لشکر کشیدن حضرت صاحبقران بدان کشور
در آن اوان که حضرت صاحبقران ممالکستان در قراباغ اران بود فرستادگان ایلدرم بایزید به درگاه عالمپناه آمدند و به تقبیل ساحت بارگاه فلک اشتباه سرافراز شدند و سخنان دلپذیر عرضه داشتند.
تبیین این مقال و تفصیل این اجمال آن است که چون قرایوسف ترکمان از دیرباز [در مملکت مسلمانان] دست [تعدّی] برآورده بود و قدم جسارت پیش نهاده بر حرکاتی مبادرت مینمود که دفع آن بر ذمّۀ همّت پادشاهانه واجب و لازم بود؛ و حضرت پادشاه عدوبند قلعهگشای همیشه همّت خسروانه بر دفع فتنه و اطفای شرر شرّ او مقصور و مصروف میداشت. و چون رایت فتح آیت به جانب عراق عرب و دیار شام در حرکت آمد، قرایوسف از بیم لشکر منصور، [مقرون به تحیّر و تأسّف] به طرف روم گریخت، چنانچه شمهای از آن رقمزده کلک بیان گشت. و قیصر درصدد تربیت او آمده این معنی به سمع حضرت صاحبقران دینپرور رسید و از این جهت به تجدید داعیۀ لشکر کشیدن به جانب روم از خاطر خطیر آن حضرت سر برزد.
و چون این معنی در اقطار و اطراف اشتهار یافت توهمی عظیم بر باطن قیصر مستولی گشت؛ و اهالی آن دیار نیز در قلق و اضطراب افتادند و سادات و علما و مشایخ و صلحای مملکت روم پیش ایلدرم بایزید شمهای از جهانگیری و کشورگشائی حضرت صاحبقران بازراندند و گفتند که:
این همه دولت عظمت که ملازمان آن حضرت را روی نموده از حیّز قدرت بشر بیرون است، و امثال این امور بیتأیید و نصرت حضرت خالق خیر و شر میسّر نمیشود، و با چنین سعادتمندی مخالفت ورزیدن از طریق صواب دور مینماید، اکنون صلاح در صلح است و مصلحت در قبول نصح.
ایلدرم بایزید را این معنی قبول و مطبوع افتاد و خود نیز خائف و هراسان شده بود، آنگاه یکی از قضات ممالک خویش را با امیری سخندان چربزبان و نامهای مشتمل بر اظهار الفت و یگانگی مبنی بر اطاعت و انقیاد فرستاد. و ایشان در قراباغ به پایۀ سریر حضرت صاحبقران رسیدند و مکتوب را به وسیلۀ شاهزادگان و نوئینان به عرض همایون رسانیدند و به ادای سفارت زبانی نیز که محتوی بر تملّق و استکانت بود قیام نمودند.
و حضرت صاحبقران در جواب ایلچیان سخنگزار فرمود که:
چون والی شما پیوسته به غزای فرنگ و ادای فریضۀ جهاد از سر جدّ و اجتهاد قیام مینماید ما بالطبع راضی نیستیم که لشکر به آن دیار کشیم، چه این معنی منجر به خرابی مملکت مسلمانان و شماتت بیدینان میشود، لیکن قرایوسف ترکمان که یورت او و جماعتی از اشرار که متابعت او میورزند و به قطع طریق و نهب و سایر حرکات ذمیمه مشغول میشوند و در وسط مساکن و مواطن اخیار و ابرار واقع شدهاند، آن مفسد که همیشه ضرر او به اهل اسلام میرسد، اکنون از بیم تیغ چریک منصور ما گریخته و بدان طرف رفته است.
و والی شما او را جای داده، رعایت و حمایت میکند و این معنی به غایت مستبعد و این صورت بسیار مستنکر است. حالا چشم داشت آن و توقع چنان است که حاکم شما از سه کار یکی بکند:
نخست آنکه شمشیر را بر وی حکم ساخته قضیه او را به فیصل رساند، یا آنکه او را بند کرده پیش ما فرستد تا بعد از پرسش و ثبوت گناه او را به سزا و جزا رسانیم، یا او را از مملکت خود بیرون کند تا سلسله منازعت و مخالفت انقطاع یابد، و مبانی محبت و دوستی استحکام پذیرد. و ما بعد از آن در غزای کفار شرط مساعدت و معاونت بجای آریم و طریق مخالفت مسدود داریم.
ایلچیان به زبان خضوع و مسکنت گفتند که: چون پادشاه ما در مقام مطاوعت و متابعت آمدهاند و از مخالفتی که سابقا از وی صدور یافته پشیمان است به قدر میسور در استرضای ملازمان خاقان منصور خواهد کوشید و آنچه خاطر خواه بندگان شهریار دینپناه باشد از سر اخلاص به جای خواهد آورد.
و در این اثنا میل شکار خاطر خطیر آن حضرت [صاحبقرانی که مطرح و مورد انوار سبحانی بود] سر برزد و به امضای این عزیمت پای مبارک در رکاب نصرت انتساب آورده سوار شد و از آب ارس گذشته لشکر مورشمار پیلافکن شیرشکار تمام عرصۀ آق نام و صحاری و جبال آن دیار را احاطه نموده، و بعد از آن جرگه به هم رسیده چندان شکار جمع شد که چون شاهزادگان و امرا و ایلچیان روم به موجب فرمان از صید افکندن فارغ شدند و عامه لشکریان متصدّی آن امر گشتند و هریک نفر از ایشان پنج شش سر صید گرفته میبردند.
و چون مهم شکار به آخر انجامید صاحبقران کامکار به اردوی همایون مراجعت فرمود و بعد از چند روز برحسب اشارت علیه طوی پادشاهانه ترتیب دادند و فرستادگان روم در آن طوی به خلعتهای نفیس و کلاه و کمر سرافراز گشتند، و آن حضرت با ایشان فرمود که:
ما در این زمستان در این مکان توقف خواهیم کرد و در اوایل بهار در ضمان حفظ و تأیید پروردگار از اینجا روان شده به حدود روم میآئیم و انتظار وصول رسول والی شما میکشیم اگر از جانب او جواب مرغوب رسید فهو المطلوب؛ و الاّ
بیت ببینیم تا خود در آن روز جنگ که گردد چه موم و که باشد چه سنگ و بایزید جمنایی ایلچیکد و مأمور شد که با جمعی به اسم رسالت همراه ایلچیان روم پیش ایلدرم بایزید رود و حضرت صاحبقران مکتوبی مصحوب ایشان به قیصر روم فرستاد مضمون آنکه:
اگر سخنان ایلچیان که به ما رسانیدند مطابق واقع است باید که آنچه در باب قرایوسف گفتهایم به تقدیم رسانید و یکی از امرای بزرگ خود را بفرستید تا در این جانب اساس محبت به ایمان استوار گرداند و ابواب رسل و رسایل مفتوح گشته غبار خلاف که سطوع یافته فرونشیند و مسلمانان به رفاهیت و آسایش روزگار گذرانند.
و بعد از مراجعت ایلچیان روم حضرت صاحبقران دریانوال به حفر نهری که منطمس شده بود و نظر کیمیا اثر آن حضرت در شکارگاه بر آن افتاده بود فرمان داد، و تواچیان آن را بر امرا و لشکریان قسمت نمودند. و قریب یک ماه، جوئی که طول آن ده (۱۰) فرسخ بود بلکه بیشتر کنده شد و از آب آن جوی بسی قری و طواحین و باغات و بساتین معمور گشت و آن به نهر برلاس موسوم آمد.
ذکر نهضت حضرت صاحبقران از قراباغ و اران به صحاری شمکور
شهریار خجسته قدوم در توجه به جانب روم بنا بر آنکه ایلدرم بایزید به غزا و جهاد قیام مینمود متردّد میبود؛ و چون از خدمتش حرکاتی صادر میشد که موافق مزاج همایون نبود، همّت پادشاهانه رخصت آن نمیداد که هیچگونه از لشکر ظفرمآل تعرّضی صادر گردد.
و چون روم مملکتی فسیح و عریض است و والی آنجا ایلدرم بایزید لشکر فراوان داشت که مجموع مستعد رزم و پیکار بودند و در آن اوان از السنه و افواه مسموع میشد که شوکت و عظمت او به مرتبهای است که دوازده هزار (۱۲۰۰۰) سگبان دارد.
و سپاه نصرتشعار از سه سال باز ایوار و شبگیر کرده از اینجانب به آن جانب به تاختن و ایلغار روزگار گذرانیده بودند، و اسبان لاغر شده، بنابراین قضایا نوئینان و امرا یورش روم را صواب نمیشمردند. و چون شمس الدّین المالغی به واسطۀ زیرکی و فصاحت لسان در پایۀ سریر اعلا مجال تکلّم و بیان داشت، ایشان او را بر آن داشتند که هنگام فرصت و مجال به عرض همایون رساند که امرا میگویند که: در باب توجه به جانب روم فکری به ثواب میباید کرد که محل تأمّل و اندیشه است. و آن سخن را به حکم عمله نجوم مؤکد گردانیده عرضه داشت که: منجمان بر آنند که امسال لشکر جغتای را از رومیان آسیبی خواهد رسید.
و چون شمس الدّین مذکور حدیث همگنان را به سمع حضرت صاحبقران رسانید و آن کلام را به گفتار اهل نجوم مبدل ساخت، شهریار سخندان دقیقهشناس پرسید که آنچه از امرا نقل کردی مسلم داشتیم، اما قضیه اوضاع فلکی از کجا دانستی و از که شنیدی؟ شمس الدّین در جواب عرضه داشت خود عاجز شد، فی الحال جلال الاسلام زانو زده عرضه داشت که: ما این یورش را به خلاف منجمان و امرا اختیار میکنیم، امید بعون و عنایت الهی و قوت دولت روزافزون پادشاهی آنکه ایلدرم بایزید اسیر و دستگیر شده، ولایت روم ضمیمه ممالک محروسه گردد که تکبر و نخوت او به افراط منقضی گشته، هنگام زوال دولت و سلطنت اوست.
و حضرت صاحبقران گردون شکوه جهت دفع دغدغۀ امرا و نوئینان، مولانا عبد اللّه منجم را که نصرتآسا ملازم رکاب همایون بود طلب داشت و از اوضاع فلکی و مشکلات سماوی استفسار فرمود و مبالغه نمود که آنچه از دلایل معلوم شد بیمداهنه بازگوی و در مخزن کنوز و رموز بگشای. مولانا عبد اللّه گفت که: در تقویم امسال که به عرض رسیده، ثبت افتاده است که طالع حضرت صاحبقرانی در غایت قوت است و از آن مخالفان در غایت ضعف و به حسب اتّفاق ذوذبابه در آن اوقات در برج حمل ظاهر شده، چنانچه از هنگام شام تا وقت غروب شفق از طرف مغرب مرئی میگشت، و بعد از چند روز مقارن ظهور صبح از طرف مشرق پدید آمد. و مولانای مشارالیه نسخهای از مؤلفات محی الدّین مغربی به مجلس همایون آورد و در آن نسخه مثبت بود که چون ذوذبابه در برج حمل ظاهر شده اثر آن پدید آید، سپاهی از جانب مشرق بر دیار روم استیلا یابند و پادشاه روم را از ایشان نکبت رسد.
راقم حروف گوید که در زمانی که کسوف کل در حد مشتری واقع شده ظلمتی عظیم ظاهر گشت، ستارهها رخ نمودند، منجمان هرات به عرض رسانیدند که از آن جهت تفرقه و تشویش بینهایت در اکثر بلاد عالم ظاهر خواهد شد. بندۀ کمترین احکام محی الدین مغربی را جهت اطمینان خاطر بعضی از ارباب اختیار پیدا ساخته در آنجا به نظر رسید که چون آفتاب در حدود مشتری بگیرد تا آن کوکب سعد بر موضع کسوف مستولی باشد امنیت و رفاهیت و ارزانی از حکم یزدانی روی نماید، غرض از ایراد این کلمات آنکه برای علم به صحت نقلی که در ظفرنامه و غیر آن مذکور است در این اوراق نیز مسطور باشد و احکام ذوذبابه را این کمینه به نظر احتیاط درآورده موافق قول از باب تواریخ است که از مولانا عبد اللّه روایت کردهاند.
القصه صاحبقران سعادتقرین عزم یورش روم جزم کرده در سیزدهم رجب سنه اربع و ثمان مائه (۸۰۴ ه/ ۱۶ فوریه ۱۴۰۲ م) از یورت قشلاق روان شد و هم در قراباغ به سبزهزاری نزول فرمود و در آن نواحی چند روز رحل اقامت انداخت تا فصل شتا به نهایت رسید و خسرو انجم از خانۀ مشتری بیرون خرامید و مقام بهرام را که بیت الشّرف اوست به وجود خود مشرّف ساخت، و از آنجا در حرکت آمده به جانب صحرای شمکور رایت نصرت برافراخت. و امیرزاده محمد سلطان برحسب فرمان از آب کر عبور نموده و در کنار آب روان شد.
و حضرت صاحبقران فلک قدر مولانا عبد اللّه صدر را از برای ضبط اموال اصفهان فرستاد و همچنین مولانا قطب الدّین قمی را که در سلک صدور انتظام داشت جهت تنسیق امور