پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۱۲۶

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

دیوانی به شیراز ارسال نمود و رایت نصرت‌آیت از بردع و گنجه گذشته حوالی شمکور را منزل ساخت و بعد از چند روز که تمامت علف آن حوالی و نواحی در عرضۀ تلف آمد فرمانفرمای به استحقاق عازم آلاطاق شد.

و چون کنار آب بندر که حدّ گرجستان است مضرب خیام ظفرپیکر گشت در بیست و چهارم رمضان سنه اربع و ثمان مائه (۸۰۴ ه‍/ ۲۹ مارس ۱۴۰۲ م) باری سبحانه و تعالی از بحر موهبت خویش درّی گرانمایه به امیرزاده شاهرخ ارزانی داشت یعنی امیرزاده محمد جوکی به طالع سرطان از گوهرشاد آغا به وجود آمد و این خبر به سمع خجسته حضرت صاحبقران رسید مادۀ فرح و سرور آن حضرت سمت تضاعف پذیرفت؛ و امیرزاده محمد سلطان که از آن طرف آب کر در حرکت آمده بود جماعت لگزیان البرز را تاخته و به شمشیر و گرز و سنان کار ایشان ساخته با غنایم بی‌حساب در این محل به اردوی ظفر انتساب پیوست.

و چون شهریار مؤید مظفر از موضع بندر کوچ فرمود حضرت ابهت سمات سرای ملک خانم و دیگر خواتین و آغایان و مثل میرزا الغ‌بیک و امیرزاده خلیل سلطان و امیرزاده جهانگیر و امیرزاده ایجل و امیرزاده بایسنقر و امیرزاده سیورغتمش و سایر اولاد و احفاد گرامی به موجب فرموده بازگشتند؛ و آدینه برادر پنجشنبه قهلغی به ملازمت آن جماعت مقرّر شده و چون به تبریز رسیدند، به مقتضی فرمان بقیه تابستان را در آنجا گذرانیدند، و در اوایل پائیز متوجه سلطانیه گشتند و به مقصد رسیده، دست در گردن مقصود حمایل کردند.

و چون حوالی منگول محل نزول لشکر برانغار و جوانغار و قول گشت، حضرت صاحبقران بار دیگر ایلچی پیش قیصر فرستاد. خلاصۀ پیغام آنکه:

هرچند لشکر نصرت‌شعار روی توجه به آن دیار نهاده‌اند اما قول ما همان است که سابقا اعلام کرده‌ایم اگر به سخن ما گوش نمائی و قلعۀ کماخ را که همیشه داخل این ممالک بوده به گماشتگان ما بازگذاری مملکت روم بر تو مسلم ماند تا در آن مرز و بوم از سر فراغ بال به غزای کافران و خسران مآل اشتغال نمائی و ما بقدر امکان معاونت تو به تقدیم رسانیم تا در ثواب جهاد با تو شریک باشیم.

و در حین ارسال نمودن رسول خبر آمد که قرایوسف از قیصر روی‌گردان شده جریده از روم بیرون رفت. آن حضرت با ایلچی گفت که: ایلدرم بایزید را بگوی که متعلقان او را نزد ما فرستد تا قواعد دوستی مؤکّد گردد.

ذکر فتح قلعۀ ترتوم و حصار کماخ و تخریب عمارت قلعۀ نخستین و رسیدن ایلچیان قیصر به معسکر دارای برّ و بحر

در آن اوان که حضرت صاحبقران در صحرای منگول بود منهیان به سمع همایون رسانیدند که در این نواحی قلعه‌ای است محکم و استوار موسوم به قلعۀ ترتوم و قریب به دویست (۲۰۰) نفر گرجیان بی‌دین در آن موضع رصین پناه برده‌اند، و متعرّض رونده و آینده می‌شوند، و اهل اسلام از ایشان متضرّر می‌گردند؛ و در آن هنگام حاکم ایشان طغای، شخصی را گرجی بیک نام نایب خود گذاشته غیبت نموده بود.

و چون این خبر به سمع اشرف اعلا رسید یرلیغ واجب الاتباع صدور یافت که:

امیر شیخ نور الدّین و امیر شاه ملک و موسی توی بوقا و دیگر شیران بیشۀ وغا شمشیر کین از نیام کشیده روی انتقام بدان صوب آورند. و ایشان به موجب فرموده عمل نمودند و پیش از وصول خویش، ایلچی فرستاده به مقتضی لقد اعذر من انذر پیغام دادند که: اگر مال و جزیه قبول کنید در امان باشید، و الاّ آثار سخط و غضب ما

به شما رسد. و گرجیان به استحکام حصار مغرور شده جوابی نه بر وفق صواب دادند و از انقیاد و اطاعت سرباززدند و به تهیّۀ اسباب جدال و قتال اشتغال نمودند.

و چون مجاهدان دین و پویندگان عرصۀ یقین به آنجا رسیده به پیکار و محاصرۀ حصار مشغول شدند، گرجیان شقاوت فرجام مدت پنج (۵) روز در مقام منع و معارضۀ سپاه اسلام حرکت المذبوحی کردند، روز ششم چهرۀ مقصود روی نموده قلعه مفتوح گشت، و سپاه بهرام انتقام مجموع آن گرجیان بدکیش را به دوزخ فرستادند و حصار را با زمین یکسان ساختند، چنانچه از عمارات اثری نگذاشتند. و بعد از تسخیر و تخریب قلعه طغای که حاکم آن موضع بود به درگاه عالم‌پناه شتافته مراحم خسروانه از سر جریمۀ او درگذشت.

و چون رایت نصرت‌نشان به قلعه اونیک رسید چند روز در آن موضع توقف واقع شد و ده (۱۰) ماه از میعاد آمدن ایلچیان شهریار خجسته قدوم از ممالک روم منقضی شد [و خبری از روم نیامد] و این معنی موجب ملال خاطر خطیر حضرت صاحبقران بی‌همال شده، بر زبان مبارکش جریان یافت که:

نژاد و تبار اعتباری عظیم دارد، هرچند ما با ایلدرم از روی رفق و مدارا سخن می‌کنیم عرق ترکمانی او را نمی‌گذارد که از در موافقت و مصالحت درآید، و هرچند ما نمی‌خواهیم که لشکر به جانب روم کشیم که آن دیار از ثغور اسلام است تعرّض رسانیم، او بر حرکاتی اقدام می‌نماید که بر ذمّۀ همّت پادشاهانه واجب و لازم می‌شود که متوجه جانب او شویم و جزا و سزای خودرایی و ستیزه‌کاری او را در کنارش نهیم، و از آن جمله ایلچیان ما را نگاهداشته بازنمی‌فرستد.

و در این اثنا مهد علیا تومان آغا و سعد وقاص پسر امیرزاده محمد سلطان را به سلطانیه بازگردانید و چون هوای ارض روم از غبار موکب جهان‌پناه غالیه بیز گشت، شاهزادگان و نوئینان که در زمستان از قراباغ و از آنجا به اطراف و اقطار ممالک رفته بودند و دشمنان را مقهور ساخته و ایل و احشام را غارتیده با غنایم و اموال فراوان بازگشتند و از آلاطاق و اونیک گذشته در این محل به موکب همایون پیوستند.

[فتح قلعۀ کماخ]

و در اثنای این اوقات تسخیر قلعه کماخ از خاطر خطیر خسرو جهانگیر سر برزد.

و آن حصاری است که به استحکام و استواری موصوف و معروف و بر روی سنگ پارۀ بلند واقع شده و پیرامن آن به باغات و بساتین که مشتمل بر انواع گلها و ریاحین آراسته و دامن آن رود فرات که غیرت‌فزای آب‌حیات است جریان یافته، و از بدایع و صنایع آفریدگار آنکه هر سال موسم بهار طیور صغار چون عصفور سه روز پیوسته فرودمی‌آیند و مردم آنها را گرفته و پخته و به نمک شور کرده در اوانی و ظروف ذخیره می‌سازند، و هرچه در آن سه روز نمی‌گیرند بالش بزرگ شده می‌پرد.

القصه چون پرتو التفات حضرت صاحبقران بر تسخیر قلعه کماخ افتاد، امیرزاده محمّد سلطان زانو زده التماس نمود که آن امر به او مفوض گردد. ملتمس شاهزادۀ جوان‌بخت به انجاح مقرون گشته، آن جناب با امرای تومان و قوشون و سپاهی از اوراق اشجار افزون و آلات محاصره و جنگ حصار و ادوات روز رزم و پیکار به ایلغار به آن جانب توجه نمود. و چون حضرت صاحبقران گیتی‌ستان به ارزنجان رسید، امیرزاده خلیل سلطان و دیگر شاهزادگان و امرا و نوئینان را با فوجی از سپاه جلادت شعار در عقب شاهزادۀ مشارالیه فرستاد.

و چون ایشان به امیرزاده محمد سلطان پیوستند بر اطراف و جوانب قلعه محیط گشته به محاصره اشتغال نمودند. و سپاه نصرت انتساب همّت بر فتح حصار گماشته آب از قلعه بازگرفتند و نردبان‌ها از ریسمان ترتیب داده، طایفه‌ای از مردم بکریت در ظلمت لیل به کمر، بالا رفته و سر طنابها را بر آن بالا استوار ساختند.

امیرزاده محمد سلطان اسامی جمعی از بهادران را قلمی کرده مقرّر فرمود که به آن نردبان‌ها بالا روند، آن مردان کارزار در آن شب تار بفرمودۀ شهریار دولت‌یار عمل نموده و اهالی حصار از توجه دلاوران خبردار شده از سر اضطرار دست مدافعت برآوردند و سنگهای گران پران کرده، در مقام ممانعت آمدند و در آن شب پربیم‌وهراس علی‌شیر عم‌زادۀ امیر عباس با چند نفر دیگر