پرش به محتوا

برگه:Rauzat-us-safa.pdf/۱۰۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

پانزده (۱۵) قلعه از قلاع مشرکان را مسخّر ساختند؛ و هرکه به دین اسلام درنیامد به بئس المهاد فرستادند. در بعضی اوقات غازیان سعادتمند در صندوقها نشسته و جمعی آنها را به طنابها و زنجیرها استوار می‌ساختند و از سرهای کوه در برابر مغارها که آن بی‌دینان در آنجا متحصّن بودند فرومی‌گذاشتند و ایشان دست به تیر و کمان گشاده بدکیشان را مقهور و پریشان می‌ساختند.

و حضرت صاحبقران گردون توان جمعی از مردم خراسان را به محافظت تفلیس نامزد کرد و به نفس همایون در دشت مقران فرودآمد. گرگین بی‌دین چون جلادت غازیان موکب ظفرقرین مشاهده کرد از میدان ستیز روی به وادی گزیر نهاده، از سرداران و ناموران گرج به قدم انقیاد پیش آمده امان خواستند. و چون آن ولایت در تحت تصرف ملازمان خسرو جهانگیر آمد به موجب فرمان کلیساها را ویران ساخته به جای آن مساجد و معابد بنیاد نهادند.

[تبعیت جانی بیک گرجی]

و بعد از فتح مملکت گرگین، صاحبقران با تمکین آغروق را دیگربار گذاشته از دشت مقران بر سبیل استعجال به درّۀ جانی بیک گرجی روان شد، و اطراف آن دیار را به باد غارت و تاراج داده، جانی بیک از خوف جان به پایۀ سریر اعلا شتافت و جمیع حصار و مغاره به یک‌باره تسلیم نواب حضرت صاحبقران نموده؛ و لشکر منصور در آن ولایت قتل و غارت نموده با غنایم موفور در ظل رایت فیروزی سمات بازگشته به آغروق ملحق شدند.

و حضرت صاحبقران سیّد خواجه و امیر شیخ علی بهادر و امیر جهانشاه را بتاخت ولایت گرجیان روانه ساخت و خود به راه سماوا که امیر شیخ علی بهادر از آن راه رفته بود در حرکت آمد و ارباب جهاد و اصحاب جدّ و اجتهاد جهت اضرار کفّار غلّه‌ها را برکنده و کلیساها را ویران ساخته با اسب و گوسفند بسیار مراجعت نمودند و به اردوی شهریار جمشید قدرت فریدون اقتدار پیوستند.

و در آن نواحی قلعه‌ای بود در غایت رصانت و نهایت متانت، و چون چتر گیتی‌گشای سایۀ وصول بر آن مکان انداخت یرلیغ واجب الاذعان نفاذ یافت که لشکریان بی‌توقف و درنگ به جنگ مشغول شوند. و ایشان به موجب فرموده عمل نموده، در همان روز بر آن قلعه استیلا یافتند.

و حضرت صاحبقران فلک اقتدار بعد از فتح آن حصار امیر جهان‌شاه و دیگر سرداران را به غلبۀ تمام به طلب ملک گرگین که در جنگلها و بیشه‌ها سرگردان می‌گشت فرستاد. سپاه ظفرپناه فوج فوج در آن کوهها و دره‌ها بشتافتند و هرچند او را بیشتر جستند کمتر یافتند، اما طایفه‌ای از خواص و نوکرانش را دستگیر کرده با غنیمتی بسیار که بیرون از حیّز شمار بود مراجعت نمودند و به اردوی همایون پیوستند. و حضرت صاحبقران از آنجا روان شد و از آب کر گذشته به سعادت و دولت فرودآمد.

[فتح قلعۀ زریت]

و مقارن این حال جمعی از مخبران صادق الاقوال بر رای صوابنمای صاحبقران جهانگشای عرضه داشتند که: جمیع گبران از سرداران گرج حصار زریت را لایق زوایا دانسته پناه به آنجا برده‌اند. همّت عالی‌نهمت آن حضرت کمند تدبیر بر کنگرۀ تسخیر آن حصار استوار که بر بالای کوهی واقع بود انداخت و به ایلغار روان شد، و سپاه بدانجا کشیده، لشکریان آن قلعۀ نامدار را مرکزوار در میان گرفتند و به ترتیب اسباب محاصره از عراده و منجنیق و امثال آن مشغول شده جنگ درانداختند. روز هفتم بر مقتضی فرمان واجب الاذعان حضرت صاحبقران جنگ سلطانی به تقدیم رسانیدند و قلعه را فتح کرده مشرکان را به جهنم فرستادند.

[فتح قلعۀ سوانیت]

و در این اثنا به یقین پیوست که گرگین شقاوت‌قرین در قلعه سوانیت نشسته است و دروازهای او را مانند در بخت و سعادت بر روی خود بسته، آن حضرت منجنیق و اسبابهای دیگر را فرمان داد که بدانجا برند. و بعد از آنکه لشکر گردون مآثر که به حیقون رفته بودند نیمه سپاه را در آغروق گذاشته و با نصف دیگر به جانب آن قلعه ایلغار فرمود. ملک گرگین از استماع این خبر از حصار با سوز و گداز

بیرون آمده به طرف ابخاز گریخت و جنود ظفر ورود به آن قلعه رسیده و به یک حمله در کمند تسخیر آوردند، و طایفه‌ای از بهادران به تکامیشی گرگین روان شدند و بسیاری از اتباع او را در راه گرفته به قتل رسانیدند و او از آب ایقر و کرلان گذشته نیم‌جانی از ورطۀ عنا و غرقاب بلا به ساحل نجات بیرون کشید.

و چون گرگین عاجز و بیچاره گشت طاهر پسر سلطان احمد جلایر را از پیش خود براند و او به جانب روم عنان برتافت و عاقبت ملک گرگین از در اعتذار و استغفار درآمده اسماعیل نامی را به درگاه عالم‌پناه فرستاد. اسماعیل اختلالی که از حوادث روزگار به احوال او راه یافته بود در پایۀ سریر اشرف اعلا عرضه داشت و گفت که: گرگین سوگندان غلاظ و شداد بر زبان رانده که مدت الحیات از وظایف خدمتکاری و جان‌سپاری و ادای جزیه و باج‌گزاری تهاون و تقصیر جایز ندارد و اگر در این نوبت از سر جان او درگذرند بعد از این روی اطاعت از قبلۀ فرمان‌برداری برندارد.

[توجه امیر تیمور به جانب ایوان گرجی]

مراحم خسروانه عذر او را بپذیرفت و جرایمش را به آب عفو و اغماض شست و عنان عزیمت به جانب ولایت ایوانی که یکی از امرای عظیم‌الشان گرجستان بود منعطف ساخت و آن دیار را نیز تاخت و لوای شوکت به طرف منازل قراقلقانلیق برافراخت و آن قوم را نیز غارتیده حصارهای ایشان را با زمین یکسان ساخت.

[بازگشت امیر تیمور از گرجستان]

و چون عساکر گردون مآثر اکثر ولایات گرج را غارتیده آتش در اماکن و مساکن آن دوزخیان زدند، لوای گیتی‌گشای معاودت نموده و مسافت پیموده ییلاق منکول

جهت نزول در عرصۀ قبول آمد. و در آنجا مسموع پادشاه جهانیان گشت که طایفه‌ای از گرجیان بی‌ایمان در موضع فرس گرد نشسته‌اند. یرلیغ واجب الاتباع از موقف جلال صدور یافت که امیر شیخ نور الدّین با جمعی از حامیان حوزۀ دین به ستیز بر سر آن ملاعین بی‌تمیز تازند؛ و امیر مشارالیه بر مقتضی فرمانده عرصۀ روی زمین به جانب آن صوب روان شد.

و بعد از چند روز آن حضرت بنا بر شره و حرصی که بر اذخار نام و ننگ و اصرار بر فضیلت غزا و جهاد داشت از عقب امیر شیخ نور الدّین روان شده، علم ظفرپیکر برافراخت. و چون قطع منازل فرموده به آن موضع رسید، در مدت پنج (۵) روز هفت (۷) قلعه از قلاع آن مشرکان ثالث ثلاثه‌گوی را مفتوح ساخته با خاک یکسان کرد. و اهل اسلام به تیغ مینا رنگ عرصۀ کوه و هامون را از خون ارباب ظلام لعل‌فام گردانیدند و رایت خسرو جهانگیر محفوف به تأییدات ملک قدیر از آنجا بازگشته در اردوی همایون که برحسب اشارت علیه در منکول نزول فرموده بود رسید.

و در این اثنا ایلچیان فرنگ رسیده پسر امیر مراد را که از جمله قیاصر روم بود به دست ایشان افتاده به نزد حضرت صاحبقران رسانیدند و به وسیلۀ امرا و مقرّبان درگاه فلک اشتباه حاضر آمده صورت اخلاص و دولت‌خواهی سرداران دیار خود را در نظر کیمیا اثر جلوه دادند.

ذکر نامه فرستادن حضرت صاحبقران به قیصر روم و لشکر کشیدن آن حضرت به جانب سیواس و استیلای بر آن مرز و بوم

ایلدرم بایزید که در آن عهد قیصر روم بود به مزید شوکت و کثرت ساز و عدّت و فسحت مملکت و بسیاری اعوان و انصار و انبوهی لشکر جرّار و خدمتکاران جان‌سپار از قیاصرۀ ازمنۀ ماضیه تفرّد و امتیاز داشت، و آنچه او را دست داد هیچ‌یک از پدرانش را میسّر نشده بود. بنابراین اسباب بخار غرور و پندار در دماغ خود راه داده پای جسارت و جرأت از حدّ خود بیرون نهاده، پیش طهرتن والی ارزنجان که از زمرۀ بندگان حضرت صاحبقرانی منتظم بود، ایلچی فرستاد که تو را بعد