول نکرد و به آن حضرت گفت: که من به سالیسرای میروم، داعیه آن است که مبلغی سنگین به جهت خواستگاری دختر حسین صوفی [به خوارزم] پیش او فرستم، اگر به رسم مساعدت مبلغ مذکور را از عقب من ارسال نمائی دور نباشد. و چون امیر حسین به سالی سرای رفت حضرت صاحبقران درکش که مستقرّ شرف او بود اقامت کرد؛ و آن مبلغ را نقد کرده از عقب او فرستاد.
و از لوازم دنائت امیر حسین خاطرها از وی متنفر شد چه خساست و بخل و طمع از همهکس مذموم است خصوصا از پادشاهان.
ذکر مخالفت و نزاع میان امیر حسین و حضرت صاحبقران گردون توان سپهر ارتفاع
چون امیر حسین به سالیسرای رفت حضرت صاحبقران آزردهخاطر از وی در کش بازماند، جهت تسکین خاطر به نشاط شکار میل فرموده به غلبۀ تمام سوار شد.
و در این اثنا جمعی که از افعال ناشایست و اقوال نابایست امیر حسین متنفر و آزرده [و رنجیده] خاطر بودند و میدانستند که تا میان امیر حسین و حضرت صاحبقران طریق مصادقت و موافقت مسلوک باشد هیچکس نتواند که مسامحت و مخالفت او را به قدوم جرأت و جلادت پیماید، مکر و حیله آغاز نهاده نوعی ساختند که الفت و یگانگی به وحشت و بیگانگی تبدیل یافت.
بیان این سخن آن است که امیر موسی و علی درویش پسر امیر بایزید [جلایر و فرهاد] به مشورت ارده خاتون مکتوبی سراسر بر کذب و بهتان به امیر حسین فرستادند مضمون آنکه:
امیر تیمور نسبت به خان و به تو که امیر حسینی اندیشه مخالفت دارد، دلیل بر صدق این قول آنکه در اینجا به تهیۀ اسباب محاربه مشغول است و با خواص و مقرّبان خود پیوسته اظهار رنجش از تو مینماید.
امیر حسین چون بر مضمون مکتوب که تسطیر آن محض تمویه و تزویر بود اطلاع یافته، آن کلمات واهی را به عرض خان رسانیده و یرلیغ فرستاد که: امیر تیمور با جمعی که این سخن بدو گفتهاند باید که در سمرقند به درگاه ارده خاتون حاضر شوند تا او مراسم استکشاف بجای آورده حقیقت حال بازنماید.
و چون ضمیر حضرت صاحبقران مانند آسمان از خس و خاشاک پاک بود بسان باد به جانب سمرقند روان شد تا پیش ارده خاتون ابراء ذمّت نموده، غمّازان را خجل و شرمسار سازد. و این ارده خاتون از مخلفات ترمشیرین خان بود و دخترش
در سلک خواتین امیر حسین انتظام داشت. و چون اهل غمز و سعایت دانستند که [بر آن] پرسش به غیر از نکال و فضیحت امری مترتب نخواهد شد روی از معرکه برتافته به طرف خجند رفتند و آن قضیه ناپرسیده بماند.
و در اثنای این حال بر خاطر امیر [صاحبقران] صاحب تدبیر گذشت که به حکم کلمۀ من یسمع یخل از استماع این خبر هر آئینه غبار تغییری بر حاشیۀ ضمیر امیر حسین نشسته باشد و در اساس محبتی که با او داشتند فتور پذیرفته و اندیشه [بر] تدبیر این قضیه گماشته صورت حال با شیربهرام و بهرام جلایر که از باس سطوت امیر حسین هراسان بودند در میان نهاد، ایشان جواب دادند:
مدتی است میدانیم که دل امیر با هیچیک از ما راست نیست، اما از خوف آنکه ملایم مزاج حضرت تو نباشد نمیتوانستیم که این راز بر زبان آریم، اکنون چارهای جز آن نیست که برخلاف او اتّفاق نمائیم و لشکرها جمع آورده، روی همت بر دفع او نهیم.
و در این باب مبالغه نموده و دغدغهای بر خاطر همایون حضرت صاحبقران [بود] سمت تضاعف پذیرفت، و با ایشان در مخالفت امیر حسین همداستان شده عهد و پیمان بستند، و مقرّر چنان شد که شیربهرام به یورت قدیم خود که ختلان بود رفته لشکر جمع نماید؛ و امیر تیمور نیز در ولایت خویش به ترتیب سپاه قیام نماید، و شیربهرام در حین توجه به ختلان نوکر حضرت صاحبقران، عادل نام را مصحوب خود گردانید و نوکر خود تا خواجه را در خدمت آن حضرت گذاشت، مشروط به آنکه هرگاه عادل بیاید تا خواجه برود، و مردم جانبین برحال یکدیگر اطلاع یابند.
و شیربهرام به ختلان رفته لشکر فراهم آورده، در موضع حصین تحصّن جست و به اعلان کلمۀ عصیان مبادرت نموده رایت خلاف امیر حسین برافراشت. و خدمتش رسل و رسایل نزد او متواتر داشته دام [مکر و] فریب در راه او نهاد. و شیربهرام به کلمات نافرجام امیر حسین فریفته شده رام گشت و از آن بالا به زیر آمده، بار دیگر اطاعت و انقیاد نمود.
و امیر تیمور گورکان چون دانست که شیربهرام به امیر حسین پیوست مکتوب به او فرستاد مضمون آنکه:
منشأ خلاف و نزاع تو شدی و اکنون به امیر حسین ملحق گشته دعوی نیکمردی مینمائی، زود باشد که هم او جزای تو در کنار تو نهد.
و عاقبت آنچه بر زبان خجسته بیان حضرت صاحبقران جاری گشت با او [به وقوع] پیوست.
بعد از آن امیر تیمور گورکان، امیر جاکو و [امیر] بهرام جلایر و عباس بهادر را با سپاهی به طرف خجند فرستاده تا ایل جلایر را ضبط نموده امیر موسی و علی درویش که خمیرمایۀ فتنه و فساد بودند بگیرند، و امیر موسی و علی درویش از توجه امرا آگاه شده بگریختند. و بهرام [جلایر] لشکر جلایر را جمع کرده اندیشۀ عدم مقاومت امیر حسین او را بر آن داشت که بیمشورت حضرت صاحبقران با متّفقان خویش طبل کوچ فروکوفته ایل علی درویش را غارتیده به جانب جته روانه شود و آن حضرت به سمرقند روانه شد تا لشکر آن دیار را جمع کند.
[گفتار در رفتن امیر تیمور گورکان به سمرقند جهت جمعآوری لشکر]
و در اثنای این اوقات امیر سلیمان و امیر چاورچی که [نخست] طریق مخالفت امیر حسین [به قدم جسارت] میپیمودند از آن حضرت رویگردان شده به او پیوستند؛ اما امیر علی برادر امیر خضر ییسوری و الیاس و حاجی محمود شاه با تمام ییسوریان در مقام اطاعت و انقیاد حضرت صاحبقرانی آمده از سر اخلاص کمر خدمت بر میان بستند و آن حضرت قرا و هندوکه برلاس را به محافظت سمرقند نصب کرده معاودت فرمود. و هندوکه خاک بیوفائی در دیدۀ مردمی پاشیده و گریخته پیش امیر حسین رفت و قرا چون از عهدۀ ضبط آن دیار تفصّی نمیتوانست نمود سر به دیوانگی برآورد.
و در خلال این احوال به واسطۀ وفات اولجای ترکان آغا که خواهر امیر حسین و حرم محترم امیر صاحبقران بود، غبار ملال بر صفحات روزگار امیر حسین نشسته و علاقۀ خویشی [سببی] که میانۀ ایشان بود مرتفع گشت.
[گفتار در لشکر کشیدن امیر تیمور گورکان به عزم رزم امیر حسین]
در پائیز سنۀ سبع و ستّین و سبع مائه (۷۶۷ ه/ ۱۳۶۶ م)