خطا شده، از بالا درافتادند و گوهر حیات تسلیم صراف قضا و قدر نمودند.
و دیگر روز سپاه دشمنسوز جنگ سلطانی درانداخته از نهیب آن واقعه و غبار معرکه رخسار آفتاب زرد و فضای هوا لاجورد گشت، امیرزاده محمّد سلطان و بهادران به جنگ و جدال و حرب و قتال اشتغال نمودند؛ و امیرزاده ابا بکر در باب تسخیر حصار سعی و کوشش بسیار میفرمود و نوکران او پیش از همه به بالا درآمدند، و آخر الامر عساکر گردون مآثر از اطراف و جوانب حمله آوردند و دشمنان را مقهور ساختند و به یک جنگ سلطانی آن حصن حصین را مسخر ساختند.
و چون این خبر به مسامع شهریار کامکار رسید فی الحال سوار شده متوجه آن جانب گشت، و چون به آنجا رسید برج و بارۀ حصار را به نظر احتیاط درآورد. و چون مسافت میان ارزنجان و حصار کماخ هفت (۷) فرسخ بود به تهیه اسباب محاربه قیصر مشغول گشت، و در آن ولا بسی از ارباب بغی و عصیان از بیم تیغ سرافشان عساکر فیروزینشان گریخته بودند و پناه به غارها و مواضع محکم برده، امیر شیخ نور الدّین و علی سلطان تواچی و دولت تیمور تواچی برحسب یرلیغ واجب الاذعان روی به قلعه و استیصال به سوی ایشان نهادند.
[رسیدن ایلچیان به اردوی امیر تیمور در سیواس]
و چون از شکوه لشکر دشمنشکن لرزه بر اعضای کوه و مفاصل آن گروه افتاد، آن بیچارگان از سر عجز و انکسار به پای اطاعت و اضطرار پیش آمده به زنهار خواستن [و امان یافتن] جان از آن غرقاب فنا به کنار کشیدند. و چون جلکای سیواس مضرب سرادق گردون اساس گشت قیمبای انگجید که حضرت صاحبقران او را به رسم رسالت فرستاده بود با فرستادگان قیصر روم به درگاه سپهر اشتباه آمدند. و چون ارادۀ ازلی به خرابی آن مرز و بوم متعلّق شده بود، ایلدرم بایزید بعد از متابعت راه مخالفت سپرده از جاده صواب منحرف گشته پیغامهای درشت و سخنان وحشتآمیز در جواب فرستاد، و در تسلیم قلعۀ کماخ به معاذیر
نادلپذیر تمسک جست.
بالجمله رسولان قیصر به وسیلۀ شاهزادگان و نوئینان به پایۀ سریر همایون حاضر شده و زانو زده چند جانور شکاری و ده (۱۰) سر اسب تازی به موقف عرض رسانیدند و از کلمات واهی ایلدرم بایزید فصلی بازراندند. و حضرت صاحبقران بعد از استماع این حکایات برآشفت و بیلاکات او را رد کرده به زبان خشونت فرمود:
قطعه اگر رسم شاهان نیکوسیر بُدی کشتن ایلچی بَدْگهر بفرمودمی تا سرت را ز تن بداندیش کردی جدا بیسخن و بعد از تسکین سورت غضب فرمود:
چون کسی را سعادت مساعدت نکند به نصیحت نیکاندیشان عمل ننماید، هرچند خواستم که ایلدرم بایزید از خواب غفلت بیدار گردد تا بلاد اسلام از سیاست سپاه بهرام انتقام ما مصون و محروس ماند، چون خدا نمیخواست، فایدهای بر آن مترتب نشد و تلوّنی بر مزاج والی شما مستولی است که اگر کوچ قرایوسف را میفرستاد و قلعه کماخ را بر گماشتگان ما تسلیم مینمود هم او و هم مملکتش از حوادث دوران سالم میماند. للّه الحمد که قلعه کماخ بیمنّت در تحت تصرّف بندگان ما آمد، اکنون با وی بگوئید که: چون سخن ما را به سمع رضا اصغا ننمودی و از مقتضی ملتمس ما تجاوز جایز داشتی
پای ثبات استوار دار.
بیت اگر مرد جنگی بیفشار پای من اینک رسیدم نگه دار پای
ذکر عرض لشکر و مراجعت فرستادگان قیصر و بعضی حالات دیگر
چون عزیمت خسروانه به جانب روم تصمیم یافت از پایۀ سریر گردون اساس فرمان صادر شد که لشکریان را در صحرای سیواس عرض نمایند. و آن حضرت بر بالای پشتهای که سراپردۀ ظفرقرین به اوج سپهر برین برافراشته بودند بنشست، عساکر منصور چون موج دریا در تموّج آمدند و گروه گروه مانند کوه از جای خود جنبیده همه تیرانداز و شمشیرزن و از فرق سر تا نعل تکاور غرق آهن و هر فوجی از آن افواج که در مقابل خداوند تخت و تاج میرسیدند، سرداران ایشان پیش آمد و زانو زده اسب میکشیدند و زبان به دعا و ثنای ولینعمت میگشودند. و آن حضرت از سر عاطفت او را ستایش میفرمود و بدان نهج و یوسون تومان تومان و هزارههزاره و قوشون قوشون میگذشتند.
و چون نوبت به امیرزاده پیرمحمّد سلطان رسید که در آن زودی از سمرقند آمده بود، سپاهی عرض نمود که چشم گردون پیر به امثال آن جوانان نیفتاده بود و دیدۀ کواکب به زیب و زینت موکبی مانند آن مواکب باز نشده، و شاهزادۀ جوانبخت فرمود که: هر فوجی از لشکر به رنگی دیگر برآیند، جمعی را مجموع اسلحه از کمان و تیر و ترکش و نیزه و چماق و غیر ذلک از علم و سنجق و سایر اشیاء سرخ بود، گروهی را سبز و فرقهای را سفید و زمرهای را بنفش و تمامت زرهدار و جوشنپوش مانند بحر اخضر در جوش و خروش آمدند. و امیرزاده مشارالیه سپاهی چنین به عرصهگاه آورد و حضرت صاحبقران سعادتقرین شرف احماد ارزانی داشت.
و چون از اول بامداد تا آخر پیشین طبقات حشم خود را در نظر فرمانفرمای طوایف امم جلوه دادند، یرلیغ جهانمطاع صدور یافت که فرستادگان روم را سوار کرده تا آخر صف رسانند. و ملازمان بارگاه فلک اشتباه به مقتضی فرموده عمل نمودند. و ایلچیان را از مشاهدۀ کثرت و حشمت عساکر گردون مآثر و تجمل و آئین ایشان دود دهشت و حیرت به دماغ برآمد و خوف و خشیت بر ضمایر آن جماعت استیلا یافت. و روز دیگر حضرت صاحبقران والاگهر رسولان قیصر را نوازش فرموده، رخصت بازگشتن داد. و فرمود که با ایلدرم بایزید بگوئید که:
چون آئین غزا و رسم جهاد در مملکت تو قایم است، موافق مزاج ما نیست که آن دیار را از آسیب لشکر منصور خرابی رسد، با این همه طریق مدارا و مواسا مسلوک میداریم اگر متعلقان طهرتن را بفرستی و یکی از فرزندان خود را به جانب ما روانه داری، از فرزندان صلبی خود او را گرامیتر نگاه داریم و غبار وحشت از میان برخیزد و مملکت روم بر تو مسلم گردد تا مردم آن دیار به فراغبال و سکون خاطر به غزای کفار روند، و به دفع معاندان فاسق فاجر مشغول شوند.
یقین است که چون بر این منوال باشد حرکت آن در عاجل و آجل به روزگار همگنان واصل گردد و السّلام علی من اتّبع الهدی.
ایلچیان مراجعت نمودند.
[فتح قلعۀ هاروک]
و منهیان به سمع اشرف اعلا رسانیدند که در این حدود و نواحی قلعهای است موسوم به هاروک و در آنجا طایفهای از چغانیان متحصّن شدهاند و به متانت حصار دم از تمرّد و عناد میزنند. فرمان عالی صادر شد که امیر شیخ نور الدّین و امیر برندق متوجه آن صوب گردند و در تخریب و تأدیب ساکنان آن بقعه مساعی جمیله مبذول دارند.
و امرا به امتثال امر مبادرت نموده با طایفهای از بهادران سپاه روی بدان جانب نهادند. و چون به آن قلعه رسیدند، نیران محاربه اشتعال یافت و نقبچیان به کار خود
مشغول شده دیوار حصار را بینداختند. و لشکر نصرتشعار به تیغ آبدار